حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گاهی دلتنگی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

از بدترین سختی های دنیا این است که خوب و بدش همیشه در هم آمیخته. هیچ کدام محض محض نیست.

همین است که فهمیدن سخت است،

 انتخاب کردن سخت است،

کنار آمدن سخت است،

دل کندن هم که از همه لعنتی تر!



اما ترحم برانگیز عادتِ ننگین ماست به این درهمی.
 که خوبِ محضی چون تو هست و ما به همین داشته هایمان مشغول و دل خوشیم...



۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۹
:)
بسم الله الرحمن الرحیم

آه ای آنکه در درون من در اضطرابی هماره ای! کاش فقط برای یک دم، آسوده می گذاشتی ام...

شاید دوباره دل به دلت می سپاردم!



۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
:)

و "لاکن"، بی حضورت هم انگار،

می گذرد...

می گذرد...

می گذرد...


شاید مُردَم، حواسم نیست؟؟...



عادت #دل_بستگی می آورد و دل بستگی #اسارت.   شهید مطهری


۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۷
:)

نیمه شب دوم است که قیدار تب می کند . پیشانی اش کوره شده است . قطره های درشت عرق روی صورتش برق می زند . شلتون می رود زیر بالکن و ناله می کند که : بانو به دادمان برس ! راستی راستی دارد خودش را میکشد .. بانو با دست مالی خیس پایین می آید و پیشانی قیدار را تا صبح تر نگه می دارد .

گه گداری از اشکوب اول ، صدای داد و بی داد و فحش و فضیحت می آید ...

...

در این میان صفدر به یاد می آورد که که سید گلپا پیام دیگری هم برای قیدار فرستاده بود . گفته بود که :

خوش نامی قدم اول است ... از خوش نامی به بدنامی رسیدن قدم بعدی بود .. قدم آخر گم نامی است ... طوبا للغرباء!

قیدار| رضا امیرخانی

 

1)

از آن وقت هایی است که باید بنویسم. از چه؟نمی دانم. از که؟ نمی دانم. از کجا؟کدام ؟کی؟ اصلا نمی دانم.

انگار ازدحام فکرها ، راه واژه ها را بر قلم بسته اند.

این روزها و لحظه ها، طفلک ذهنم شبیه یک پردازنده ی چندین و چند هسته ای، همزمان به چندین و چند وادی کاملا پرت از هم فکر میکند. یعنی چاره ای ندارد، باید فکر کند!

شاید هم خوب باشد برایش. و لازم. که از این گیج و منگی بیاید بیرون.

2)

صرفا جهت ثبت شدن:

این روزها احساس می کنم آن چه که پیش رو دارم، از دو حال خارج نیست :

یا نمی فهمم چه شد و خودم را پرت می کنم در یک دنیای جدید و یک زندگی جدید. جدید یعنی جدید، بیشتر از هرچیزی که حتی تصورش را کرده باشم هرگز.

۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۳:۴۶
:)

یاری خدا تا همین قدر بر تو بس که دشمنت در مورد تو به معصیت خداوند افتاده است.             امام زین العابدین (ع)

 

اعتراف می کنم که هرچند با فرکانس خیلی کندی در این جا به حرف می آیم اما توی to do list هر هفته و هر روزم، یک آیتم ثابتی وجود دارد به نام : مروارید .

اعتراف می کنم که هرچند  فقط آخر هر شب که خستگی ام به اوج خودش رسیده و آماده ی بیهوش شدن می شوم، یادم می افتد که کاش برای وبلاگم بنویسم...

-برای وبلاگم که نه، برای دل خودم ، توی وبلاگم که این جا باشد-

،

اما با فرکانس خیلی تند تری -یک روز در میانش را مطمئنم- می آیم این جا . لابه لای باز کردن یک تب که جیمیل ادمین باشد و یک تب که خبرگزاری فلان و فلان و یک تب که سایت دانشکده یا همان cecm ، آرام و یواشکی یک تب کوچک هم باز می کنم به اسم مروارید (انگار که مثلا نباید کسی بفهمد و متوجهش بشود! انگار از آن سایت هایی است که مثلا مامان و بابا ها نباید ببینند تو توی آن هایی و اگر یکهو بیایند توی اتاق باید با دو برابر سرعت نور تب مذکور را بکشی پایین و خودت را بزنی به آن راه:)) ) و بعد هی لا به لای انتظار برای load شدن و send شدن آن بقیه ، یواشکی می آیم یک نگاهی هم به قد و بالای این می اندازم و هی دلم غنج می رود برایش و هی قربان صدقه ی رنگ آرامش بخش گل های آبی اش که زمان زیادی را صرف پیدا کردن و پسندیدنش کرده ام1، می روم و دستی به سر و گوشش می کشم و دوباره می روم to do listم را چک می کنم که خیالم راحت باشد یک وقتی را برای مروارید باید پیدا بکنم چون همین دقیقه یک موضوع جدید به ذهنم رسیده که خیلی حیف است ننویسمش.

اعتراف می کنم هر بارش هم که به این نقطه می رسم یک لحظه مکث می کنم و با خودم می گویم:

۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۴
:)