حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقطه سر خط» ثبت شده است

یک جاده آسفالت ببشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ می رفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا بود که حاج همت به گزارش ها اکتفا نکرد،آمد جلو، رفت عراقی ها را پس زد برگشت. شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه. ما نبودیم. رفته بودیم جزیره جنوبی مجنون. چاره ای نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق بیکار ننشست. هرچه نیرو داشت آورد آن جا و طلاییه را از چنگ بچه ها در آورد...
به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت)

شروعش را خاطرم نیست از کجا بود. من سر چرخاندم اول یا تو چشم هایت را؛ نگاهت نبود دیگر... و بعد از آن زندگی سخت شد.

لابد کسی باورش نمی شود که زندگی من بند یک نگاه بوده باشد؛ اما بود، نگاه تو. و این یعنی خیلی چیزها_لااقل برای من _  . خیلی چیزها که نگاه های بقیه آدم های دنیا نداشت و ندارد و چه بسیار اندک، کسانی که آن ها هم این تفاوت را درک کرده بودند! پس به جا بود که نفهمندش، منظورم نگاهت است. نه خودش را، نه لذت داشتنش را و نه فاجعه ی نبودنش را. پس حق هم داشتند که باور نکنند زندگی من فقط بند یک نگاه بوده باشد.

این شد که نشستند فرد فرد و گروه گروه نهایت همت شان را سنجیدند و گذاشتند در طبق اخلاص که بقبولانندم زندگی ما آدم ها بند خیلی چیزهاست و می تواند باشد و شاید اشتباه نکنی که زندگی تو به آن نگاه بند بوده، اما گیریم که حالا آن بند نباشد، بند های دیگر که هست!

۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
مهرا ساعی

"تو توده ی تپنده ، تو عاشق آزادی، تو شیفته ی فرزند فدایی خلف خلق ریشه دار ایران ! خود می بینی و می خوانی ، خمینی با این که خمینی بود ، و خمینی بودن در ذاتش بود ، وقتی جدا از تو بود ، تنها همان خمینی اهل خمین بود ، و در نهایت یکی از فرزندان فدایی خدا و خلق ، قطره ای بود که در غربت ، زیر غل و زنجیر غم غریبی ، قاری قرآن با چهارده روایت بود و عشقش که رسید به فریادش ، و فریاد تو را که دشمن خونی قهاران قرن شدی ، شنید ، و هم قسم با تو شد ، خدمتگزار تو شد و خمینی تو شد  ..."

" تمام عرض خیابان و پیاده رو ماشین بود . مردم مثل پروانه بال بال می زدند ؛ هورا می کشیدند ؛ می رقصیدند ؛ یکدیگر را ماچ می کردند و تبریک می گفتند . زن و مرد و بچه ، چادری و بی چادر ، عمامه ای ، پیرمرد ، پیرزن ، بچه به بغل ، بزرگ و کوچیک ، هورا می کشیدند و قیل  و قال می کردند . عکس شاه را کنده بودند و  بالا گرفته بودند و می خندیدند و به هم نشان می دادند . بعضی ها به جای عکس شاه ، عکس خمینی را روی پول چسبانده بودند . یکی داد می زد که شاه رفت ، دولا دولا!  و آن طرفی ها جواب می دادند : به جاش اومد روح الله! . دسته دیگر داد می زدند : شاه فراری شده ! و این دسته جواب میداد : سوار گاری شده !

فرح بی شووَر شد . رضا ، بی پدر شد . ساواک ، در به در شد . !!! 

لحظه های انقلاب| محمود گلاب دره ای


از بچگی عادتم بود که سوژه­ هایی را دوست داشته باشم که بقیه ی آدم­ ها بلد نبودند دوستشان داشته باشند. یا شاید اصلا نمی دیدند و نمی­فهمیدنشان که بخواهند دوست داشتن را با آن­ها تقسیم کنند.

مثل نهالک نحیف توی باغچه مان که بعدتر­ها شد درخت جوان سیب سبز ترش و تازه آن وقت آدم های دیگر هم به فکر دوست داشتنش افتادند! نهالکی که می شد همه ی دنیای من وقتی با مامان خانم و آبجی دعوام می شد و مثلا قهر می کردم می آمدم توی حیاط!

مثل سودابه ی توی دبستان شهید لرستانی، وقتی آبله مرغان گرفته بود و کسی دوستش نداشت... ترحم آدم ها  با دخترک فقیر شهرک نشینی که پدرش ول کرده و رفته بود و حالا او زیر بار مریضی و کوچکی اش پژمرده تر هم شده بود، خوب قلقلک خورد. اما هیچ کدام برای بعد از ترحم برنامه ای نداشتند. از یک گوشه ای می خزیدند و می رفتند پی  قلقلک دادن سطح دیگری از قوه ی حِسیه شان در ماجرای دیگری!

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۰۷
مهرا ساعی

  گوشی را گذاشتم و سرم را هم گذاشتم روی میز تا سر و سامانی به افکار پریشانم بدهم . اما هم چنان که چشمانم بسته بود و سرم بر روی میز ، متوجه شدم که آمیزمحود آبدارچی ، آرام و بی صدا در را باز کرد ، با سینی چای به سمت میز آمد و چای را بر روی میز گذاشت . سرم را بلند کردم که تشکر کنم و بخواهم که آبی هم برای قرص خوردن بیاورد که جویده جویده و با خجالت گفت: آقا می خواستم ازتون خواهش کنم اگه میشه کار اون خانومه رو چاپ کنین .

با حیرتی آشکارو عصبانیتی فروخورده گفتم : شما دیگه چرا آمیزمحمود با این سن و سال ....

گفت : می دونین آقا ! این خانوم اینجا که آمده بودن ، قول دادن برام یه وام جور کنن از یه صندوق قرض الحسنه ، اینه که فکر کردم منم جبران محبتشونو بکنم .

گفتم : پس به شما قول کمک نقدی دادن ؟!...    

 غیر قابل چاپ| سید مهدی شجاعی



*

  ماهی قرمز بازی گوش دلم، خدایا چه خوب می دانی که عمری است گاه و بی گاه پی شیطنت هاش، از میان دست های مهربانی ات، خودش را هی می سراند این سو و آن سو.

حالا پشیمان از بیرون پریدنش از بین دست هات، دلش هوایی حوض رحمت رجب است!

خدایم، اذن دخولش می دهی امشب؟ آرزو دارد آخر...


**

حس بدی دارد؛ این که ده دقیقه مانده به زمان آخر امتحان، تازه حالی ات شود دو تا سوال بیست نمره ای، چه خواسته اند ازت!

حس بدتری دارد، ماه رحمت بی واسطه ات، ماه پیش آمدنت، دست دراز کردنت، آدم هنوز در سرگرمی های پَست خودش، بازی بازی بگذراند. ذَرهم فی خَوضِهِم یَلعَبون...

ده دقیقه ی آخری می رسد که تازه هوشت می شود مسئله ی عشق، چه خواسته بود ازت!


                               


سرخط: انار های چهار فصل باغ خدا، چیدن دارند! مثل باران توی جمکران...



۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰
مهرا ساعی