حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلافگی» ثبت شده است

لرزه بر اندام فرانسوا افتاد و با اعتراض گفت: نه. با کشتن گناه کاران نمی توان گناه را نابود کرد. من می خواهم درباره ی عشق موعظه کنم. تنها درباره ی عشق. من می خواهم درباره ی یکدلی و برادری با همه ی انسان ها موعظه کنم. برادر دومینیک اگر بدت نیاید باید بگویم این راهیست که برگزیده ام.

برادر سفید پوش با خشم فریاد برآورد: طبیعت آدمی شریر و خبیث است، شریر و مکار و شیطانی! ملایمت به هیچ کار نمی آید. باید به خشونت متوسل شد و اگر تن در راه آزادی روان مانعی به شمار می آید، باید این مانع را از میان برداشت!

سرگشته راه حق|نیکوس کازانتزاکیس (ادبیات کلاسیک معاصر)

 

به گمانم روزی نوه ی نوه ام، موقع امتحان تاریخش بیاید پیش مادربزرگش - یعنی نوه ی من- و با تعجب و بغض عصبی ای بپرسد:

"مامان جان، اینجا نوشته در دوره ای از تاریخ - که شاید کودکی شما در اون بوده باشه(؟)- مردمی بودند که به جای لذت بردن از خود لحظه ها و خوشی های زندگی شون در تفریح و طبیعت و کار و زندگی و آشپزی و بچه داری و خدمت های داوطلبی و  .. ، ولع عجیبی داشتند که اون لحظه ها رو قاب کنند و بعدا در چشم خودشان یا بقیه فخر چِپان کنند، بدون اونکه از اصل حال و احوال خود اون لحظه ها طعمی چشیده باشند! به عبارتی این مردمان جنون سرسام آوری در خفه کردن خودشون با "سلفی" داشتند! اینجا نوشته که البته طولی نکشید که اون ها رفته رفته خودشون هم در لابه لای حجم انبوه وسایل عکس برداری شون ، تجزیه شدند و به آلبوم هاشون پیوستند. از اون ها فقط تعداد زیادی عکس ناشیانه و غیر حرفه ای سلفی در تاریخ به جا مونده که مورخ ها اخیرا تصمیم به نابود کردن بخش اعظمی از اون ها گرفتند چون هیچ گونه بار ارزشی براشون نداشت و فقط چند نمونه رو به عنوان نماد و مدرک وجود اون نسل، در موزه ها نگه خواهند داشت.  "

به این جا که می رسد، مکثی می کند که انگار عکس العمل مامان جانش را ارزیابی کند. و طفلک نوه ام، احتمالا سرش را با تاسف و اندک ته مایه شرمندگی ای پایین می اندازد که از نگاه پرسشگر نوه اش، فرار کند.

نوه ی کوچک می پرسد: " مامان جان! شما هیچ در مورد اون مردم ابله چیزی شنیدین؟ یا خاطره ای دارین؟ واقعا اون ها این طور آدم هایی بودن؟ آخه چطور می تونستن این قدر ساده لوحانه زندگی کنن؟!"

و نوه ی من! - که احتمالا از مادربزرگش- که من بوده باشم! و خدایم بیامرزد.- چیزی هایی در مورد هم عصران ... ی من از من شنیده بوده- فکرش را جمع و جور می کند و با نگاهی که انگار موفق به تبرئه خودش از این شرمندگی عظیم شده باشد، نوه ی نازش را نوازش می کند و می گوید:

" من البته بعد از اون دوران متولد شدم :) ( لبخند آسوده ی مادربزرگ و نوه ی نجات یافته از این سرافکندگی غ ق تحمل!) . اما خب از مادربزرگ خدابیامرزم که شوربختانه در اون دوران سخیف از تاریخ بشر زندگی می کرده، چیزهایی در موردشون شنیده بودم..

آه ! خیلی دردناکه اما اون ها واقعا وجود داشتن! پررنگ ترین جمله ای که از مادربزرگم در مورد اون ها یادم هست این بود که: "اون ها از فرصت حیات شون حتی به اندازه ی یک ذره ی غبار هم بهره مند نمی شدند.  "

 

...

 

#دی_شیخ_با_چراغ_همی_گشت_گرد_شهر

 

پی نوشت: از روز جمعه خود در طبیعت چه آموختید؟



۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۲
مهرا ساعی

با خود اندیشیدم؛ شاید حضور مرجان در زندگی من، آزمونی بود تا من دریابم چقدر در برابر توطئه های محفل ضعیف هستم وگرنه من می توانستم با اعلام انزجار از بهائیت، فردای خودم را بسازم. اما دریغ و صد دریغ که من درست در بزنگاه حادثه، از بزرگترین سعادت زندگی ام کم آوردم، و وقتی انسان از ماجرا و حادثه ای فاصله بگیرد، بهتر می تواند درباره ی عملکردش داوری کند تا آن که در متن حادثه باشد. اعتراف می کنم که از نقشه های شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف می کنم که آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم که بتوانم رشته های تعلق خود را با خانواده ام ببرم.

پشت پرده تشکیلات(خاطرات عضو سابق حزب بهائیت)| به روایت بهزاد جهانگیری، نوشته سعید سجادی




با طبعم سازگار نبوده و نیست هیچ وقت که یک چیزی را از بیخ و بن بد ببینم و رادیکالانه نفی ش کنم،کلا نمی توانم. شاید هم بلد نیستم.

یک جاهایی خوب است ، واقعا خوب. یک جاهایی هم مثل حالا، کار را سخت می کند.

یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم چیزی که توی ذهنم هست را چطور باید بگویم. فکرم در جست و جو از این کنجش به آن کنج، گاهی هم می رود روی فرمت خیلی خیلی پر طرفدار و رایج این روز ها. مثلا تیتر بزنم:

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۰
مهرا ساعی

یعنی جبهه همین پشت است؟!اگر ما را آورده اند خط مقدم ، چرا صدای توپ و تانک نمی آید ؟!

شانه ای بالا می اندازد که یعنی حال پاسخ دادن ندارم.

مقابل در مدرسه می ایستیم . با خاموش شدن چراغ های اتوبوس ، همه جا دوباره مثل جنگلی مخوف ، محو می شود . خدای من یعنی فاصله من با آنان که پشت دیوار می جنگند و شهید می شوند ، چه قدر است ؟!خودم را در چند قدمی آخرت حس میکنم . وای بر من !یعنی فریبم دادند و آورده اند اینجا که جانم را بگیرند ؟؟می خواهم زنده بمانم ... خدا بگویم این داوود بقال را چه کار نکند!

همه وارد ساختمانی میشویم که کلاس های درسش خوابگاه مسافران جبهه شده و حاج حسن غلامی که شوهر خواهرم است ، حاج مصطفی اشتهاردی ، خلیل رادیات ساز و سرپرستمان حاج داوود بقال را زیر نظر میگیرم . نالوطی ما را اغفال کرد و آورد خط مقدم...                عباس دست طلا



والله که من سرسوزنی احساس شرمندگی نمی کنم از اینکه که اعلام کنم تا قبل از 18 سالگی با تقریب خوبی تمام، و امروز هم که 21 ساله ام قریب به نیمی از وسایل و لباس ها و حتی تسبیح و قرآنم صورتی رنگ اند.

ذره ای و کمتر از ذره ای هم شطحیات گهربار سبک اندیشگانِ _ از جنس موافق و مخالف _ مدعیِ شرعیات برایم حائز اهمیت نیست! شایسته ی خودشان!

اما،

یک چیزی را نمی دانم.

این ها که اصرار دارند زن ها را از بیخ و بن موجوداتی صورتی بفهمند و بپذیرند و جالب تر آنکه مصرانه به خورد خلق الله هم بدهند و اسمش را هم بگذارند کار فرهنگی و دینی، نمی دانم که بار سنگین شرمندگی شان را چطور می خواهند از صراط عبور بدهند...

خدا هدایتمان کند، همه را. ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا!

 

پی نوشت: یک چیز مفصلی خواهم نوشت _ ان شاءالله _. روضه ای در باب «صورتی اندیشانِ مشکی پوش!»...


۱۱ آذر ۹۴ ، ۰۲:۰۴
مهرا ساعی