حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گوشه ی دنج» ثبت شده است

از وقتی که از پیرمرد شنیده بود استغفار فقط برای گناه نیست، مدام دنبال خلوتی می گشت که به قول پیرمرد جبران کند. انگار می خواست همه ی استغفار های نکرده ی یک عمرش را قضا کند! پیرمرد گفته بود استغفار آهنگ توحید است! یعنی خدایا من انقدر کوچکم که هر کاری کنم باز هم کم می آورم، تازه اگر هنر کنم و غلط نکنم! تو تنها کسی هستی که می توانی برایم   خطا و کمش را جبران کنی.

با خودش فکر کرد چقدر پیرمرد دل نشین است! همین است که حرف های دل نشین هم می زند. یا از کجا معلوم که برعکسش؟!! ولش کن! به هر حال مهم این بود که این همه وقت پیرمرد در میان شان بود و او این را نفهمیده بود و حالا که فهمیده بود دیگر فلسفه بافی نمیخواست. همین بود که در همان دم آرزو کرد کاش پیرمرد بیشتر بماند. لااقل به اندازه همه ی روزهایی که او از دستش داده بود. در دلش چیز عجیبی حس می کرد. احساس تعلقی به این روح پر جذبه. متحیر بود که نکند عشق همین باشد؟ همین که دلش می خواست دائم به پیرمرد فکر کند. همین که تا از او شنیده بود جوان باید به استغفار مداومت کند، تسبیح دانه ریز جگری رنگی قایم کرده بود زیر کاپشنش و مترصد هر کوچکترین فرصتی بود که دست بسراند روی مهره هایش! و الا که عمه نوری هم همیشه همین را بهشان امر کرده بود! با این حال باز هم عجیب بود! این که نشد عشق! عشق بین زن و مرد است. یا ته تهش بین مادر و بچه را شنیده بود که بگویند عشق. اما کی تا امروز عاشق و دلداده ی یک پیرمرد شده بود! هیچ کس! لابد هرکه می فهمید خوب دستش می انداخت!! اصلا چطور باید به بقیه حالی می کرد که رابطه ی میان او و پیر، از جنس عشق است؟ لابد می گفتند این دیگر چه جور عشقی است؟! 

همه ی این ها چه اهمیتی داشت اگر او خودش آن معنای نغز و لطیف را با جانش چشیده بود؟ 

یک لحظه فکری شد اگر واقعا این همان عشق موعود باشد و او اکنون دچارش شده باشد، نکند بعد از این از عشق های دیگر محروم بماند؟؟ نکند هیچ وقت نتواند عشق زنی را در دلش جا بدهد؟؟

استغفرالله ربی و اتوب الیه! عشق که بخیل نیست دیوانه! حالا هول نکن زود! آآآآآ .. پس معلوم شد عاشق نیستی اصلا که یه معشوق نیومده هول از دست دادن بقیه افتاد به سرت!

و در دلش حسرت خورد که کی می شود که او هم بتواند عشق بی بدیل و بی هول و هراسی را در قلبش تجربه کند؟.. اصلا شاید محبت پیرمرد معبری بود برای رسیدن به همین!

کی می دانست؟

به هر حال و هرچه که بود دلش نمی خواست این حس خاصش را به پیر از دست بدهد. پیش از این در رابطه های زیادی با احساسات رو به رو شده بود اما این بار نوعش- با آنکه نمی شناختش- خیلی متفاوت بود. خیال این که عشق راستین بالاخره گریبان او را هم گرفته باشد، از هر حس خوبی در این دنیا نشئه ترش می کرد..



۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۹
مهرا ساعی

باران باران باران..

چه طور می توانم این سال را دوست نداشته باشم وقتی که از اولین ثانیه ی شروعش همین طور بی وقفه دارد می بارد؟!


دوست داشتن باران برای من از جنس این حس های عاشقانه و دونفره و این ها نیست. از جنس احساسات مذهبی هم نیست ( باران که می آید تو می آیی و ... ) . من در شهر باران بزرگ شده ام. باران برای من معنای وطن است. احساس امنیت و  آرامش است. آهنگ تمام خاندان و رگ و ریشه و همه ی روز های سرگذشت ننه نبات است.  معنای معنا دار بودن است...


#خدایا_تو_را_شکر_آنگونه_که_شایسته_ات_باشد

توضیح : فقط شمال ایران نیست که باران دارد :)

۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۸
مهرا ساعی
یک جاده آسفالت ببشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ می رفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا بود که حاج همت به گزارش ها اکتفا نکرد،آمد جلو، رفت عراقی ها را پس زد برگشت. شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه. ما نبودیم. رفته بودیم جزیره جنوبی مجنون. چاره ای نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق بیکار ننشست. هرچه نیرو داشت آورد آن جا و طلاییه را از چنگ بچه ها در آورد...
به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت)

شروعش را خاطرم نیست از کجا بود. من سر چرخاندم اول یا تو چشم هایت را؛ نگاهت نبود دیگر... و بعد از آن زندگی سخت شد.

لابد کسی باورش نمی شود که زندگی من بند یک نگاه بوده باشد؛ اما بود، نگاه تو. و این یعنی خیلی چیزها_لااقل برای من _  . خیلی چیزها که نگاه های بقیه آدم های دنیا نداشت و ندارد و چه بسیار اندک، کسانی که آن ها هم این تفاوت را درک کرده بودند! پس به جا بود که نفهمندش، منظورم نگاهت است. نه خودش را، نه لذت داشتنش را و نه فاجعه ی نبودنش را. پس حق هم داشتند که باور نکنند زندگی من فقط بند یک نگاه بوده باشد.

این شد که نشستند فرد فرد و گروه گروه نهایت همت شان را سنجیدند و گذاشتند در طبق اخلاص که بقبولانندم زندگی ما آدم ها بند خیلی چیزهاست و می تواند باشد و شاید اشتباه نکنی که زندگی تو به آن نگاه بند بوده، اما گیریم که حالا آن بند نباشد، بند های دیگر که هست!

۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
مهرا ساعی

در محله ما هیچ فرد متدینی نبود و من با هیچ روحانی یا آدم متدینی آشنا نشدم. در محله مان، حاجی مسنی بود که ریش داشت و در مغازه خود نماز می خواند. من با این نظر که او فرد متدینی است، می رفتم تا فقط ریشش و چگونگی نماز خواندنش را تماشا کنم . خیلی دوستش داشتم.
پدرم که سیدموسی صدر را دوست می داشت، عکس هایی از او را به خانه می اورد. من می نشستم و زمان طولانی به عکس سیدموسی خیره می شدم. در جست و جوی هر فرد روحانی یا متدین، یا هر کسی بودم که از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم.
سید عزیز | زندگی نامه سید حسن نصرالله به قلم حمید داوودآبادی


چه خوب که با مُحَرَم رسیده ام؛ هم به این دنیا و هم دوباره به این شهر.

چه خوب که شما هستید حضرت ارباب..

چه خوب که مهربانی تان هست!

چه خوب که می شود پنجره فولادتان را در عکسی قاب گرفت و برای همیشه پیش چشم داشت که بهانه ای باشد برای زنده ماندن.

چه خوب که شما هستید! چه خوب که هنوز مامن گریه هست، چه خوب که نمی میرم در این روز ها ..

چه خوب که می شود با اشک اذن دخول گرفت!




۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
مهرا ساعی

  گوشی را گذاشتم و سرم را هم گذاشتم روی میز تا سر و سامانی به افکار پریشانم بدهم . اما هم چنان که چشمانم بسته بود و سرم بر روی میز ، متوجه شدم که آمیزمحود آبدارچی ، آرام و بی صدا در را باز کرد ، با سینی چای به سمت میز آمد و چای را بر روی میز گذاشت . سرم را بلند کردم که تشکر کنم و بخواهم که آبی هم برای قرص خوردن بیاورد که جویده جویده و با خجالت گفت: آقا می خواستم ازتون خواهش کنم اگه میشه کار اون خانومه رو چاپ کنین .

با حیرتی آشکارو عصبانیتی فروخورده گفتم : شما دیگه چرا آمیزمحمود با این سن و سال ....

گفت : می دونین آقا ! این خانوم اینجا که آمده بودن ، قول دادن برام یه وام جور کنن از یه صندوق قرض الحسنه ، اینه که فکر کردم منم جبران محبتشونو بکنم .

گفتم : پس به شما قول کمک نقدی دادن ؟!...    

 غیر قابل چاپ| سید مهدی شجاعی



*

  ماهی قرمز بازی گوش دلم، خدایا چه خوب می دانی که عمری است گاه و بی گاه پی شیطنت هاش، از میان دست های مهربانی ات، خودش را هی می سراند این سو و آن سو.

حالا پشیمان از بیرون پریدنش از بین دست هات، دلش هوایی حوض رحمت رجب است!

خدایم، اذن دخولش می دهی امشب؟ آرزو دارد آخر...


**

حس بدی دارد؛ این که ده دقیقه مانده به زمان آخر امتحان، تازه حالی ات شود دو تا سوال بیست نمره ای، چه خواسته اند ازت!

حس بدتری دارد، ماه رحمت بی واسطه ات، ماه پیش آمدنت، دست دراز کردنت، آدم هنوز در سرگرمی های پَست خودش، بازی بازی بگذراند. ذَرهم فی خَوضِهِم یَلعَبون...

ده دقیقه ی آخری می رسد که تازه هوشت می شود مسئله ی عشق، چه خواسته بود ازت!


                               


سرخط: انار های چهار فصل باغ خدا، چیدن دارند! مثل باران توی جمکران...



۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰
مهرا ساعی

محبوب صادق، حقیقتی است که انسان تا هنگامی که از آن دور است، به دنبال اوست و با وصول به آن ، به قرار و آرامش می رسد و به سرور و نشاطش نیز افزوده می شود . محبوب کاذب امری است که انسان تا هنگامی که از آن دور است ، در اثر اشتباه در تشخیص ، به دنبال آن می رود اما با رسیدن به آن نه تنها به آرامش نمی رسد ، بلکه به اضطراب و بی قراری اش نیز افزوده می شود این نوع محبوب پیش از وصول محبت را طلب می نماید و پس از وصول موجب نفرت می شود .

به جز محبوب حقیقی وکاذب ، مورد سومی نیز وجود دارد و آن محبوب مجازی است و محبوب مجازی در مقابل محبوب حقیقی نیست و مصداقی برای نفرت نمی باشد و حتی در محبت نیز اصیل نیست . محبوب مجازی همانند محبوب کاذب، آنچه انسان دوست دارد ، ارائه می دهد ، با این تفاوت که در ارائه خود صادق است . محبوب مجازی راه است و راهزن نیست . انسان از طریق آن به محبوب حقیقی نایل می شود .    هستی و هبوط ( انسان در اسلام)| حمید پارسانیا

 

صفر ام )

آخ که چه تجربه ی سختی بود نداشتن و نبودنش. «خانوم بزرگ» را عرض می کنم ...

هیچ ندانسته بودم در این مدت که چقدر من و «خانوم بزرگ» به هم وابسته ایم، چقدر با هم انس و، خاطره و، شادی و غم مشترک و، گذر عمر و دلتنگی ها و دل گرفتگی ها و انبساط خاطر ها داریم... که چقدر کار راه انداز و همراه و همدلم بوده است همیشه. که از تحصیل و کار  و فن و تفریح و ... تا همین مرواریدِ جانم، همه شان چقدر به «خانوم بزرگ» وابسته اند، آنقدر که یک پای همه شان می لنگد اگر پای «خانوم بزرگ» بلنگد یک وقتی. و خلاصه که خودش خوب می داند که نزدیک ترین موجود، فی الحال به قریب به تمام زوایای زندگی ام است!

 و این ها را تا همین ایام عیدی که خانوم بزرگ یکهو افتاد به حال خرابی و بعدش هم یکدفعه کلا سکوت اختیار کرد؛ نفهمیده بودم .البته طفلکی از چندی پیش ترش سرفه های خفیفش را شروع کرده بود و منتها منِ سنگدلِ بی توجه، وقتی برای دل جویی و رسیدگی برایش نگذاشته بودم. رفته رفته هم سرفه هاش عمیق تر و کهنه تر شد تا زدو این عیدی یکهو حال خرابش از پا درش آورد، بیچاره باز هم  در سکوت :(

و چقدر سخت بود تجربه ی یک تعطیلات طولانی بدون لپ تاپ!!!...( نخند عزیز جان! احساسات جدی است!)

همه ی نقشه هام برای کلللی نوشتن خنثی شد. و تازه همه ی درس و پروژه هام هم که کلهم اجمعین آن تو بودند، فرصتشان را برای خوانده شدن و پیش رفتن از دست دادند . و ....

۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۰
مهرا ساعی
سلام جانِ جانِ جان! حضرت جانانم...

مرا به خواب سنگینی فراخوانده است این دم، این خطـــــ هایش؛ آخ از گوارایی...
( همان که روضه می خواندم هی زیر لب : تا نیمه چرا ای دوست، لاجرعه مرا سرکش! من فلسفه ای ...)

عارض گردیده چون برطرف شد و بهارم رسید، وصف ها دارم که بگویم از معجونِ خوش ترکیبِ آفتاب و بارانیِ کـــش دارِ قرمزِ انــاری ات!

عالمی واژه های مطهر، چشم انتظار شکوفا شدن، پشت دروازه های قلم از شوق بالا و پایین می پرند!





پی نوشت: دیری نیست که رمز گشایی می شود - ان شاءالله!


بعدتر نوشت:
رمزگشایی 1، آفتاب: اینجا، شماره دوم.
رمز گشایی 2، باران : اینجا.
رمز گشایی 3، قرمز اناری :) : اینجا.






۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۱
مهرا ساعی

با همین امید هردو رشته ی حقوق را رها کردیم و و در رشته ی پزشکی مشغول تحصیل شدیم .من در طول 4 سال و برادرم در طول 6 سال درسمان را تمام کردیم .امکانی پیش آمد تا بتوانم در بیمارستان دانشگاه پاریس ، مشغول به کار شوم .خیلی زود حوصله ام سر رفت ...انترن های دیگر که زورشان می آمد رگ بیماری را پیدا کنند ، یاد گرفته بودند که هر وقت رگ مریضی سخت پیدا میشد زود به سراغ من بیایند تا این کار را برایشان انجام دهم!یک روز از دست آنها خیلی خسته شدم ، با خودم گفتم : این دیگر چه رشته تحصیلی است ، این که نشد کار!باید از صبح تا شب بیایم وبرای این حضرات رگ مریض پیدا کنم . از طرف دیگر هر مریضی را که معاینه می کنم ، تعداد دنده هایش با مریض دیگر مساوی است. در بیروت ، سوریه و عربستان هم هرچه پل می ساختیم محاسبه ها یکی بود . کافی بود فقط محاسبه برای یک پل را بدانی . این ها که نشد رشته تحصیلی! خلاصه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی را انتخاب کنم که مثل پزشکی نباشد و آدم را کمی اذیت کند...

استاد عشق| نگاهی به زندگی و فعالیت های پروفسور محمود حسابی




برای چون منی که نوشتن پناه و آرام اش باشد، نه تفنن و نه حتی اجابت میل بروز دادن آن چیز ها که گفتن شان سخت می نماید گاهی؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. که تازه همیشه گریزگاهم از بی حوصلگی ها هم بوده. تنهایی ها و غریبی ها هم.

برای چون منی که نوشتن تنها در هدایت جریان واژه ها از مداد و خودکار ( و این روزگارِ جدیدِ ناصبور، دکمه های سیاه و مربعی کی برد) به کاغذ ( و حالا به پیکسل های یک صفحه ی عمودی در مقابلم- که همیشه هم یک حس ترس گونه یِ انس ناپذیرِ ناپایداری به منطق صفر و یکی واسط  میان این دو داشته ام - ) خلاصه و محدود نمی شده و نمی شود؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. گاهی حتی به کاغذ و قلم و کی برد و الخ هم محتاج نمی مانم، ساعت ها می توانم غرق در نوشتن هایی باشم که میان روح و جانم جاری اند، مبرای مبرا از حضور هر غریبه و نامحرمی به حریم جان، بدون اضطراب ناپایداری منطق صفر و یکی!

اما این روز ها که احوال جسم و روحم سازشان با هم کوک نمی شود، انگار که هر دو با این انس دیرینه هم غریبی می کنند...

این روز ها انگار کسی صبح به صبح، در آن ساعت هایی که من تازه بعد از بیدارخوابی های یک شب بلند و غلت زدن های بی قرارم، چشم هام را به خواب سبکی سپرده ام، می آید و لباس حوصله را از تنم بیرون می آورد و می نشنید مقابل چشم های غرق خواب و بیداری من و تنی که روح تازه از آن خارج شده، رج به رج می شکافد و شکافته اش را با حوصله کلاف می کند و می برد می گذارد سر یک طاقچه ی بلند.

طاقچه ی بلندی که من در تمام طول روز هر چه تلاش می کنم و حتی روی انگشت هام می ایستم تا دستم به آن برسد، باز هم از من بلند تر است... و من می مانم  و یک روز پیش رویم که کلاف حوصله ام آن بالا مانده و من این پایین! و خیال اینکه کاش بشود که پایین بیاورم و رج به رج دوباره ببافمش و تنم کنم . و بیش از این خسته نشوم از خسته بودن و کلافگی.

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
مهرا ساعی

یاری خدا تا همین قدر بر تو بس که دشمنت در مورد تو به معصیت خداوند افتاده است.             امام زین العابدین (ع)

 

اعتراف می کنم که هرچند با فرکانس خیلی کندی در این جا به حرف می آیم اما توی to do list هر هفته و هر روزم، یک آیتم ثابتی وجود دارد به نام : مروارید .

اعتراف می کنم که هرچند  فقط آخر هر شب که خستگی ام به اوج خودش رسیده و آماده ی بیهوش شدن می شوم، یادم می افتد که کاش برای وبلاگم بنویسم...

-برای وبلاگم که نه، برای دل خودم ، توی وبلاگم که این جا باشد-

،

اما با فرکانس خیلی تند تری -یک روز در میانش را مطمئنم- می آیم این جا . لابه لای باز کردن یک تب که جیمیل ادمین باشد و یک تب که خبرگزاری فلان و فلان و یک تب که سایت دانشکده یا همان cecm ، آرام و یواشکی یک تب کوچک هم باز می کنم به اسم مروارید (انگار که مثلا نباید کسی بفهمد و متوجهش بشود! انگار از آن سایت هایی است که مثلا مامان و بابا ها نباید ببینند تو توی آن هایی و اگر یکهو بیایند توی اتاق باید با دو برابر سرعت نور تب مذکور را بکشی پایین و خودت را بزنی به آن راه:)) ) و بعد هی لا به لای انتظار برای load شدن و send شدن آن بقیه ، یواشکی می آیم یک نگاهی هم به قد و بالای این می اندازم و هی دلم غنج می رود برایش و هی قربان صدقه ی رنگ آرامش بخش گل های آبی اش که زمان زیادی را صرف پیدا کردن و پسندیدنش کرده ام1، می روم و دستی به سر و گوشش می کشم و دوباره می روم to do listم را چک می کنم که خیالم راحت باشد یک وقتی را برای مروارید باید پیدا بکنم چون همین دقیقه یک موضوع جدید به ذهنم رسیده که خیلی حیف است ننویسمش.

اعتراف می کنم هر بارش هم که به این نقطه می رسم یک لحظه مکث می کنم و با خودم می گویم:

۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۴
مهرا ساعی

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم ، و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم ، و "ناخالصی " های وجودم را در آتش درد بسوزم ، خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم ، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا ، وجدانم آسوده وخاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم .      شهید مصطفی چمران

 

      
 دود این شهر مرا از نفس انداخته است       به هوای حرم کرب و بلا محتاجم    
 
   
             

عجیب است برایم! گاهی اوقات حتی ساعت ها اندیشیدن هم کفایت نمی کند تا بتوانم چند واژه ی ناقابل را درست و حسابی در یک جمله جای دهم اما درست آن لحظه هایی که هیچ انتظارش را ندارم، هجوم بی وقفه ی جریان واژه ها و جمله ها بر جان و تن اندیشه لحظه ای امانم نمی دهد ... چه کنم با این حال، نمی دانم! همه ی وجود من لبریز از واژه است ...

                                                           

*****

صدای پچ پچ بچه ها که حالا تبدیل شده به یک مکالمه ی سرشار از خنده، لحظه ای مرا به خود می آورد که یکی شان می گوید: " بچه ها ! فکر کنم مهرا عااااااااااشق شده ....!! " و بعد انگار که یک بمب خنده در اتاق منفجر بشود! نگاه مات و مبهوت من یک یک آن ها را از نظر می گذراند ... تازه می فهمم که دلیل پچ پچ و خنده شان منم! لبخندی می زنم و نگاهم را بر می گردانم! هنوز هم غرق در  اندیشه های خودم هستم که دوباره می شنوم : " نخییییر ! انگار فایده نداره! بچه ها این امشب خیلی تو ژسته! چی شده مهرا؟ خبریییییه؟؟!! " و یکی دیگر : " حالا چرا اینقدر تو فکری، تو فقط اسم بده، جنازه تحویل بگیر!... " و بعد دوباره خودش اصلاح می کند : " اسم بده، دوماد تحویل بگیر ...!!!" و این بار دیگر من هم نمی توانم جلوی انفجار خنده ام را بگیرم ... !

و نهایتا به این نتیجه می رسند که " ولش کنین بابا! بچه ها این امشب خماره!!"

-:" حالا چیزی می زنی دختر؟! چایی؟ چای نبات؟ شکلات داغ؟ نسکافه؟ چایی پونه ؟!!!!... "

لبخند می زنم و از تخت پایین می آیم. می دانم که اگر با آن ها همراه نشوم فارغ از شوخی و خنده، کم کم یا نگرانشان خواهم کرد یا مایه ی کنجکاوی و سوالشان خواهم بود، که اگر به این جا برسد، واقعا نمی دانم باید چه جوابشان را بدهم! پس بهتر است تا اوضاع وخیم نشده توجه شان را از خودم برگردانم. خوب می دانم که  وقتی به فکر فرو می روم قیافه ام سوال برانگیزترین موضوع دنیا می شود!! پایین می آیم و در جمع شان می نشینم. انصافا که این چایی خوردن های دسته جمعی، یکی از دل نشین ترین اوقات شبانه در خوابگاه است. هندزفری در گوشم، می نشینم کنار دوستم که برایم چایی ریخته است.

 برای چهارمین بار شروع به پخش می کند : " اللهم ،رب النور العظیم ..."

و من از نو، این بار با ظاهری که تلاش می کنم دیگر جلب توجهی نکند در دریای افکار خودم غوطه ور می شوم...

 لبخندی می زنم و از طعم چایی با نبات ، لذت می برم!

 می رسد به اینجا که : الهم ان حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا ...

                                                                 *****

بیست سالگی !

چندی ست که بیست ساله شده ام. بیست سال زندگی با تمام فراز و نشیب های یک عمر بیست ساله! شاید به نظر کوتاه آید و سرشار از بی تجربگی . اما از من که می پرسی ،می گویم :  بیست سال درد نفهمیدن و نشناختن ...

۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۹
مهرا ساعی