حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گفت و گو های تنهایی» ثبت شده است

بسم الله

مدتی ست که دیگر آن اشتیاق سابقم را به این خانه ندارم، اشتباق نوشتن هم. ظن‌م برده که شاید نوشتن‌هایم محصول غلبه‌ی سواداهای دل‌تنگی و فشار بوده. و حالا که آن سوداها فروکش نموده‌اند، نوشتن هم...

ظن‌م برده که شاید عاقلانه تر باشد که بالکل نوشتن را رها کنم و مدام گوشه‌ای از ذهنم را اشغال این نکنم که باید چیزهایی بنویسم.

و گاهی فکر می‌کنم که حالا که توفیق اجباری دست داده و اندک فرصت نابی برای واقعا زندگی کردن گیرم آمده، بدون تحمل دوری ها، بدون دل‌تنگی‌ها و بدون رنج بردن ها از جُورهای ناگزیز زندگی‌‌‌ِ بی‌هیجانم در این دستگاه پرقدرت ساختارهای حاکم و نظم‌های از پیش تعیین شده، شاید بهتر باشد که بخزم در حصار امن این سکوت پِرت شده از این دستگاه ظالم و خودم را خفه کنم با چیزهایی که مدت‌ها و تا همین ماه‌های پیش حسرت‌شان را می‌خوردم. شاید خواندن شمار زیادی از آن کتاب‌هایی که همیشه دوست داشتم و دارم که بخوانم را - هرچند با چاشنی قایمکی خواندن برای پرهیز از خشم بابا و کنایه‌هاش از نخواندن همان موضوعات دل‌سرد کننده‌‍ام باشد - ، شاید غور در هنر را ، و شاید هم خوردن و خوابیدن و خواندن همان درس و مشق‌های مهندسی‌ام را!!! اختیار کنم... همین‌‌قدر شاید سطحی و عقده‌ای به نظر رسنده!..

البته آن‌که این قطع دل‌بستگی دلایل شاید مهم‌تر و شاید هم بی‌اهمیت‌تری هم داشته باشد،

مثلا این‌که مدتی‌ ست که می‌ترسم از این‌جا! از سکوت بازدیدکننده‌های بیگانه‌اش و از زیرو رو شدن های نوشته‌های بی‌مایه‌ام که تنها فایده‌ای که خواندن‌شان می‌تواند داشته باشد، بی‌پرده اما ناقص دیدن دخترکی بی‌نوا که من باشم، است! و راستش، من می‌ترسم‌، ‌می‌ترسم از آن‌که دیگران پیش و بیش از خودم مرا بشناسند، ناقص‌ش که وحشت‌ناک تر است... حقیقت یا باید تمام گفته شود و یا باید در پس پرده بماند. و من مدت‌هاست که خودم را شناخته‌ام که آدم تمام و کمال و بی‌پروا خودم را فاش کردن نزد چشم‌های بی‌گانه نیستم. از بی دل و جرئتی؟ از احتیاط؟ از حفظ نفس؟ از درون‌گرایی؟ از عقل؟  یا از انزوا؟ بر خودم هم هیچ معلوم نیست - فعلا هم برایم اهمیتی ندارد که دقیقا بدانم. ترکیبی از همه‌شان شاید! - تنها می‌دانم که من این‌گونه آدمی نیستم، حداقل فی الحال... و این یقین را از نشستن به تماشای نبردهای گاه و بی‌گاه درونی‌‌ام حاصل کرده‌ام. که در مجموع غالب پیروزی‌ها از آن‌ همین نیروهای فوق‌الذکر بوده است تا کشش‌های درونی یک انسان، یک زن، یک دهه هفتادی، یک موجود نفس‌کشنده در عصر انفجار رسانه و ارتباط و بی‌پردگی و وسیع‌المرز بودن! به دیده شدن...

این هم هست که گیریم که این‌گونه هم باشم، مسئله این است که مدتی‌ ست که من دیگر خیلی شبیه تصویر برآمده از این نوشته‌ها نیستم.. اعوجاج‌هایی بر آن است صرف‌نظر نشدنی..


یا مثلا این‌که خودم هم دیگر مثل سابق دل و دماغ وبلاگ‌گردی و وبلاگ خوانی ندارم- هرچند که به رسانه‌های دیگر هم، مثلا اینستاگرام، میل چندانی ندارم-

گواهش این‌که تقریبا بیش‌تر از یک سال است که حتی دیگر هیچ کدام از وبلاگ‌هایی که آدرس‌شان را در پیوندهایم - پیش‌نهادات وب‌گردی- داده ام و روزگاری از میان صدها وبلاگی که با دقت و حوصله می‌خواندم‌ برگزیده بودم و مشتری‌شان بودم، نخوانده‌ام. گرد پیری نشسته بر سر و روی حوصله‌ام. شاید هم مثل جوان‌تری هایم دیگر خیلی ‌آسان‌پسند نیستم. علی ای حال..


و دلیل انکار ناشدنی دیگر، نام و یادگارهای این‌جاست برایم. واقعا نمی‌دانم که پارسال که سر آن قضیه که آدرس این‌جا را کسی داشت که نمی‌خواستم دیگر داشته باشد- چون میل داشتم که تمام پیوندهای‌ میان‌مان را بگسلم - نام و نشان این‌جا را عوض کردم، چرا هیچ حواسم نبود که این عبارتی که برمی‌گزینم دقیقا خلاصه‌ی همه‌ی آن غلط اندیشی‌ها بود که رنج فراوان بردم تا زندگی‌ام را از این‌که آلوده‌شان شوند، نجات دهم! حلقه‌ذکر! یک انفعال چندش‌آور غیر مسئولانه در طلب آن‌چه از مردن برایش دم می‌زنیم... از وقتی که این موضوع توجه‌م را جلب کرد ناخودآگاه دل‌بستگی و رغبتم به این‌جا هم کم و کم‌تر شد.

و خب شاید از من و سابقه‌ی کودکی‌ام برآید که هی نام و نشان این خانه را و در و دیوار و شکل و شمایلش را رنگ و نقش عوض کنم و ادامه دهم! اما نه.. نمی‌خواهم ادعا کنم که مثلا الان بزرگ شده‌ام و دیگر مثل بچگی‌ام اقدام نمی‌کنم - که زندگی دست به کار شود و برای‌ آن‌که بزند توی دهنم که دیگر از این ادعاهای بی‌خود نکنم، به زحمت بیفتد!-  فقط می‌گویم که اکنون دیگر قدری از آن حال و هوا فاصله گرفته‌ام. جدیت زندگی را بیشتر و بیشتر دریافته‌ام. و دلم می‌خواهد که همان گونه که در واقعیت ها این فاصله ایجاد شده است، در عالم مجاز هم از آن  چند گامِ عقب‌ترم، فاصله بگیرم. اینی که این‌جا بودم و احوال و روزگار و یاد و خاطره‌هایش را برای همیشه بگذارم توی گنجه و فراموشش کنم. بی‌هیچ دل‌گرفتگی و تاسفی.


نمی‌دانم در مورد این‌جا چه تصمیمی بگیرم. شاید حذفش کنم، بی هیچ اندوهی- در گذشته هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز به چنین حالی برسم!-  چند روزی ست که این را  فهمیده‌ام که دیگر رشته وابستگی و هول و هراس از دست رفتن نوشته‌هایم را ندارم. فهیمده‌ام که در بندشان ماندن، در بندم می‌کند... شاید هم نگه‌ش دارم و هرازگاه دیربه‌دیری سرکی به آن بکشم که سیر زندگی‌ام یادم نرود. که یادم نرود در زندگی‌ام باید از چه کسانی ممنون باشم که عیب‌ و ضعف هایم را به من نشان دادند، آتش زیر پایم گذاردند که در جا نمانم و حرکت کنم..

شاید این‌گونه نوشتن را تا مدت‌ها و شاید هم برای همیشه کنار بگذارم. شاید هم خانه‌ی دیگری اختیار کنم و با نام خودم، یا همین نام شبیه به خودم، قدری جدی‌تر بنویسم. یا لااقل بیشتر شبیه به خودم.

تا در گردش روزگار به کجا بروم...


دوست‌هایم که از سر لطف و محبت این چرند و پرند نویسی‌هایم را می‌خوانند، مرا ببخشند که این همه مواج‌ام. تحمل آدمی چنین می‌دانم که سخت است. بدانند که دوست‌شان دارم و شکرگزارم از داشتن‌شان.


.....


رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ





۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۶
:)

تمام آنچه را که در پایان بیست و سه سالگی ام می توانم بنویسم، جناب حبذا اینجا در اولین پاراگراف نوشته اند.

با این تفاوت که این حال برای من، نه در اثر زیستن در ینگه دنیا، که در همین خاک آشنای مادری حاصل شده. 


همین و دیگر هیچ چیزی برای گفتن ندارم.



-------

گاهی دوست دارم بدانم این دوست هایی که هنوز هم پراکنده نویسی های بی سر و ته مرا می خوانند، واقعا چه می شود که این کار را می کنند؟ :) 

نمی دانم، نمی دانم.. فقط از ته دل می خواهم که ای کاش دعایم کنند...



خواب نمی برد مرا

یار نمی خرد مرا

مرگ نمی درد مرا

آه ! چه بی بها شدم...



۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۷
:)

بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه هی می نویسم و هی پاک می کنم، شاید نشانه ی خوبی ست که عزم کرده ام دست از این واژه بازی های کم/بی محتوایم بکشم! خوش حال کننده است.

باری؛ خدا از آغاز تا عاقبتش را نیکو کند؛ یک طوری که مورد رضایتش باشد.



سر خط : در زندگی تلخ ترین رنج ها و آشفتگی هایم را از سوی آنها متحمل شده ام که  بیشترین و بهترین امید ها و ظن ها را بهشان داشته ام! یا لایق بیشترین احترام ها می دانستمشان! باور و پذیرش و کنار آمدن با این مدل تلخی ها و جفا ها خیلی سنگین است. با همه ی این ها همه شان را بخشیده ام، شاید با فاصله ی کمی از رخ دادن همان حادثه. اما یک چیز بدی که هست و هیچ کاری اش نتوانسته ام بکنم اینکه بعد از آن دیگر از چشمم افتاده اند. هرکاری کرده ام که دوباره همان طور متفاوت از دیگران ببینمشان، با همان قدر و اعتبار و منزلت به خصوص، نتوانسته ام.

چند وقت است که دارم به همین فکر می کنم. بعد فکر می کنم که نکند میان این همه نافرمانی ریز و درشتی که کرده ام و دوری هایی که جسته ام، یکی شان بوده که تیر خلاص را زده و مرا از چشم تو انداخته!...  شده باشم مثل یک بنده ی معمولی بی هیچ قدر و اعتبار ویژه ای، که گفته ای روزی اش را بدهید تا روز موعدش که بعد از این به کاری ام نمی آید...

 این محاسبه تاب و قرارم را می ستاند...

اما به خودم که می آیم می بینم که نه! این از ضعف و نقص من است که لبریز و دل سرد می شوم و زود دل می بُرم،.. "پاک و منزهی تو" اما از هر ضعف و سستی..


یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ!

چه خوب که تو را دارم، چه خوب که دوستت دارم..



۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۱
:)

و نمانده بودش از معاصی منکری نکرده و مسکری نخورده1 که حکایت شنفته از مهر تو از خیالش گذر کرد!

طمع آمد.

حسیب بر نفسش آمد!

تمسخر آمد..

تردید آمد.

        (در فاصله ی میان تردید تا یقین مذبذب بود که "غفرانت" آمد... )

.

.

.

یقین نمی آمد!

می خواست ناامید شود اما نمی توانست!

عقل کفرش در آمده بود!...


عمری گذشت و عمرش در همین جدال به سر آمد.

حاصل آنکه یک عمر تو را در خوف و رجا خوانده بود و رفت ؛


 با دلی آرام و قلبی مطمئن!2


---------

 1،  برگرفته از گلستان سعدی

 2، برگرفته از وصیت نامه الهی سیاسی امام



۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۹
:)
بسم الله الرحمن الرحیم

آه ای آنکه در درون من در اضطرابی هماره ای! کاش فقط برای یک دم، آسوده می گذاشتی ام...

شاید دوباره دل به دلت می سپاردم!



۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
:)
بسم الله الرحمن الرحیم
 
و گاه چه بسیار به حادثه های تلخ نزدیکی اما سرخوشانه پای در راهشان می گذاری!
و چقدر آرزو دارم که درست حوالی همان لحظه ها دلتنگم باشی..



۱۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۶
:)

گاه گاه دلم برای خوبی هایت تنگ می شود.

اما باید بدانی که عقل آمده تا نگذارد هر دلتنگی ای به غلط جای دوست داشتن ریشه بزند.


* و عقل آمده تا ما را از تنگناهای این حیات برهاند...

۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
:)
یک جاده آسفالت ببشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ می رفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا بود که حاج همت به گزارش ها اکتفا نکرد،آمد جلو، رفت عراقی ها را پس زد برگشت. شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه. ما نبودیم. رفته بودیم جزیره جنوبی مجنون. چاره ای نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق بیکار ننشست. هرچه نیرو داشت آورد آن جا و طلاییه را از چنگ بچه ها در آورد...
به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت)

شروعش را خاطرم نیست از کجا بود. من سر چرخاندم اول یا تو چشم هایت را؛ نگاهت نبود دیگر... و بعد از آن زندگی سخت شد.

لابد کسی باورش نمی شود که زندگی من بند یک نگاه بوده باشد؛ اما بود، نگاه تو. و این یعنی خیلی چیزها_لااقل برای من _  . خیلی چیزها که نگاه های بقیه آدم های دنیا نداشت و ندارد و چه بسیار اندک، کسانی که آن ها هم این تفاوت را درک کرده بودند! پس به جا بود که نفهمندش، منظورم نگاهت است. نه خودش را، نه لذت داشتنش را و نه فاجعه ی نبودنش را. پس حق هم داشتند که باور نکنند زندگی من فقط بند یک نگاه بوده باشد.

این شد که نشستند فرد فرد و گروه گروه نهایت همت شان را سنجیدند و گذاشتند در طبق اخلاص که بقبولانندم زندگی ما آدم ها بند خیلی چیزهاست و می تواند باشد و شاید اشتباه نکنی که زندگی تو به آن نگاه بند بوده، اما گیریم که حالا آن بند نباشد، بند های دیگر که هست!

۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
:)

این سعید یعنی همان سعید است؟ همان سعید سنقر؟ که وسط حرف هاش به توی تازه عروس می گفت:«خداحافظ » و می رفت؟ که تو را دل شکسته و تنها می گذاشت و می رفت؟
«مگه اینجا پادگانه؟مگه من سربازشم؟ مگه من غریبه م که می پره توی حرفم میگه خداحافظ و میره پی کارش؟»
خودخوری می کنی و بارها خداحافظی می شنوی و این بار آخر نمی توانی.
می گویی:«مگه من سربازتم که اینقدر خشک و رسمی باهام رفتار می کنی؟»
برمیگردد مات نگاهت می کند و می گوید:«من؟»
میگویی:«اینجا خونه ی یه تازه عروسه، نه پادگان. دوست ندارم دم به ساعت از تازه داماد بشنوم خداحافظ.»
نگاه ماتش می شود نگاهی که لبخند به لب هاش می آورد و می گوید:«اگه یه تازه داماد بخواد تازه عروسش رو دست خدا بسپاره، چی باید بگه؟»
---------------
جنگ برای خیلی ها رسمی و روی کاغذ تمام شده بود. اما با وجود آن گرگ و ... و با وجود خیلی اتفاق های دیگر روی خط مرزی غرب و شمال غرب ایران... جنگ تازه داشت برای من و سعید و بچه ها شروع می شد.

همسفر آتش و برف | روایت فرحنار رسولی از سعید قهاری سعید


آن طور که خبر های بچه های علیمحمدی می گفت، باید امروز صبح، جسمت هم دیگر عطای این دنیا را به لقایش بخشیده باشد. زیر سایه ی بانو.

چه خوب وصیتی کرده بودی راستی.

 چهره ی خندان و پر آرامشت توی تنها عکسی که از تو دیده ام و خاطره ی روزهای اوج گرفتن هات در اردوهای جهادی و جنوب را که بچه ها هی ذکر می کنند و هی خون به دل داغدارشان می شود از خیال دیگر نبودنت، ناخودآگاه به دلم می آید که خوش به حالت! زندگی ات شاید به عدد سن و سال ها کوتاه ماند، اما معلوم است که خیلی چیزها را فارغ از به انتظار زمان نشستن فهمیده بودی..

معصومه ی ربانی! بنده های خوب خدا، شبیه تو، حتی رفتنشان هم مثل بودنشان، انگار به رو آورنده ی طریق خداست به غافل شده های سردرگمی مثل من! تو امشب بنا به وصیت خودت، زیر سایه ی بانوی کریم که لاشک خیلی دوستش داشته ای و دوستت داشته، به بهترین بدرقه های مردم این مرحله، در آغوش خاک آرام می گیری و منِ بسیار غریبه با تو، بعد از تو  و دیر شناختنت، تمام امشب و دیشب را دارم به این فکر می کنم که مرگ، چقدر نزدیک است و من چقدر نامحیا. و ازکجا بدانم که با این آرزوهای دور و دراز در سرم حتی برای طی کردن در طریق حق!، چقدر دیگر فرصت دارم؟ 

 و هرچند که شاید گاهی خدا از ما تنها همین تقلای برای خوب بودن را می خواهد، اما

حتی تقلای برای خوب بودن هم، تقلای باری به هر جهتِ گیج و بی خاصیت و بی ادبانه ای نیست!

و خسران زده تر و بدبخت تر از آن که تمام عمر تقلا کند و بی ادب حریم تو بماند، کی ست؟


تو را به لطف و رحمت و کرم شناخته ایم و همین برای امیدوارانه زیستن و مردن مان کافی ست اما

بی ادبی غیر آن که ظلم به تو است، بدتر و بیش تر، خریدن شعله ی حسرتی کشنده در دل است

که می دانی مساوی نیست عبدی که مودب باشد با عبدی که  ..





۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۴
:)

گفت: "هر رنجی که به ما می رسد به خاطر اعمال خودمان است . تازه خداوند مقداری زیادی از آنها را می بخشد."

وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ ﴿30﴾


انگار این فصل، فصل تمام شدن است.. چه غم انگیز گاهی احساس های کوچک آدم، یک دفعه قطار واقعیت ها را به دنبال خودش کشان کشان می آورد و توی صورت زندگی ات می کوبد! همین چند هفته ی پیش بود که باید می نوشتم :«تشکیلات تمام شد.» و نوشتم حتی خط خطی هایی. حس کوچکی اما قلقلکم داد که ناتمام بگذارم آن تمام شدن را..

اَه! لعنت به  احساس های شوم کوچک!

ولی این بار، باید بنویسم، بنویسم که ناتمام نماند و احساس شوم کوچک دیگری این ناتمامی را به "تمام شدن" دیگری هم نرساند! باید این قطار همین جا ایستگاه آخرش باشد.

باید این غم همین جا به آخر برسد..

بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد.

باید ترم بعدی باشگاه را هم ثبت نام کنم، رژیمم را بی حوصله نشوم، بعد از این باید باید برای سرزنده بودن بیشتر شوق داشته باشم، مبادا شبیه له شده ها بشوم..

باید تابلوی مغازه ی بابا را به بهترین شکل کاملش کنم که کیف کند از دخترکش..

باید سیم کارت جدیدی بخرم، آدرس اینجا را عوض کنم و ایمیل هایم را همه پاک پاک کنم از این سال ها و تا همین دیروز ها..

باید لباس های نویی را که مامان جان برایم کنار گذاشته بود، از چمدان جدیدم بیاورم دم دست..

باید  گدایی و گدایی و آنقدر گدایی کنم تا دوباره ذوق شاعری ام بدهند.

باید اشک هایم را فراموش کنم، باید فراموش کنم توهین شنیدن و تحقیر شدن ها را..

باید یک روز بروم دور از چشم مامان یک عالمه هله هوله ی بد بخورم که دلم به هم بریزد و آخر شب سخت و جانسوز همه ی غم و غصه و غلط های این چند وقت را از جانم بیرون بریزم، از تک تک کنج ها و زاویه ها و پیچ خم های شناخته و ناشناخته اش. و آنقدر محکم که شاید حتی ته تغاری گریه اش بگیرد برای حال بی جانِ نزارم.. آخ اما که بعدش چقدر خالی بشوم.. و  البته باید مراقب باشم که آن میانه طعم محبت بی آلایش و پاک را آهسته از لابه لای غلط ها بیرون بکشم و بگذارم در صندوقچه ی امنی که دیگر اینطور غریبانه پامال نشود هیچوقت...

باید بروم دوباره مدادرنگی بخرم.

باید دوباره حفظ کردن قرآن را از سر بگیرم و اینبار از سوره ی "توبه" شروع کنم..

باید بروم سراغ فرانسه و مدرک انگلیسی ام را هم از موسسه دریافت کنم بعد از این همه وقفه..

باید شبها حافظ بخوانم.

باید خدا را دوست تر بدارم.

و از سجده ها لذت بیشتری ببرم.

باید شکر ها بگویم و اسغفار ها کنم..

و دلم را قرص تر کنم برایش


باید فراموش کنم همه ی این سرگشتگی بی رحم را..


بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد، «و دیگر شبیه این ماتمِ درد کشیده نبودن را»..

«تمام شد این کابوس»، آرام بخواب شبی طفلکِ بی پناه مانده یِ درمانده،

و ذکر «امن یجیب» را بعد از این بیشتر و بیشتر بخوان..

 

وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیرًا ﴿٢٠﴾



گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم


...


۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸
:)