حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من انفسکم ازواجا» ثبت شده است

بهانه می آورد که چرا برایم نامه های عاشقانه نمی نویسی؟! تو که واژه باز قهاری هستی! و ایضا اینکه زن ها هم غالبا احساساتشان خوب غلیان دارد!

حواسش نبود که من اصلا قائل به عشقِ واژه بازانه نبودم. حواسش نبود که عاشقانه برایم در ساختن بود، در زیستن!

چقدر تعبیرمان از دوست داشتن از هم دور بود! و آخرش هم تاب نیاورد و ترجیح داد شروع کند به مضطرب شدن و مضطرب ساختن...


#مثلا_واقعی  #مثلا_خیالی


چرا من عشق رایج این روزها را اینقدر بی مفهوم می بینم؟ چرا تصویر و انتظارم از عشق در اوج تر از فانتزی های سقف دار این روز هاست؟ چرا من اینقدر چشم در عمل آدم ها دارم تا بتوانم باورشان کنم؟ من حالم خوب است؟


۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۴
مهرا ساعی

گفت: "هر رنجی که به ما می رسد به خاطر اعمال خودمان است . تازه خداوند مقداری زیادی از آنها را می بخشد."

وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ ﴿30﴾


انگار این فصل، فصل تمام شدن است.. چه غم انگیز گاهی احساس های کوچک آدم، یک دفعه قطار واقعیت ها را به دنبال خودش کشان کشان می آورد و توی صورت زندگی ات می کوبد! همین چند هفته ی پیش بود که باید می نوشتم :«تشکیلات تمام شد.» و نوشتم حتی خط خطی هایی. حس کوچکی اما قلقلکم داد که ناتمام بگذارم آن تمام شدن را..

اَه! لعنت به  احساس های شوم کوچک!

ولی این بار، باید بنویسم، بنویسم که ناتمام نماند و احساس شوم کوچک دیگری این ناتمامی را به "تمام شدن" دیگری هم نرساند! باید این قطار همین جا ایستگاه آخرش باشد.

باید این غم همین جا به آخر برسد..

بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد.

باید ترم بعدی باشگاه را هم ثبت نام کنم، رژیمم را بی حوصله نشوم، بعد از این باید باید برای سرزنده بودن بیشتر شوق داشته باشم، مبادا شبیه له شده ها بشوم..

باید تابلوی مغازه ی بابا را به بهترین شکل کاملش کنم که کیف کند از دخترکش..

باید سیم کارت جدیدی بخرم، آدرس اینجا را عوض کنم و ایمیل هایم را همه پاک پاک کنم از این سال ها و تا همین دیروز ها..

باید لباس های نویی را که مامان جان برایم کنار گذاشته بود، از چمدان جدیدم بیاورم دم دست..

باید  گدایی و گدایی و آنقدر گدایی کنم تا دوباره ذوق شاعری ام بدهند.

باید اشک هایم را فراموش کنم، باید فراموش کنم توهین شنیدن و تحقیر شدن ها را..

باید یک روز بروم دور از چشم مامان یک عالمه هله هوله ی بد بخورم که دلم به هم بریزد و آخر شب سخت و جانسوز همه ی غم و غصه و غلط های این چند وقت را از جانم بیرون بریزم، از تک تک کنج ها و زاویه ها و پیچ خم های شناخته و ناشناخته اش. و آنقدر محکم که شاید حتی ته تغاری گریه اش بگیرد برای حال بی جانِ نزارم.. آخ اما که بعدش چقدر خالی بشوم.. و  البته باید مراقب باشم که آن میانه طعم محبت بی آلایش و پاک را آهسته از لابه لای غلط ها بیرون بکشم و بگذارم در صندوقچه ی امنی که دیگر اینطور غریبانه پامال نشود هیچوقت...

باید بروم دوباره مدادرنگی بخرم.

باید دوباره حفظ کردن قرآن را از سر بگیرم و اینبار از سوره ی "توبه" شروع کنم..

باید بروم سراغ فرانسه و مدرک انگلیسی ام را هم از موسسه دریافت کنم بعد از این همه وقفه..

باید شبها حافظ بخوانم.

باید خدا را دوست تر بدارم.

و از سجده ها لذت بیشتری ببرم.

باید شکر ها بگویم و اسغفار ها کنم..

و دلم را قرص تر کنم برایش


باید فراموش کنم همه ی این سرگشتگی بی رحم را..


بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد، «و دیگر شبیه این ماتمِ درد کشیده نبودن را»..

«تمام شد این کابوس»، آرام بخواب شبی طفلکِ بی پناه مانده یِ درمانده،

و ذکر «امن یجیب» را بعد از این بیشتر و بیشتر بخوان..

 

وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیرًا ﴿٢٠﴾



گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم


...


۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸
مهرا ساعی

عقل نیز مانند وجدان می تواند به یک عضله تشبیه شود . اگر از یک عضله بدن استفاده نشود ، به تدریج ضعیف و ناتوان خواهد شد .

اینک فقط سوال آخر مانده بود : منظور از نردبان ارزش ها چیست ؟این یک سوژه یا موضوع مد روز بود . مثالش آنکه می توان به شتاب و سرعت با اتومبیل از جایی به جایی راند ، لیکن اگر راننده در این میان سهمی در مرگ تدریجی جنگل اطراف و مسموم کردن محیط طبیعی ادا کرد ، این سریع راندن مسئله ای اخلاقی پیش می آورد و سرانجام سوفی در این نوشته ود چنین استدلال کرد که جنگل های سالم و طبیعت پاکیزه مهم تر از به سرعت رسیدن راننده به محل کار است . مثال های دیگری نیز آورد و نتیجه گرفت : عقیده شخصی من این است که حکمت وفلسفه مبحثی مهم تر از صرف و نحو زبان انگلیسی است ...

در زنگ تفریح معلم سوفی را به کناری کشید و گفت :

من تکلیف شما را تصحیح کرده ام . خیلی بالاتر از حد معمول بود ...

دنیای سوفی|Justein Gaarder


(ادامه از اینجا.)

نازنین دخترکم! این ها را #فقط_برای_تو می نویسم! برای تو که انگار داری از همان آسمان هفتم به من لبخند نازی می زنی که دلم از همین حالا برای نگاه کردنت غنج برود! کی باشد و کی برسد... نمی دانم! اما از همین حالا من سخت دلم می خواهد که با تو حرف بزنم.

نور دیده! دنیا ناتوان تر از آن است که قدر رویاهای ما، عشق را تجربه کند. نه که نخواهد! که نمی تواند.. همیشه یک جای کارش کم می آید ، آنقدر کم و ناجور که، دلت از این همه مخدوش شدن رویای ناز و لطیفت، زده می شود. و فقط کافی است آدمِ اهل رویا های ناز و لطیفی بوده باشی – که یقین هستی اگر دختر من باشی! – آنوقت سه بار، پنج بار، نه خیلی که پوستت کلفت باشد، ده بار ! که گوشه گوشه های دلت را زدند و صاف و مدور شد، دیگر به هیچ گوشه ای از دنیا، چفت نمی شود و نمی شود و نمی شود.. دنیایی که  خودش فاتحه ی خودش را با کم بودن و کم آمدن هایش در روح ما بخواند! بلاهت می خواهد که دل بسته اش بشوی یا آنکه ذره ای امید در حقش روا بداری!

امروز که این ها را برای تو می نویسم، بیست و دو ساله ام! و نمی دانم چند ساله باشم و باشی که این ها را بخوانی. اما یک چیزی را می دانم، اینکه هرگز و لحظه ای نمی نویسم که تو را شبیه خودم بخواهم! یا از آن خودم.. اشتباه است هرکه مادری را مالکیتی وسواس گونه و دائم محتاج نظارت و کنترل می داند! بن مایه تمام نقش های ما در این عالم، لمس کردن و یکی شدن با عشق است و بس! و عشق که نام دیگر آزادگی است. چه فقیر اند آنها که جز این فهمیده باشند و خود را مبری بدانند از این گونه بودن و مفتخر باشند به این عجز تلخ!

*

می شمارم! دانه دانه مهره های تسبیح مادرم را هر دانه یک سال از عمرش! یک ماه از عمرش! یک روز... یک لحظه از عمرش، یک دعا!..یک تار از موهای طلایی خوش عطرش! یک دانه از خط های افتاده بر انگشت های مهربانش.. یک بند از تار و پود دل عاشق ِ پرستیدنی ش..

۱۲ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۳
مهرا ساعی

ای برادر!خدا بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو، کوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزو ی تو گسترده می شود،و به قدر ایمان تو، کار گشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده، باریک می شود،و به قدر دل امیدواران گرم می شود..
پدر می شود یتیمان را، و مادر.
برادر می شود محتاجان برداری را، همسر می شود بی همسر ماندگان را طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود گمگشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود محتاجان به عشق را...
خداوند همه چیز می شود همه کس را-به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

مردی در تبعید ابدی| نادر ابراهیمی



(ادامه از اینجا.)

شب رسیده و خانه در سکوت سنگینش فرورفته. چشم گریزان از خوابم بی حوصلگی می کند. آخر خودش را می دوزد به سفیدی کفش و لباس هایی که در تاریکی اتاق، آن سو روی تخت خودنمایی می کنند. می بندمشان. فردا یک عالمه کار دارم و دست تنها ام. مامان و بابا از صبح تا غروب در مراسم خاکسپاری و ختم اند و آبجی خانوم هم از صبح تا عصر شیفت دارد. ته تغاری هم که خانه می ماند، سخت سرما خورده!

امروز که یکی دو ساعتی می شود که عبور کرده، پانزدهم اردیبهشت بود. سه سال پیش همین روز، فرمان زندگی ام را به سمتی چرخانده بودم که تحقیقا می توانم بگویم آن روز هیچ گمان نداشتم روزی به این جاها می آوردم. من فقط نور را در پس این جاده دیده بودم و بی اختیار و با اختیار، بی اشتیاق و با اشتیاق، بی تردید و با تردید، دستم را چرخانده بودم.

حالا سه سال گذشته است و از فردا

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۴
مهرا ساعی

افرایش ظرفیت دل ، لازمه ی خیر و کمال است . لازمه ی حیات تکاملی ، افزایش ظرفیت دل است . مراد از ظرفیت دل در اینجا عظمت و احاطه من انسانی است که اگر آدمی به آن نائل شود وسایل اعتلای او مانند اراده و تعقل و ... در مسیر منطقی خود به کار می افتد . کسانی که دل آنها دارای ظرفیت بالایی است ،آثار آن در رفتارو گفتار آنها ظاهر می شود که نشانه عظمت آن هاست و دیگران هم از آنها به عنوان انسان های بزرگ یاد می کنند .

ملاک ظرفیت دل ، قدرت تحمل آدمی است . به بیان دیگر ، ظرفیت دل همان شرح صدر است .که در آیات قرآن مورد توجه قرار گرفته است . . دل انسان ها با نیکی و حرکت در مسیر خدا گسترش پیدا میکند .

انسان الهی| عبداله نصری(تحلیل شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه علامه جعفری)



دانه دانه اشک،

دانه دانه خیال،

دانه دانه مهره های تسبیح مادر،

دانه دانه انار...

 ***

حاج کرم الله به رحمت خدا رفته. این را بابا ساعت 10 صبح دیروز خبردار شده بود و بعد فورا به مادر زنگ زد. همان لحظه ای که من آخرین دکمه ی لباس سفید را توی اتاق پرو می بستم و یک چشمم به آینه بود و یک چشمم به لب ها و چشمهای مامان که بهت و غم دویده بود میانشان.

انگار گرد سکوت غم باری می نشیند روی عالم. حاج کرم الله پیرمرد مهربان و آرامی که هفته ی پیش قبراق و سرحال جمعی از فامیل را مهمان نوازی کرده، از جمله بابا را. کی فکرش را می کرد که این هفته ...؟

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۸
مهرا ساعی
سلام جانِ جانِ جان! حضرت جانانم...

مرا به خواب سنگینی فراخوانده است این دم، این خطـــــ هایش؛ آخ از گوارایی...
( همان که روضه می خواندم هی زیر لب : تا نیمه چرا ای دوست، لاجرعه مرا سرکش! من فلسفه ای ...)

عارض گردیده چون برطرف شد و بهارم رسید، وصف ها دارم که بگویم از معجونِ خوش ترکیبِ آفتاب و بارانیِ کـــش دارِ قرمزِ انــاری ات!

عالمی واژه های مطهر، چشم انتظار شکوفا شدن، پشت دروازه های قلم از شوق بالا و پایین می پرند!





پی نوشت: دیری نیست که رمز گشایی می شود - ان شاءالله!


بعدتر نوشت:
رمزگشایی 1، آفتاب: اینجا، شماره دوم.
رمز گشایی 2، باران : اینجا.
رمز گشایی 3، قرمز اناری :) : اینجا.






۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۱
مهرا ساعی

با همین امید هردو رشته ی حقوق را رها کردیم و و در رشته ی پزشکی مشغول تحصیل شدیم .من در طول 4 سال و برادرم در طول 6 سال درسمان را تمام کردیم .امکانی پیش آمد تا بتوانم در بیمارستان دانشگاه پاریس ، مشغول به کار شوم .خیلی زود حوصله ام سر رفت ...انترن های دیگر که زورشان می آمد رگ بیماری را پیدا کنند ، یاد گرفته بودند که هر وقت رگ مریضی سخت پیدا میشد زود به سراغ من بیایند تا این کار را برایشان انجام دهم!یک روز از دست آنها خیلی خسته شدم ، با خودم گفتم : این دیگر چه رشته تحصیلی است ، این که نشد کار!باید از صبح تا شب بیایم وبرای این حضرات رگ مریض پیدا کنم . از طرف دیگر هر مریضی را که معاینه می کنم ، تعداد دنده هایش با مریض دیگر مساوی است. در بیروت ، سوریه و عربستان هم هرچه پل می ساختیم محاسبه ها یکی بود . کافی بود فقط محاسبه برای یک پل را بدانی . این ها که نشد رشته تحصیلی! خلاصه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی را انتخاب کنم که مثل پزشکی نباشد و آدم را کمی اذیت کند...

استاد عشق| نگاهی به زندگی و فعالیت های پروفسور محمود حسابی




برای چون منی که نوشتن پناه و آرام اش باشد، نه تفنن و نه حتی اجابت میل بروز دادن آن چیز ها که گفتن شان سخت می نماید گاهی؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. که تازه همیشه گریزگاهم از بی حوصلگی ها هم بوده. تنهایی ها و غریبی ها هم.

برای چون منی که نوشتن تنها در هدایت جریان واژه ها از مداد و خودکار ( و این روزگارِ جدیدِ ناصبور، دکمه های سیاه و مربعی کی برد) به کاغذ ( و حالا به پیکسل های یک صفحه ی عمودی در مقابلم- که همیشه هم یک حس ترس گونه یِ انس ناپذیرِ ناپایداری به منطق صفر و یکی واسط  میان این دو داشته ام - ) خلاصه و محدود نمی شده و نمی شود؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. گاهی حتی به کاغذ و قلم و کی برد و الخ هم محتاج نمی مانم، ساعت ها می توانم غرق در نوشتن هایی باشم که میان روح و جانم جاری اند، مبرای مبرا از حضور هر غریبه و نامحرمی به حریم جان، بدون اضطراب ناپایداری منطق صفر و یکی!

اما این روز ها که احوال جسم و روحم سازشان با هم کوک نمی شود، انگار که هر دو با این انس دیرینه هم غریبی می کنند...

این روز ها انگار کسی صبح به صبح، در آن ساعت هایی که من تازه بعد از بیدارخوابی های یک شب بلند و غلت زدن های بی قرارم، چشم هام را به خواب سبکی سپرده ام، می آید و لباس حوصله را از تنم بیرون می آورد و می نشنید مقابل چشم های غرق خواب و بیداری من و تنی که روح تازه از آن خارج شده، رج به رج می شکافد و شکافته اش را با حوصله کلاف می کند و می برد می گذارد سر یک طاقچه ی بلند.

طاقچه ی بلندی که من در تمام طول روز هر چه تلاش می کنم و حتی روی انگشت هام می ایستم تا دستم به آن برسد، باز هم از من بلند تر است... و من می مانم  و یک روز پیش رویم که کلاف حوصله ام آن بالا مانده و من این پایین! و خیال اینکه کاش بشود که پایین بیاورم و رج به رج دوباره ببافمش و تنم کنم . و بیش از این خسته نشوم از خسته بودن و کلافگی.

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
مهرا ساعی

به نامت ای آرام جان..

دلم گرفته.

نه نه، صبر کن! می دانی که برای طلبکاری نیامده ام...

آمده ام بگویم همه چیز را می دانم اما ترسیده ام، ببخش، همین. به بی پناهی ام ببخش...

و الا که من هنوز هم در همه ی دانه دانه نفس هام به تو مومن ام.

و حتی حالا وابسته تر. همین...

کاش گفته بودی که به جز دل های شکسته، دل های گزفته را هم، به حضورت آرام می کنی، دل های تنگ از نشکستن برای تو...


نمی دانم چرا، خودت احتمالا بهتر بدانی، اما دلم آرام نمی گرفت که نمی گرفت به این گسترده شدن برایش و برایت...

امان و امان و امان که شیطان در این میانه شیطنتی کرده باشد و بکند ...

غمگینم ، همین.

اما من که به تو پناه برده بودم،نیست؟



-------------------------------------------------------------------------

سرخط: درد تنهایی چشاندی ام، یک عمر است. خودت بهتر از هر کس می دانی.

حالا خودت بیا و تکلیف این وابستگی را مشخص کن!

وقتی که تنهایی چشیده باشی، دیگر به هر کسی راحت آرام نمی گیری. و حق داری که شکننده باشی...

و مدام شکت ببرد که تمام نیازهات، نمایش های کاذبی اند از یک نیاز اصیل برای در پناه تو آرام گرفتن و دل قرص شدن!  و ترس به جانت بیفتد که کدام شان راه به این اصالت می برد یا نه... جانی که تنهایی را با عمق وجودش چشیده باشد، تاب دوباره تحملش را ندارد! می دانی این را خودت.

- و می دانی که اینها نق زدن های عصبی یک طلبکار نیست، بل انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین المستجیر... -


۱۹ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۲
مهرا ساعی

نیمه شب دوم است که قیدار تب می کند . پیشانی اش کوره شده است . قطره های درشت عرق روی صورتش برق می زند . شلتون می رود زیر بالکن و ناله می کند که : بانو به دادمان برس ! راستی راستی دارد خودش را میکشد .. بانو با دست مالی خیس پایین می آید و پیشانی قیدار را تا صبح تر نگه می دارد .

گه گداری از اشکوب اول ، صدای داد و بی داد و فحش و فضیحت می آید ...

...

در این میان صفدر به یاد می آورد که که سید گلپا پیام دیگری هم برای قیدار فرستاده بود . گفته بود که :

خوش نامی قدم اول است ... از خوش نامی به بدنامی رسیدن قدم بعدی بود .. قدم آخر گم نامی است ... طوبا للغرباء!

قیدار| رضا امیرخانی

 

1)

از آن وقت هایی است که باید بنویسم. از چه؟نمی دانم. از که؟ نمی دانم. از کجا؟کدام ؟کی؟ اصلا نمی دانم.

انگار ازدحام فکرها ، راه واژه ها را بر قلم بسته اند.

این روزها و لحظه ها، طفلک ذهنم شبیه یک پردازنده ی چندین و چند هسته ای، همزمان به چندین و چند وادی کاملا پرت از هم فکر میکند. یعنی چاره ای ندارد، باید فکر کند!

شاید هم خوب باشد برایش. و لازم. که از این گیج و منگی بیاید بیرون.

2)

صرفا جهت ثبت شدن:

این روزها احساس می کنم آن چه که پیش رو دارم، از دو حال خارج نیست :

یا نمی فهمم چه شد و خودم را پرت می کنم در یک دنیای جدید و یک زندگی جدید. جدید یعنی جدید، بیشتر از هرچیزی که حتی تصورش را کرده باشم هرگز.

۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۳:۴۶
مهرا ساعی