حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قلوب واحده» ثبت شده است

هوا گرگ و میش بود و همه سرشان به کار خودشان بود. خدا را شکر؛ کسی وقت فضولی نداشت! به تالار رفتم. بچه ها که به زور بیدارشان کرده بودند بدخلق بودند و از بس مرا ندیده بودند، غریبی می کردند. حتی میان من و مادرم هم دیواری از یخ پدید آمده بود.  من نمی توانستم او را ببخشم، چون ازدواج او مایه ی همه ی بدبختی های من بود، اما آن روز برایم هیچ چیز مهم نبود. من آن روز به عشق باغ آن جا رفته بودم. نمازی دسته جمعی خواندیم و چاشتی که با همه ی اختصار برای من شاهانه بود صرف کردیم. دلم می خواست هرچه زودتر تا او نیامده برویم. وگرنه در آخرین لحظه نیز باز مرا به همان دخمه ی مرگ می کشید. عاقبت نوکر ها از بالا در زدند که چاپار ها آمده اند. خدا خدا می کردم زودتر راه بیفتیم. شمس بسیاری مواقع سحرگاه از مجلس سماع به خانه باز می گشت. مطمئن بودم اگر سر برسد دیگر نمی گذارد بروم.

کیمیا خاتون(داستانی از شبستان مولانا) | سعیده قدس


۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۱
مهرا ساعی

با تاریک شدن هوا یاد شبی افتادم که با دوستانت توی قبر خوابیدی تا دیگر از مرگ نترسی. من و سید صدای سگ درآوردیم و شما را ترساندیم . تو با مرگ شوخی می کردی و ما با تو . تو داشتی مرگ را مشق میکردی و ما مشق های تو را خط میزدیم . آن خاطرات تکه های پازلی بود که اگر آن را به درستی کنار هم می چیدیم ، می توانست تصویر روشنی از سرنوشت امروز تو برای ما بسازد . اما ما چقدر ساده و بی تفاوت از کنا لحظه ها و حادثه ها عبور کردیم . آن شب وقتی افتادی، من ایستاده بودم و نگاهت می کردم و همه ی حواسم به تو بود که نکند آسبی دیده باشی . تو آن شب از سرای مردگان فرار کردی و حالا در قبرستان ...

من زنده ام|معصومه آباد


به نام حضرتش

امروز از صبح که بلند می شوم حالم ناخوش است. اول که خواب می مانم و با یکی دو ساعت تاخیر گیج و منگ چشم هایم را در حالی باز می کنم که درد شدیدی گوش هایم را آزار می دهد.
همین که بلند می شوم مضطرب از خواب ماندگی و جاماندگی، یک راست وسیله هایم را بر می دارم به قصد حمام. با تمام دل ناخوشی ام از حمام های سرد و دوست نداشتنیِ دورِ آن تهِ تهِ سالنِ مارپیچ. چاره ای نیست اما، گریزی نیست یعنی، آخرش که باید تن داد!
میلم به هیچ صبحانه ای نیست. پس بی خیالش.
ده دقیقه اول را توی همان گیج و منگی می مانم و از سرما می لرزم. انگار که یادم رفته باشد اصلا برای چه در آن اتاقکِ سرد و تاریک ام!
...
از نیمه هاش، چشم هام شروع می کنند به سیاهی رفتن. دستم را تکیه می دهم به دیوار. حس خفگی و  تنگی نفس دارم  و تنم زیر آب داغ شروع می کند به لرزیدن و لرزیدن... چند باری تعادلم به هم می ریزد و همان جور نقش زمین می شوم! نمی فهمم خدایا این دیگر چه حالی ست؟! دیشب که خوب بودم!..
تاب ماندنم نیست بیش از این،
ناگزیر تند و تند تمامش می کنم و می آیم بیرون. معجزه ایست که بی آنکه بیفتم خودم را به اتاق - که دقیقا تهِ تهِ این سوی سالنِ  مارپیچ است- می رسانم و روی تخت از حال می روم.
بچه ها که از ورودم جا خورده اند- وقتی می رفتم همه خواب بودند و بیدار که شده بودند گمان برده بودند  دانشگاه رفته ام-  حالم را که می بینند جا خوردگی شان را یادشان می رود و با آب قند به دادم می رسند...
ناخوش احوالی دست از سرم بر نمی دارد.
به نماز جماعت نمی رسم. اما وقتی می رسم به نمازخانه، پیامک موناسادات می آید و آن خبر ناگوار...

۱۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۶
مهرا ساعی

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است ... یعنی باطن قبله را در امام پیداکن ! اما ظاهرگرایان از کعبه نیز  تنها سنگ هایش را می پرستند. تمامیت دین به امامت است. | فتح خون، شهید سید مرتضی آوینی

 


این متن را پارسال محرم نوشته ام به گمانم. امسال هم باز محرم رسیده و باز من حال و هوایم مثل هرسال است. توی آرشیوم که این را دیدم، دیدم که هنوز هم این حرف ها توی دلم هست.

 نمی دانم چرا دلم هیچ وقت در محرم، مثل بقیه بند در روضه و ماتم نمی شود. نه اینکه روضه برو نیستم، نه اینکه گریه کن روضه ها نمی شوم اما همین های تنها هیچ وقت آرام و قرارم که نداده هیچ، بی قرار ترم هم ساخته است. محرم ها انگار یک شور عجیبی برایم می آورد که بروم و خودم را پرت کنم در دل کار های بزرگ . محرم من هیچ وقت ساکن نبوده و نیست. کربلایی که در ذهن من تصویر میشود هیچ وقت در گذشته رقم نمی خورد. هر لحظه احساس این را دارم که روضه خوان از کربلایی می گوید که همین دو قدمی من است. همین قدر، زنده. حتی صدای به هم خوردن شمشیر ها هم انگار به گوشم می رسند...

السلام علی الرضیع الصغیر!



یا عماد من لا عماد له.

تمام آنچه که این روزها از غزه در ذهن دارم، آسمانی است که لبریز از  توده های بزرگ ابرهای خاکستری ست . ابر هایی خاکستری، سرشار از بوی باروت و خون. بویی که حتی از پشت قاب تصویر هم، می شود شدت جنایت و درنده خویی بشر را از آن چشید ...

 

چه باید کرد ؟

در مقابل نگاه پدری که تن سرد و تکه تکه کودک شاید تازه به شیرین زبانی افتاده اش را ، بر سر دست نگه داشته و تو هیچ چیز از معنای نگاهش را نمی فهمی . هیچ چیز ...

چه باید کرد ؟

در مقابل تن پاره پاره و سرد کودکی ، که شاید تازه آموخته بود که آسمان و آبی را یک جا با هم تلفظ کند ، اما تا خواست به تماشایش بنشیند ، توده ای از ابرهای خاکستری دید و بعد،

 فقط تکه تکه شد...

چه باید کرد ؟

در مقابل دستان لرزان مادری که ضربه ای هوش از سرش برد و بعد از آن دیگر چیزی نفهمید و نفهمید و نفهمید و آن قدر نفهمید ، تا آنجا که تن سوخته ی فرزندش را از زیر خروارها خاک جدا کردند و بر دستانش نهادند ...

 

*********

چه باید کرد ؟

با احساس مزخرف " از دماغ فیل افتادگی " ، وقتی که تازه فهمیده ای

۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۸
مهرا ساعی