حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قحط الاخلاص» ثبت شده است

با خود اندیشیدم؛ شاید حضور مرجان در زندگی من، آزمونی بود تا من دریابم چقدر در برابر توطئه های محفل ضعیف هستم وگرنه من می توانستم با اعلام انزجار از بهائیت، فردای خودم را بسازم. اما دریغ و صد دریغ که من درست در بزنگاه حادثه، از بزرگترین سعادت زندگی ام کم آوردم، و وقتی انسان از ماجرا و حادثه ای فاصله بگیرد، بهتر می تواند درباره ی عملکردش داوری کند تا آن که در متن حادثه باشد. اعتراف می کنم که از نقشه های شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف می کنم که آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم که بتوانم رشته های تعلق خود را با خانواده ام ببرم.

پشت پرده تشکیلات(خاطرات عضو سابق حزب بهائیت)| به روایت بهزاد جهانگیری، نوشته سعید سجادی




با طبعم سازگار نبوده و نیست هیچ وقت که یک چیزی را از بیخ و بن بد ببینم و رادیکالانه نفی ش کنم،کلا نمی توانم. شاید هم بلد نیستم.

یک جاهایی خوب است ، واقعا خوب. یک جاهایی هم مثل حالا، کار را سخت می کند.

یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم چیزی که توی ذهنم هست را چطور باید بگویم. فکرم در جست و جو از این کنجش به آن کنج، گاهی هم می رود روی فرمت خیلی خیلی پر طرفدار و رایج این روز ها. مثلا تیتر بزنم:

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۰
:)

دو گروه شدیم . سرویس اول  را عباس زد ؛ محکم و پرقدرت . توپ افتاد روی بام قاطع 1 . راهی برای رفتن روی پشت بام نبود . حمید عراقی به یکی از خودفروخته های هم وطن ، که ما به او نخاله می گفتیم ، گفت : "برو بالا بیارش."  و سبیل های بورش را از خشم جوید . نخاله لوله فاضلاب را گرفت و به سختی خودش را کشاند روی پشت بام و توپ را انداخت پایین . حسن مستشرق رفت سر سرویس . توپ رفت روی پشت بام قاطع 2  . چشم های حمید عراقی به خون نشسته بود . هم چنان سبیل هایش را می جوید . نخاله رفت دنبال توپ . فیلم بردار ها تا آن لحظه نتوانسته بودند هیچ تصویری بگیرند . بازی ادامه پیدا کرد؛ مثل گذشته ، از این پشت بام به آن پشت بام . عزالدین شده بود یک بشکه باروت ؛ ولی جلوی خبرنگار ها خویشتن داری می کرد . با این حال وقتی دید از این نمایش آبی برایش گرم نمی شود به حمید عراقی دستور داد ما را برگردانند به آسایشگاه . حمید غرید : " ولله اللیل حمید مو حمید ! " و ما را به سمت آسایشگاه فراخواند .

آن بیست و سه نفر | احمد یوسف زاده


می پرسند برای برد این هفته که می خواهند در مورد شهید نمر بزنند، بیانات آقا را بزنیم که گفته اند خون شهید نمر، پدر عربستان را در می آورد ؟

می خواهم بگویم بله، چه بهتر از این!؟ یکهو یادم می افتد در تمام مهم ترین اتفاقات چند ماه اخیر، ما فقط صحبت های آقا را زده ایم. می خواهم بگویم بچه ها کاش همش از آقا رو نزنیم! از بقیه...

می خواهم بگویم از حرف های خوب بقیه هم بزنیم که سر همین چند ماجرای اخیرِ سفارت و شیخ نمر ، ذهنم را که مرور می کنم که ببینم "کی" به جز همین پیرمردِ عزیز حرف خوبی زده بود که سرش به تنش بیارزد و با عرض پوزش مزخرف نباشد، می بینم هیچ کس...

دلم می سوزد.

دلم می سوزد.

دلم می سوزد و همین فقط.


جوابی نمی دهم بهشان جز سکوت.



پی نوشت: فقط حرف های سیدِ عزیز کمی آرامم می کند این میان. حرف هایش از جنس حرف های همین پیرمرد مهربان ماست...





۱۸ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۶
:)