حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهربان ترین» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

تعیین کنندگان وقت تو دروغ می گویند.

همیشه با خودم فکر می کردم، آن ها که برای آمدنت وقت تعیین می کنند احتمالا همه سعی شان بر این است که خبر بدهند تو آمده ای یا مثلا در فلان روز و ثانیه ی نه آنقدر دور می آیی که بعد احتمالا تر، آن روز خودشان یا کسی را جای تو برایمان جا بزنند. منظوزم این است که فکر می کردم هیچ وقت کسی به نیامدن یا دیرتر آمدنت خبر نمی دهد. و راستش آنقدر هم تاریخ نخوانده ام که بدانم آیا روزی کسی بوده که چنین خبری هم داده یا نه.

خبر دیرتر آمدن، راستش ترسناک و ناامید کننده و دروغش هم نانی درش نیست، کسی نمی خردش، همه دوست دارند تو زودتر بیایی...

همین است که می ترسم از فکرهایی که این چند وقت به سراغم آمده اند و راستش از فضا هم نیامده اند. از زیستن در همین روزگار به جانم افتاده اند. در دقیقا همین روزها که سی و هشت سال از تاریخ انقلاب اسلامی ایران می گذرد. در دقیقا همین همین نظام جمهوری اسلامی ایران. در همین روزهای نزدیک کودکی ام. در همین مدرسه و همین دانشگاهم. در همین کتاب خانه ی کم سن و سال خودم، در همین کتاب خانه ی قدیمی تر بابا. در همین گروه دوستان مذهبی/ غیر مذهبی ام، جمع فامیل نا/کمتر مذهبی ام. در همین خیابان های این شهر و آن شهر. در قطار ها و اتوبوس ها و سالن های مترویش، در مغازه هایش، دست فروش هایش. بیمارستان ها و سینماهایش.  در همین رسانه ی ملی اش. در همین هوایی که نفس می کشم.

می بینم که دوریم از تو! از آن شهر خوبی که پیرمرد می گوید تو و همه ی خاندان شریف و اجداد پاک و سلسله ی مبارکت، آمده اید که برایمان بسازید. والله سهل نیست که تصور کنم شهری و مردمی که هیچ چیزش، هیچ چیزش شبیه آن شهر و آن مردم خوب سعادتمند نیست، می تواند یک شبه زیر و رو شود و همان شهر موعود دوست داشتنی بشود. یک شبه که هیچ، حتی سهل نیست که تصور کنم تمام عمرم هم اگر بگذرد به آن برسد.

...

می دانم که نباید این گونه ناامید بود.

و نیستم. همین شهر* درب و داغانی که می گویم و می دانی بهتر از من، تحمل کردن و دوام آوردنش را فقط امید می تواند برایمان میسر کند. و اصلا به قول همت عزیز :"حقیقت این است که ما هرچه هم بگوییم خسته شدیم، بریدیم، اسلام دست از سر ما برنمی دارد. " مگر می شود خود را فریب دهیم و سرگرم راهی غیر این شویم، حال آنکه می دانیم حقیقت تنها یکی ست. ما انتخابی هوشمندانه تر از امید و استقامت نداریم.

اما می دانی، می دانی که خسته ام.

و کوچکم برای آنکه خستگی ام را ابراز نکنم و غمین ترت نکنم.

خسته ام نه به معنای آنکه آمده باشم بهانه ای بیاورم و خودم را برای همیشه از این در خط تو ایستادن و رنج هایش خلاص کنم. نه... می دانی،

شاید فقط یک هوای تازه اگر به این ریه های در هم فرورفته برسد، تا آخرین قطره ی خون هم ما را در صف مقدم مبارزه ات نگه دارد، نه کرها حتی، که نگه داشتنی راضیانه و مشتقانه...


میدانی ایها العزیز، از خدا و بقیه هایش در زمین، ما به تو رسیده ایم، آن هم چه رسیدنی! درست بعد از آنکه تو روح خدا را از سوی خودت به سوی ما به یاری فرستاده بودی. و روح خدا شد رشته ی وصل میان ما با تو... رشته ای که شد دلیل آنکه که خمینی را و خمینی وار جوشیدن را ندیده و نزیسته، اما این قدر مجنون باشیم. لااقل آنکه میل به جوشیدن از وجودمان دست بردار نباشد...

می دانی امامِ منتظر! اینک ما خسته ایم. نفس کم آورده ایم. از اینکه این تنها راه وصل ما با تو را که برایمان فرستاده بودی، اینگونه به ما رسانیده اند، از پدرانمان به تو گله داریم...

می دانی پدر راستین ما، می دانی که مرادم آن نیست که حق مان بود بی زحمت به تو برسیم، نه ، هیچ گاه. اما درد این سهمی هم که به دست ما رسانیده اند، درد جانکاهی ست. که این هدایت و صراط مستقیم تو را هزار پاره و میان صد ها لایه غبار و ابهام به نام خمینی به ما می نمایانند...و مظلوم خمینی و مظلوم پیرمرد و مظلوم تو و مظلوم ما!

می دانی، می دانی که شاید حتی یک نفس هوای تازه، ما را برای این غبار ها را کنار زدن بس باشد..

می دانی که ما ایمان آورده ایم برای آمدنت باید نیمه ی تمام ماه های سالمان را نیمه ی خرداد کنیم...

می دانی که از تو می خواهیم دوباره روح خدا را از جایی شبیه همان دیوارهای خاک خورده ی روحانی جماران بسویمان بفرستی، به سوی تمام ما فرزندان پیرمرد، در ایران و افغانستان و یمن و بحرین و عراق و فلسطین و پاریس و سوریه و ترکیه و آلمان و انگلستان و فرانسه و آمریکا و تااا آخرین آخرهای دنیا،

دوباره خودت را به یاد ما بیاوری و دوباره گرمی خون مان را به جوشش خون حسین (ع) پیوند بزنی..



خطّ نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی



*شهر ظرف مشترک زمان و مکان است در اینجا!




۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۰
:)