حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ما بی تو» ثبت شده است

تمام آنچه را که در پایان بیست و سه سالگی ام می توانم بنویسم، جناب حبذا اینجا در اولین پاراگراف نوشته اند.

با این تفاوت که این حال برای من، نه در اثر زیستن در ینگه دنیا، که در همین خاک آشنای مادری حاصل شده. 


همین و دیگر هیچ چیزی برای گفتن ندارم.



-------

گاهی دوست دارم بدانم این دوست هایی که هنوز هم پراکنده نویسی های بی سر و ته مرا می خوانند، واقعا چه می شود که این کار را می کنند؟ :) 

نمی دانم، نمی دانم.. فقط از ته دل می خواهم که ای کاش دعایم کنند...



خواب نمی برد مرا

یار نمی خرد مرا

مرگ نمی درد مرا

آه ! چه بی بها شدم...



۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۷
مهرا ساعی

سکوتی خیره در خیره می دود میان گفت و گویمان. من منتظر جواب از چشمان تو ام و تو منتظر آن از میان لب های من.

مسلم است که تو انتظار را بیش از من تاب می آوری

و کلمات لُخت و بی ریشه، از میان لب های من پابرهنه می دوند بیرون!


-: "قبول کن که دونستنش توفیر زیادی می کرد با حالا! اگه می دونستم انگیزه ی حضورِ با جان و دل پیدا می کردم!نمی کردم؟؟

خودت هم اگه که بودی همین حرف رو می زدی!"

و با این جمله ی آخر، خودم را می رهانم از سنگینی بار مسئولیت شکستن انتظار!


"می فهمتت! حال تو خوبه، خودت رو نزن این قدر جان من!"

این را تو می گویی!


و همین گفتنت والله آرامش را می سراند صاف توی قلب من! و او هم اشک هایش را صاف سمت چشمانم!


-: "ترسیدی؟"

(اشک آلوده و تقریبا زیر لب)

-: " آره! خیلی.. مثل همیشه از فکر تموم شدن صبرت و این که رهام کنی.."


-: "و همیشه هم می دونی که تا وقتی که برمی گردی، من اونی نیستم که رها کننده ست..."


خجالت زده و لب گزان سر می کشم بین زانو هایم.


-: "تو از ، از دست دادن چیزی می ترسی که فهمیدیش! و الا نمی ترسیدی از نداشتنش! و الا بر نمی گشتی پی ِش! و الا .. "


"ولی اون فرق می کنه!" زمزمه ی خفیفی از سوی من است این!


ادامه دارد.




۰۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۲
مهرا ساعی


حالا سرت را بی مقدمه گرفته ای بالا و صورتت را در امتداد صورت من و چشم هایت را در مستقیم ترین خط منتهی به چشم های من و تمام ابهت وجودت را از دریچه نگاهت میریزی توی سلول به سلول مچاله شده من و نمی دانم که آن لحظه وقاحت را ازشان می خوانی یا همین مچالگی را...

انگار بی حوصله ای.

اما نه، تو هیچ وقت بی حوصله نمی شوی!

حالا کلامم بغض گرفته که بود، لکنت زده هم می شود از شرم توجهی که از نگاهت میبارد!

۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۵
مهرا ساعی
خانم خانم ها آمده بود سر حوض اندرونی تا وضو بگیرد. با یک وسواسی این کار را انجام میداد که گویی با ابف عشق بازی می کرد. اول از همه مثل گربه ای که بخواهد ماهی بگیرد به اب پنجه می کشید و خس و خاشاک را کنار می زد. بعد مشتی آب برمی داشت و با دقت بسیار از کونه ی آرنجش می ریخت پایین، تا تک تک سلول های گنه کارش تطهیر شوند. مشتی آب هم به صورتش می پاشید و منتظر می ماند تا خیس بخورد؛صورتی چروکیده، مثل کتاب جلد چرمی خاطرات شازده ی بزرگ، که مدت ها بود شازده نگاهی به آن نینداخته بود.
آهِ با شین | محمدکاظم مزینانی


می گویم:

" آره، می دونم، اولین بارم نیست! حتی کار جدیدی هم نیست، همون گندهای همیشگی!"

نگاهم نمی کنی.

"دردم اینه که نمی دونم چه مرگمه! چه مرگمه که بازم سراغش میرم. هر بار و هر بار، حتی به این فکر می کنم که دلِت زخمی میشه! به اینکه آه از بحر امیدت عمیق تر بشه شاید! به اینکه... – لرزشی آرام می خزد روی صدایم -  به اینکه دور، نه ، دورتر میشم ازت!... با اینکه می دونم از دست دادنت می کشتم!"

آرامی.

ساکتم، توی فکر، زیر آوار بغض.

شاید نگاهی ام می کنی، زیر چشم. من اما آن قدر در انبوه بیچارگی ام محو ام که نفهمم.

دست آخر از چشمم شره می گیرد به سمت پایین. سبک تر هرچند نمی شوم. – وزن بیچارگی که با این چیزها کم نمی شود.-

می گویم:

"کاش این همه دوستم نداشتی!"

...


*ادامه دارد!

 

 

 

 

 

۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۵
مهرا ساعی