حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گاهی خستگی» ثبت شده است

بهانه می آورد که چرا برایم نامه های عاشقانه نمی نویسی؟! تو که واژه باز قهاری هستی! و ایضا اینکه زن ها هم غالبا احساساتشان خوب غلیان دارد!

حواسش نبود که من اصلا قائل به عشقِ واژه بازانه نبودم. حواسش نبود که عاشقانه برایم در ساختن بود، در زیستن!

چقدر تعبیرمان از دوست داشتن از هم دور بود! و آخرش هم تاب نیاورد و ترجیح داد شروع کند به مضطرب شدن و مضطرب ساختن...


#مثلا_واقعی  #مثلا_خیالی


چرا من عشق رایج این روزها را اینقدر بی مفهوم می بینم؟ چرا تصویر و انتظارم از عشق در اوج تر از فانتزی های سقف دار این روز هاست؟ چرا من اینقدر چشم در عمل آدم ها دارم تا بتوانم باورشان کنم؟ من حالم خوب است؟


۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۴
:)
بسم الله الرحمن الرحیم

آه ای آنکه در درون من در اضطرابی هماره ای! کاش فقط برای یک دم، آسوده می گذاشتی ام...

شاید دوباره دل به دلت می سپاردم!



۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
:)

با خود اندیشیدم؛ شاید حضور مرجان در زندگی من، آزمونی بود تا من دریابم چقدر در برابر توطئه های محفل ضعیف هستم وگرنه من می توانستم با اعلام انزجار از بهائیت، فردای خودم را بسازم. اما دریغ و صد دریغ که من درست در بزنگاه حادثه، از بزرگترین سعادت زندگی ام کم آوردم، و وقتی انسان از ماجرا و حادثه ای فاصله بگیرد، بهتر می تواند درباره ی عملکردش داوری کند تا آن که در متن حادثه باشد. اعتراف می کنم که از نقشه های شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف می کنم که آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم که بتوانم رشته های تعلق خود را با خانواده ام ببرم.

پشت پرده تشکیلات(خاطرات عضو سابق حزب بهائیت)| به روایت بهزاد جهانگیری، نوشته سعید سجادی




با طبعم سازگار نبوده و نیست هیچ وقت که یک چیزی را از بیخ و بن بد ببینم و رادیکالانه نفی ش کنم،کلا نمی توانم. شاید هم بلد نیستم.

یک جاهایی خوب است ، واقعا خوب. یک جاهایی هم مثل حالا، کار را سخت می کند.

یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم چیزی که توی ذهنم هست را چطور باید بگویم. فکرم در جست و جو از این کنجش به آن کنج، گاهی هم می رود روی فرمت خیلی خیلی پر طرفدار و رایج این روز ها. مثلا تیتر بزنم:

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۰
:)

نیمه شب دوم است که قیدار تب می کند . پیشانی اش کوره شده است . قطره های درشت عرق روی صورتش برق می زند . شلتون می رود زیر بالکن و ناله می کند که : بانو به دادمان برس ! راستی راستی دارد خودش را میکشد .. بانو با دست مالی خیس پایین می آید و پیشانی قیدار را تا صبح تر نگه می دارد .

گه گداری از اشکوب اول ، صدای داد و بی داد و فحش و فضیحت می آید ...

...

در این میان صفدر به یاد می آورد که که سید گلپا پیام دیگری هم برای قیدار فرستاده بود . گفته بود که :

خوش نامی قدم اول است ... از خوش نامی به بدنامی رسیدن قدم بعدی بود .. قدم آخر گم نامی است ... طوبا للغرباء!

قیدار| رضا امیرخانی

 

1)

از آن وقت هایی است که باید بنویسم. از چه؟نمی دانم. از که؟ نمی دانم. از کجا؟کدام ؟کی؟ اصلا نمی دانم.

انگار ازدحام فکرها ، راه واژه ها را بر قلم بسته اند.

این روزها و لحظه ها، طفلک ذهنم شبیه یک پردازنده ی چندین و چند هسته ای، همزمان به چندین و چند وادی کاملا پرت از هم فکر میکند. یعنی چاره ای ندارد، باید فکر کند!

شاید هم خوب باشد برایش. و لازم. که از این گیج و منگی بیاید بیرون.

2)

صرفا جهت ثبت شدن:

این روزها احساس می کنم آن چه که پیش رو دارم، از دو حال خارج نیست :

یا نمی فهمم چه شد و خودم را پرت می کنم در یک دنیای جدید و یک زندگی جدید. جدید یعنی جدید، بیشتر از هرچیزی که حتی تصورش را کرده باشم هرگز.

۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۳:۴۶
:)

یاری خدا تا همین قدر بر تو بس که دشمنت در مورد تو به معصیت خداوند افتاده است.             امام زین العابدین (ع)

 

اعتراف می کنم که هرچند با فرکانس خیلی کندی در این جا به حرف می آیم اما توی to do list هر هفته و هر روزم، یک آیتم ثابتی وجود دارد به نام : مروارید .

اعتراف می کنم که هرچند  فقط آخر هر شب که خستگی ام به اوج خودش رسیده و آماده ی بیهوش شدن می شوم، یادم می افتد که کاش برای وبلاگم بنویسم...

-برای وبلاگم که نه، برای دل خودم ، توی وبلاگم که این جا باشد-

،

اما با فرکانس خیلی تند تری -یک روز در میانش را مطمئنم- می آیم این جا . لابه لای باز کردن یک تب که جیمیل ادمین باشد و یک تب که خبرگزاری فلان و فلان و یک تب که سایت دانشکده یا همان cecm ، آرام و یواشکی یک تب کوچک هم باز می کنم به اسم مروارید (انگار که مثلا نباید کسی بفهمد و متوجهش بشود! انگار از آن سایت هایی است که مثلا مامان و بابا ها نباید ببینند تو توی آن هایی و اگر یکهو بیایند توی اتاق باید با دو برابر سرعت نور تب مذکور را بکشی پایین و خودت را بزنی به آن راه:)) ) و بعد هی لا به لای انتظار برای load شدن و send شدن آن بقیه ، یواشکی می آیم یک نگاهی هم به قد و بالای این می اندازم و هی دلم غنج می رود برایش و هی قربان صدقه ی رنگ آرامش بخش گل های آبی اش که زمان زیادی را صرف پیدا کردن و پسندیدنش کرده ام1، می روم و دستی به سر و گوشش می کشم و دوباره می روم to do listم را چک می کنم که خیالم راحت باشد یک وقتی را برای مروارید باید پیدا بکنم چون همین دقیقه یک موضوع جدید به ذهنم رسیده که خیلی حیف است ننویسمش.

اعتراف می کنم هر بارش هم که به این نقطه می رسم یک لحظه مکث می کنم و با خودم می گویم:

۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۴
:)