حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محاسبه» ثبت شده است

بسم الله

مدتی ست که دیگر آن اشتیاق سابقم را به این خانه ندارم، اشتباق نوشتن هم. ظن‌م برده که شاید نوشتن‌هایم محصول غلبه‌ی سواداهای دل‌تنگی و فشار بوده. و حالا که آن سوداها فروکش نموده‌اند، نوشتن هم...

ظن‌م برده که شاید عاقلانه تر باشد که بالکل نوشتن را رها کنم و مدام گوشه‌ای از ذهنم را اشغال این نکنم که باید چیزهایی بنویسم.

و گاهی فکر می‌کنم که حالا که توفیق اجباری دست داده و اندک فرصت نابی برای واقعا زندگی کردن گیرم آمده، بدون تحمل دوری ها، بدون دل‌تنگی‌ها و بدون رنج بردن ها از جُورهای ناگزیز زندگی‌‌‌ِ بی‌هیجانم در این دستگاه پرقدرت ساختارهای حاکم و نظم‌های از پیش تعیین شده، شاید بهتر باشد که بخزم در حصار امن این سکوت پِرت شده از این دستگاه ظالم و خودم را خفه کنم با چیزهایی که مدت‌ها و تا همین ماه‌های پیش حسرت‌شان را می‌خوردم. شاید خواندن شمار زیادی از آن کتاب‌هایی که همیشه دوست داشتم و دارم که بخوانم را - هرچند با چاشنی قایمکی خواندن برای پرهیز از خشم بابا و کنایه‌هاش از نخواندن همان موضوعات دل‌سرد کننده‌‍ام باشد - ، شاید غور در هنر را ، و شاید هم خوردن و خوابیدن و خواندن همان درس و مشق‌های مهندسی‌ام را!!! اختیار کنم... همین‌‌قدر شاید سطحی و عقده‌ای به نظر رسنده!..

البته آن‌که این قطع دل‌بستگی دلایل شاید مهم‌تر و شاید هم بی‌اهمیت‌تری هم داشته باشد،

مثلا این‌که مدتی‌ ست که می‌ترسم از این‌جا! از سکوت بازدیدکننده‌های بیگانه‌اش و از زیرو رو شدن های نوشته‌های بی‌مایه‌ام که تنها فایده‌ای که خواندن‌شان می‌تواند داشته باشد، بی‌پرده اما ناقص دیدن دخترکی بی‌نوا که من باشم، است! و راستش، من می‌ترسم‌، ‌می‌ترسم از آن‌که دیگران پیش و بیش از خودم مرا بشناسند، ناقص‌ش که وحشت‌ناک تر است... حقیقت یا باید تمام گفته شود و یا باید در پس پرده بماند. و من مدت‌هاست که خودم را شناخته‌ام که آدم تمام و کمال و بی‌پروا خودم را فاش کردن نزد چشم‌های بی‌گانه نیستم. از بی دل و جرئتی؟ از احتیاط؟ از حفظ نفس؟ از درون‌گرایی؟ از عقل؟  یا از انزوا؟ بر خودم هم هیچ معلوم نیست - فعلا هم برایم اهمیتی ندارد که دقیقا بدانم. ترکیبی از همه‌شان شاید! - تنها می‌دانم که من این‌گونه آدمی نیستم، حداقل فی الحال... و این یقین را از نشستن به تماشای نبردهای گاه و بی‌گاه درونی‌‌ام حاصل کرده‌ام. که در مجموع غالب پیروزی‌ها از آن‌ همین نیروهای فوق‌الذکر بوده است تا کشش‌های درونی یک انسان، یک زن، یک دهه هفتادی، یک موجود نفس‌کشنده در عصر انفجار رسانه و ارتباط و بی‌پردگی و وسیع‌المرز بودن! به دیده شدن...

این هم هست که گیریم که این‌گونه هم باشم، مسئله این است که مدتی‌ ست که من دیگر خیلی شبیه تصویر برآمده از این نوشته‌ها نیستم.. اعوجاج‌هایی بر آن است صرف‌نظر نشدنی..


یا مثلا این‌که خودم هم دیگر مثل سابق دل و دماغ وبلاگ‌گردی و وبلاگ خوانی ندارم- هرچند که به رسانه‌های دیگر هم، مثلا اینستاگرام، میل چندانی ندارم-

گواهش این‌که تقریبا بیش‌تر از یک سال است که حتی دیگر هیچ کدام از وبلاگ‌هایی که آدرس‌شان را در پیوندهایم - پیش‌نهادات وب‌گردی- داده ام و روزگاری از میان صدها وبلاگی که با دقت و حوصله می‌خواندم‌ برگزیده بودم و مشتری‌شان بودم، نخوانده‌ام. گرد پیری نشسته بر سر و روی حوصله‌ام. شاید هم مثل جوان‌تری هایم دیگر خیلی ‌آسان‌پسند نیستم. علی ای حال..


و دلیل انکار ناشدنی دیگر، نام و یادگارهای این‌جاست برایم. واقعا نمی‌دانم که پارسال که سر آن قضیه که آدرس این‌جا را کسی داشت که نمی‌خواستم دیگر داشته باشد- چون میل داشتم که تمام پیوندهای‌ میان‌مان را بگسلم - نام و نشان این‌جا را عوض کردم، چرا هیچ حواسم نبود که این عبارتی که برمی‌گزینم دقیقا خلاصه‌ی همه‌ی آن غلط اندیشی‌ها بود که رنج فراوان بردم تا زندگی‌ام را از این‌که آلوده‌شان شوند، نجات دهم! حلقه‌ذکر! یک انفعال چندش‌آور غیر مسئولانه در طلب آن‌چه از مردن برایش دم می‌زنیم... از وقتی که این موضوع توجه‌م را جلب کرد ناخودآگاه دل‌بستگی و رغبتم به این‌جا هم کم و کم‌تر شد.

و خب شاید از من و سابقه‌ی کودکی‌ام برآید که هی نام و نشان این خانه را و در و دیوار و شکل و شمایلش را رنگ و نقش عوض کنم و ادامه دهم! اما نه.. نمی‌خواهم ادعا کنم که مثلا الان بزرگ شده‌ام و دیگر مثل بچگی‌ام اقدام نمی‌کنم - که زندگی دست به کار شود و برای‌ آن‌که بزند توی دهنم که دیگر از این ادعاهای بی‌خود نکنم، به زحمت بیفتد!-  فقط می‌گویم که اکنون دیگر قدری از آن حال و هوا فاصله گرفته‌ام. جدیت زندگی را بیشتر و بیشتر دریافته‌ام. و دلم می‌خواهد که همان گونه که در واقعیت ها این فاصله ایجاد شده است، در عالم مجاز هم از آن  چند گامِ عقب‌ترم، فاصله بگیرم. اینی که این‌جا بودم و احوال و روزگار و یاد و خاطره‌هایش را برای همیشه بگذارم توی گنجه و فراموشش کنم. بی‌هیچ دل‌گرفتگی و تاسفی.


نمی‌دانم در مورد این‌جا چه تصمیمی بگیرم. شاید حذفش کنم، بی هیچ اندوهی- در گذشته هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز به چنین حالی برسم!-  چند روزی ست که این را  فهمیده‌ام که دیگر رشته وابستگی و هول و هراس از دست رفتن نوشته‌هایم را ندارم. فهیمده‌ام که در بندشان ماندن، در بندم می‌کند... شاید هم نگه‌ش دارم و هرازگاه دیربه‌دیری سرکی به آن بکشم که سیر زندگی‌ام یادم نرود. که یادم نرود در زندگی‌ام باید از چه کسانی ممنون باشم که عیب‌ و ضعف هایم را به من نشان دادند، آتش زیر پایم گذاردند که در جا نمانم و حرکت کنم..

شاید این‌گونه نوشتن را تا مدت‌ها و شاید هم برای همیشه کنار بگذارم. شاید هم خانه‌ی دیگری اختیار کنم و با نام خودم، یا همین نام شبیه به خودم، قدری جدی‌تر بنویسم. یا لااقل بیشتر شبیه به خودم.

تا در گردش روزگار به کجا بروم...


دوست‌هایم که از سر لطف و محبت این چرند و پرند نویسی‌هایم را می‌خوانند، مرا ببخشند که این همه مواج‌ام. تحمل آدمی چنین می‌دانم که سخت است. بدانند که دوست‌شان دارم و شکرگزارم از داشتن‌شان.


.....


رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ





۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۶
:)

و نمانده بودش از معاصی منکری نکرده و مسکری نخورده1 که حکایت شنفته از مهر تو از خیالش گذر کرد!

طمع آمد.

حسیب بر نفسش آمد!

تمسخر آمد..

تردید آمد.

        (در فاصله ی میان تردید تا یقین مذبذب بود که "غفرانت" آمد... )

.

.

.

یقین نمی آمد!

می خواست ناامید شود اما نمی توانست!

عقل کفرش در آمده بود!...


عمری گذشت و عمرش در همین جدال به سر آمد.

حاصل آنکه یک عمر تو را در خوف و رجا خوانده بود و رفت ؛


 با دلی آرام و قلبی مطمئن!2


---------

 1،  برگرفته از گلستان سعدی

 2، برگرفته از وصیت نامه الهی سیاسی امام



۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۹
:)
بسم الله الرحمن الرحیم

آه ای آنکه در درون من در اضطرابی هماره ای! کاش فقط برای یک دم، آسوده می گذاشتی ام...

شاید دوباره دل به دلت می سپاردم!



۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
:)
بسم الله الرحمن الرحیم
 
و گاه چه بسیار به حادثه های تلخ نزدیکی اما سرخوشانه پای در راهشان می گذاری!
و چقدر آرزو دارم که درست حوالی همان لحظه ها دلتنگم باشی..



۱۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۶
:)

گفت: "هر رنجی که به ما می رسد به خاطر اعمال خودمان است . تازه خداوند مقداری زیادی از آنها را می بخشد."

وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ ﴿30﴾


انگار این فصل، فصل تمام شدن است.. چه غم انگیز گاهی احساس های کوچک آدم، یک دفعه قطار واقعیت ها را به دنبال خودش کشان کشان می آورد و توی صورت زندگی ات می کوبد! همین چند هفته ی پیش بود که باید می نوشتم :«تشکیلات تمام شد.» و نوشتم حتی خط خطی هایی. حس کوچکی اما قلقلکم داد که ناتمام بگذارم آن تمام شدن را..

اَه! لعنت به  احساس های شوم کوچک!

ولی این بار، باید بنویسم، بنویسم که ناتمام نماند و احساس شوم کوچک دیگری این ناتمامی را به "تمام شدن" دیگری هم نرساند! باید این قطار همین جا ایستگاه آخرش باشد.

باید این غم همین جا به آخر برسد..

بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد.

باید ترم بعدی باشگاه را هم ثبت نام کنم، رژیمم را بی حوصله نشوم، بعد از این باید باید برای سرزنده بودن بیشتر شوق داشته باشم، مبادا شبیه له شده ها بشوم..

باید تابلوی مغازه ی بابا را به بهترین شکل کاملش کنم که کیف کند از دخترکش..

باید سیم کارت جدیدی بخرم، آدرس اینجا را عوض کنم و ایمیل هایم را همه پاک پاک کنم از این سال ها و تا همین دیروز ها..

باید لباس های نویی را که مامان جان برایم کنار گذاشته بود، از چمدان جدیدم بیاورم دم دست..

باید  گدایی و گدایی و آنقدر گدایی کنم تا دوباره ذوق شاعری ام بدهند.

باید اشک هایم را فراموش کنم، باید فراموش کنم توهین شنیدن و تحقیر شدن ها را..

باید یک روز بروم دور از چشم مامان یک عالمه هله هوله ی بد بخورم که دلم به هم بریزد و آخر شب سخت و جانسوز همه ی غم و غصه و غلط های این چند وقت را از جانم بیرون بریزم، از تک تک کنج ها و زاویه ها و پیچ خم های شناخته و ناشناخته اش. و آنقدر محکم که شاید حتی ته تغاری گریه اش بگیرد برای حال بی جانِ نزارم.. آخ اما که بعدش چقدر خالی بشوم.. و  البته باید مراقب باشم که آن میانه طعم محبت بی آلایش و پاک را آهسته از لابه لای غلط ها بیرون بکشم و بگذارم در صندوقچه ی امنی که دیگر اینطور غریبانه پامال نشود هیچوقت...

باید بروم دوباره مدادرنگی بخرم.

باید دوباره حفظ کردن قرآن را از سر بگیرم و اینبار از سوره ی "توبه" شروع کنم..

باید بروم سراغ فرانسه و مدرک انگلیسی ام را هم از موسسه دریافت کنم بعد از این همه وقفه..

باید شبها حافظ بخوانم.

باید خدا را دوست تر بدارم.

و از سجده ها لذت بیشتری ببرم.

باید شکر ها بگویم و اسغفار ها کنم..

و دلم را قرص تر کنم برایش


باید فراموش کنم همه ی این سرگشتگی بی رحم را..


بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد، «و دیگر شبیه این ماتمِ درد کشیده نبودن را»..

«تمام شد این کابوس»، آرام بخواب شبی طفلکِ بی پناه مانده یِ درمانده،

و ذکر «امن یجیب» را بعد از این بیشتر و بیشتر بخوان..

 

وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیرًا ﴿٢٠﴾



گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم


...


۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸
:)

"تو توده ی تپنده ، تو عاشق آزادی، تو شیفته ی فرزند فدایی خلف خلق ریشه دار ایران ! خود می بینی و می خوانی ، خمینی با این که خمینی بود ، و خمینی بودن در ذاتش بود ، وقتی جدا از تو بود ، تنها همان خمینی اهل خمین بود ، و در نهایت یکی از فرزندان فدایی خدا و خلق ، قطره ای بود که در غربت ، زیر غل و زنجیر غم غریبی ، قاری قرآن با چهارده روایت بود و عشقش که رسید به فریادش ، و فریاد تو را که دشمن خونی قهاران قرن شدی ، شنید ، و هم قسم با تو شد ، خدمتگزار تو شد و خمینی تو شد  ..."

" تمام عرض خیابان و پیاده رو ماشین بود . مردم مثل پروانه بال بال می زدند ؛ هورا می کشیدند ؛ می رقصیدند ؛ یکدیگر را ماچ می کردند و تبریک می گفتند . زن و مرد و بچه ، چادری و بی چادر ، عمامه ای ، پیرمرد ، پیرزن ، بچه به بغل ، بزرگ و کوچیک ، هورا می کشیدند و قیل  و قال می کردند . عکس شاه را کنده بودند و  بالا گرفته بودند و می خندیدند و به هم نشان می دادند . بعضی ها به جای عکس شاه ، عکس خمینی را روی پول چسبانده بودند . یکی داد می زد که شاه رفت ، دولا دولا!  و آن طرفی ها جواب می دادند : به جاش اومد روح الله! . دسته دیگر داد می زدند : شاه فراری شده ! و این دسته جواب میداد : سوار گاری شده !

فرح بی شووَر شد . رضا ، بی پدر شد . ساواک ، در به در شد . !!! 

لحظه های انقلاب| محمود گلاب دره ای


از بچگی عادتم بود که سوژه­ هایی را دوست داشته باشم که بقیه ی آدم­ ها بلد نبودند دوستشان داشته باشند. یا شاید اصلا نمی دیدند و نمی­فهمیدنشان که بخواهند دوست داشتن را با آن­ها تقسیم کنند.

مثل نهالک نحیف توی باغچه مان که بعدتر­ها شد درخت جوان سیب سبز ترش و تازه آن وقت آدم های دیگر هم به فکر دوست داشتنش افتادند! نهالکی که می شد همه ی دنیای من وقتی با مامان خانم و آبجی دعوام می شد و مثلا قهر می کردم می آمدم توی حیاط!

مثل سودابه ی توی دبستان شهید لرستانی، وقتی آبله مرغان گرفته بود و کسی دوستش نداشت... ترحم آدم ها  با دخترک فقیر شهرک نشینی که پدرش ول کرده و رفته بود و حالا او زیر بار مریضی و کوچکی اش پژمرده تر هم شده بود، خوب قلقلک خورد. اما هیچ کدام برای بعد از ترحم برنامه ای نداشتند. از یک گوشه ای می خزیدند و می رفتند پی  قلقلک دادن سطح دیگری از قوه ی حِسیه شان در ماجرای دیگری!

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۰۷
:)

با همین امید هردو رشته ی حقوق را رها کردیم و و در رشته ی پزشکی مشغول تحصیل شدیم .من در طول 4 سال و برادرم در طول 6 سال درسمان را تمام کردیم .امکانی پیش آمد تا بتوانم در بیمارستان دانشگاه پاریس ، مشغول به کار شوم .خیلی زود حوصله ام سر رفت ...انترن های دیگر که زورشان می آمد رگ بیماری را پیدا کنند ، یاد گرفته بودند که هر وقت رگ مریضی سخت پیدا میشد زود به سراغ من بیایند تا این کار را برایشان انجام دهم!یک روز از دست آنها خیلی خسته شدم ، با خودم گفتم : این دیگر چه رشته تحصیلی است ، این که نشد کار!باید از صبح تا شب بیایم وبرای این حضرات رگ مریض پیدا کنم . از طرف دیگر هر مریضی را که معاینه می کنم ، تعداد دنده هایش با مریض دیگر مساوی است. در بیروت ، سوریه و عربستان هم هرچه پل می ساختیم محاسبه ها یکی بود . کافی بود فقط محاسبه برای یک پل را بدانی . این ها که نشد رشته تحصیلی! خلاصه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی را انتخاب کنم که مثل پزشکی نباشد و آدم را کمی اذیت کند...

استاد عشق| نگاهی به زندگی و فعالیت های پروفسور محمود حسابی




برای چون منی که نوشتن پناه و آرام اش باشد، نه تفنن و نه حتی اجابت میل بروز دادن آن چیز ها که گفتن شان سخت می نماید گاهی؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. که تازه همیشه گریزگاهم از بی حوصلگی ها هم بوده. تنهایی ها و غریبی ها هم.

برای چون منی که نوشتن تنها در هدایت جریان واژه ها از مداد و خودکار ( و این روزگارِ جدیدِ ناصبور، دکمه های سیاه و مربعی کی برد) به کاغذ ( و حالا به پیکسل های یک صفحه ی عمودی در مقابلم- که همیشه هم یک حس ترس گونه یِ انس ناپذیرِ ناپایداری به منطق صفر و یکی واسط  میان این دو داشته ام - ) خلاصه و محدود نمی شده و نمی شود؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. گاهی حتی به کاغذ و قلم و کی برد و الخ هم محتاج نمی مانم، ساعت ها می توانم غرق در نوشتن هایی باشم که میان روح و جانم جاری اند، مبرای مبرا از حضور هر غریبه و نامحرمی به حریم جان، بدون اضطراب ناپایداری منطق صفر و یکی!

اما این روز ها که احوال جسم و روحم سازشان با هم کوک نمی شود، انگار که هر دو با این انس دیرینه هم غریبی می کنند...

این روز ها انگار کسی صبح به صبح، در آن ساعت هایی که من تازه بعد از بیدارخوابی های یک شب بلند و غلت زدن های بی قرارم، چشم هام را به خواب سبکی سپرده ام، می آید و لباس حوصله را از تنم بیرون می آورد و می نشنید مقابل چشم های غرق خواب و بیداری من و تنی که روح تازه از آن خارج شده، رج به رج می شکافد و شکافته اش را با حوصله کلاف می کند و می برد می گذارد سر یک طاقچه ی بلند.

طاقچه ی بلندی که من در تمام طول روز هر چه تلاش می کنم و حتی روی انگشت هام می ایستم تا دستم به آن برسد، باز هم از من بلند تر است... و من می مانم  و یک روز پیش رویم که کلاف حوصله ام آن بالا مانده و من این پایین! و خیال اینکه کاش بشود که پایین بیاورم و رج به رج دوباره ببافمش و تنم کنم . و بیش از این خسته نشوم از خسته بودن و کلافگی.

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
:)