حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مداوا بکنی؟» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

از بدترین سختی های دنیا این است که خوب و بدش همیشه در هم آمیخته. هیچ کدام محض محض نیست.

همین است که فهمیدن سخت است،

 انتخاب کردن سخت است،

کنار آمدن سخت است،

دل کندن هم که از همه لعنتی تر!



اما ترحم برانگیز عادتِ ننگین ماست به این درهمی.
 که خوبِ محضی چون تو هست و ما به همین داشته هایمان مشغول و دل خوشیم...



۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۹
:)

و نمانده بودش از معاصی منکری نکرده و مسکری نخورده1 که حکایت شنفته از مهر تو از خیالش گذر کرد!

طمع آمد.

حسیب بر نفسش آمد!

تمسخر آمد..

تردید آمد.

        (در فاصله ی میان تردید تا یقین مذبذب بود که "غفرانت" آمد... )

.

.

.

یقین نمی آمد!

می خواست ناامید شود اما نمی توانست!

عقل کفرش در آمده بود!...


عمری گذشت و عمرش در همین جدال به سر آمد.

حاصل آنکه یک عمر تو را در خوف و رجا خوانده بود و رفت ؛


 با دلی آرام و قلبی مطمئن!2


---------

 1،  برگرفته از گلستان سعدی

 2، برگرفته از وصیت نامه الهی سیاسی امام



۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۹
:)

به وقت این عکس باید نامه ای بیست و دو سال و نیمه برایت بنویسم بابا! یادت باشد که حتما بخوانی اش!



* می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است..


۰۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۴
:)
 امام مونسی دلسوز و پدری مهربان و برادری هم دل است. امام رضا (ع)

با تقریب نسبتا خوبی، اکثر آدم های حاضر در زندگی ام- دور و نزدیک و صمیمی و معمولی و کلهم- یا کربلا رفته اند یا دارند می روند.

چند سالی هم هست که همین است؛ تا محرم و اربعین تان می رسد، با غروب خورشید سر عزیزتان، همین موج رهسپار شدن ها مَد اش می گیرد. مَدی که البته جزری به دنبالش نیست...فقط شاید آرام شدنی هست، یا فراموشی زودگذری.

در محضر شما جایی برای دروغ گفتن نیست- هرچند که فضل و رحمت شما آدم را هوایی می کند شده در ابراز محبت و وابستگی اش کمی اغراق هم بکند اما خودش را پیش شما عزیز تر کرده باشد- اصلا زبان ناخودآگاه به دروغ گفتن نمی چرخد... سال های پیش یک حسرت معمولی داشتم از نیامدن، نبودن، میان این موج مد گرفته، سوی شما جریان نداشتن...

معنای حسرت معمولی را، همه کس نمی فهمد. اما شما همه کس نیستید و خوبِ خوبِ خوب می فهمید که چه بیچاره اند آدم های معمولی و معمولی پسند و معمولی گزین و خاکستری نشین...

فهم منِ فقیر از بیچارگی معمولی بودن ها، در حد و اندازه ی همان تلنگری ست که روز های کودک سالی ام، مرد دنیا دیده ای از سر خیرخواهی به باورم زد. فهم شما اما فرق می کند! لابد بسیار بی تاب می شوی آقا از مشتاق تان نبودن هام...

و خوب تر می دانی آقا! خوب خوب خوب...که فرق حال و احوال امسالم با سال های پیش شبیه فرق زمین تا آسمان است. امسال «دل سوخته» ام از این «نبودن»م..

 


۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۰
:)
یک جاده آسفالت ببشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ می رفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا بود که حاج همت به گزارش ها اکتفا نکرد،آمد جلو، رفت عراقی ها را پس زد برگشت. شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه. ما نبودیم. رفته بودیم جزیره جنوبی مجنون. چاره ای نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق بیکار ننشست. هرچه نیرو داشت آورد آن جا و طلاییه را از چنگ بچه ها در آورد...
به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت)

شروعش را خاطرم نیست از کجا بود. من سر چرخاندم اول یا تو چشم هایت را؛ نگاهت نبود دیگر... و بعد از آن زندگی سخت شد.

لابد کسی باورش نمی شود که زندگی من بند یک نگاه بوده باشد؛ اما بود، نگاه تو. و این یعنی خیلی چیزها_لااقل برای من _  . خیلی چیزها که نگاه های بقیه آدم های دنیا نداشت و ندارد و چه بسیار اندک، کسانی که آن ها هم این تفاوت را درک کرده بودند! پس به جا بود که نفهمندش، منظورم نگاهت است. نه خودش را، نه لذت داشتنش را و نه فاجعه ی نبودنش را. پس حق هم داشتند که باور نکنند زندگی من فقط بند یک نگاه بوده باشد.

این شد که نشستند فرد فرد و گروه گروه نهایت همت شان را سنجیدند و گذاشتند در طبق اخلاص که بقبولانندم زندگی ما آدم ها بند خیلی چیزهاست و می تواند باشد و شاید اشتباه نکنی که زندگی تو به آن نگاه بند بوده، اما گیریم که حالا آن بند نباشد، بند های دیگر که هست!

۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
:)

در محله ما هیچ فرد متدینی نبود و من با هیچ روحانی یا آدم متدینی آشنا نشدم. در محله مان، حاجی مسنی بود که ریش داشت و در مغازه خود نماز می خواند. من با این نظر که او فرد متدینی است، می رفتم تا فقط ریشش و چگونگی نماز خواندنش را تماشا کنم . خیلی دوستش داشتم.
پدرم که سیدموسی صدر را دوست می داشت، عکس هایی از او را به خانه می اورد. من می نشستم و زمان طولانی به عکس سیدموسی خیره می شدم. در جست و جوی هر فرد روحانی یا متدین، یا هر کسی بودم که از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم.
سید عزیز | زندگی نامه سید حسن نصرالله به قلم حمید داوودآبادی


چه خوب که با مُحَرَم رسیده ام؛ هم به این دنیا و هم دوباره به این شهر.

چه خوب که شما هستید حضرت ارباب..

چه خوب که مهربانی تان هست!

چه خوب که می شود پنجره فولادتان را در عکسی قاب گرفت و برای همیشه پیش چشم داشت که بهانه ای باشد برای زنده ماندن.

چه خوب که شما هستید! چه خوب که هنوز مامن گریه هست، چه خوب که نمی میرم در این روز ها ..

چه خوب که می شود با اشک اذن دخول گرفت!




۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
:)

اگر انسان فکر گدایی داشته باشد، ضربه می خورد. فکر اینکه چرا برای ما یک تجلی و خواب پیش نیامده، گدایی گری است... اگر چیزی برایش حاصل نشد، مایوس می شود. این گونه نباید باشد. ما چه کار به تمثلات و مکاشفات داریم؟ ما آمده ایم که بگوییم تو را دوست داریم و تو را می خواهیم و از دیدنت لذت می بریم. حال اگر شما خودتان صلاح می دانید، بفرمایید، ما هیچ نمی دانیم و هیچ از این حرف ها سر در نمی آوریم و اصلا به فکر این ها نیستیم. ما فقط همین قدر می دانیم که باید تو را بخواهیم و تو را دوست داشته باشیم.    پنج شنبه فیروزه ای|سارا عرفانی


القصه که حال این روزهام، حکایت شهر محاصره شده ای ست که فقط حس سرانگشت هات روی موهاش، از سقوط می رهاندش. نه پیاده روی زیر باران، نه قدم زدن در کتابفروشی و نفس کشیدن بین کتاب هاش، نه بستنی خوردن، نه رز و نسترن خریدن، نه مداد رنگی هام و نه حتی فکر کردن به وجه نورانی مادربزرگ جان، آخرین بار که رویم را بوسید و دعام کرد، هیچ کدام افاقه نکرده این بار، خود دانی دیگر.

گوشَت با من است، فرمانده؟؟

شهر و ایمان این بار با هم سقوط نکنند!


*امان از این همه خواب های آشفته دیدن و قتی یک سر همه شان می رسد به تو!...

سر بیداری ها کاش یک روز بهت برسد...


#حال_دل_با_تو_گفتنم_هوس_است!

طمع خام بین که قصه ی فاش   از رقیبان نهفتنم هوس است...



۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۰
:)