حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عبد و مولا» ثبت شده است

  گوشی را گذاشتم و سرم را هم گذاشتم روی میز تا سر و سامانی به افکار پریشانم بدهم . اما هم چنان که چشمانم بسته بود و سرم بر روی میز ، متوجه شدم که آمیزمحود آبدارچی ، آرام و بی صدا در را باز کرد ، با سینی چای به سمت میز آمد و چای را بر روی میز گذاشت . سرم را بلند کردم که تشکر کنم و بخواهم که آبی هم برای قرص خوردن بیاورد که جویده جویده و با خجالت گفت: آقا می خواستم ازتون خواهش کنم اگه میشه کار اون خانومه رو چاپ کنین .

با حیرتی آشکارو عصبانیتی فروخورده گفتم : شما دیگه چرا آمیزمحمود با این سن و سال ....

گفت : می دونین آقا ! این خانوم اینجا که آمده بودن ، قول دادن برام یه وام جور کنن از یه صندوق قرض الحسنه ، اینه که فکر کردم منم جبران محبتشونو بکنم .

گفتم : پس به شما قول کمک نقدی دادن ؟!...    

 غیر قابل چاپ| سید مهدی شجاعی



*

  ماهی قرمز بازی گوش دلم، خدایا چه خوب می دانی که عمری است گاه و بی گاه پی شیطنت هاش، از میان دست های مهربانی ات، خودش را هی می سراند این سو و آن سو.

حالا پشیمان از بیرون پریدنش از بین دست هات، دلش هوایی حوض رحمت رجب است!

خدایم، اذن دخولش می دهی امشب؟ آرزو دارد آخر...


**

حس بدی دارد؛ این که ده دقیقه مانده به زمان آخر امتحان، تازه حالی ات شود دو تا سوال بیست نمره ای، چه خواسته اند ازت!

حس بدتری دارد، ماه رحمت بی واسطه ات، ماه پیش آمدنت، دست دراز کردنت، آدم هنوز در سرگرمی های پَست خودش، بازی بازی بگذراند. ذَرهم فی خَوضِهِم یَلعَبون...

ده دقیقه ی آخری می رسد که تازه هوشت می شود مسئله ی عشق، چه خواسته بود ازت!


                               


سرخط: انار های چهار فصل باغ خدا، چیدن دارند! مثل باران توی جمکران...



۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰
مهرا ساعی

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم   /   یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم!


                            


یک در میان با خوف و رجا می خوانمت، تا هر وقت که بفرمایی؛

استغفرالله ربی ،

و الهی

و سیدی

و مونسی

و حبیبی

و حبیبی

و حبیبی

....


و اتوب الیه.


و الحمدلله کما هو اهله...


آری، این پنجره بگشای که صبح
می‏درخشد پسِ این پرده ‏ی تار...



۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۷
مهرا ساعی

و "لاکن"، بی حضورت هم انگار،

می گذرد...

می گذرد...

می گذرد...


شاید مُردَم، حواسم نیست؟؟...



عادت #دل_بستگی می آورد و دل بستگی #اسارت.   شهید مطهری


۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۷
مهرا ساعی

به نامت ای آرام جان..

دلم گرفته.

نه نه، صبر کن! می دانی که برای طلبکاری نیامده ام...

آمده ام بگویم همه چیز را می دانم اما ترسیده ام، ببخش، همین. به بی پناهی ام ببخش...

و الا که من هنوز هم در همه ی دانه دانه نفس هام به تو مومن ام.

و حتی حالا وابسته تر. همین...

کاش گفته بودی که به جز دل های شکسته، دل های گزفته را هم، به حضورت آرام می کنی، دل های تنگ از نشکستن برای تو...


نمی دانم چرا، خودت احتمالا بهتر بدانی، اما دلم آرام نمی گرفت که نمی گرفت به این گسترده شدن برایش و برایت...

امان و امان و امان که شیطان در این میانه شیطنتی کرده باشد و بکند ...

غمگینم ، همین.

اما من که به تو پناه برده بودم،نیست؟



-------------------------------------------------------------------------

سرخط: درد تنهایی چشاندی ام، یک عمر است. خودت بهتر از هر کس می دانی.

حالا خودت بیا و تکلیف این وابستگی را مشخص کن!

وقتی که تنهایی چشیده باشی، دیگر به هر کسی راحت آرام نمی گیری. و حق داری که شکننده باشی...

و مدام شکت ببرد که تمام نیازهات، نمایش های کاذبی اند از یک نیاز اصیل برای در پناه تو آرام گرفتن و دل قرص شدن!  و ترس به جانت بیفتد که کدام شان راه به این اصالت می برد یا نه... جانی که تنهایی را با عمق وجودش چشیده باشد، تاب دوباره تحملش را ندارد! می دانی این را خودت.

- و می دانی که اینها نق زدن های عصبی یک طلبکار نیست، بل انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین المستجیر... -


۱۹ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۲
مهرا ساعی

علی (ع) در جریانات مختلف زندگی خود با انواع عوامل جبرنما و جالب درونی و بیرونی مواجه بود که می توانست اختلاط در شخصیت وی ایجاد کند ، اما رفتار ها و عملکرد های علی چنان بود که گویی شخصیت او در مافوق طبیعت روییده و بارور شده است و این امر نشانگر مالکیت او بر شخصیت اش می باشد .

... هر اندازه شخصیت یک انسان از رشد و تکامل بیش تری برخوردار باشد ، به همان اندازه می تواندشخصیت خود را از اختلاط با نمود های طبیعی دو جهان درونی و برونی تجرید و رها نموده و آن را چنان برای خود مطرح نماید که یک حقیقت عینی خارج از ذات خود را .

انسان الهی(تحلیل شخصیت امام علی(ع) از دیدگاه علماه جعفری ) | عبدالله نصری

 



مثل این روضه خوان ها، یک جمله می گویم و رد می شوم؛

خدایا خودت می دانی که چه زجری دارم می کشم از چشیدنِ هر لحظه بیشترِ اینکه تو را ندارم.دیوانه ام می کند هرچه بیشتر می فهمم اش...مددی برسان...

طاقت نمی آورم زیر بار این همه حرمان...

****

امروز به این نتیجه رسیده ام، بعد این همه چرخیدن دور خودم، که آدم تا خودش با «عمق جانش» نفهمد و نپذیرد که بیمار است و نیازمند طبیبی و دوایی ، شفابخش ترین و ناب ترین دارو ها را هم به خوردش بدهی، همه را برمی گرداند، قی می کند و کان لم یکن شیء مذکورا ...

****

این روز ها، به حال و روزم، به شخصیت و روحیاتم، به گذشته و حالم و به هرچه که نگاه می کنم هیچ تناسبی با چیز هایی که الان هستم و دارم ندارد... آخر مرا چه به این کارها! دلم می خواست و می خواهد که می شد خالی بشوم از تمام کیفیت هایی که این روزها دچارشان ام، دقیقا دچار و نه دیگر هیچ. و شبیه خودم باشم. مثل سابق بند بشوم پای بوم نقاشی، قلم بزنم در رنگ های روی پالت و تمام سر آستین هایم رنگی باشند همیشه! محو تماشای ترکیب آب و رنگ های

۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۹
مهرا ساعی

در همه ی تاریخ آدم هایی مثل ما زیرآبی رفتند. آن پشت و پستو ها قایم شدند. جوری که درست معلوم نشود اهل کدام ور هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور. بعد یکدفعه یک بیابان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را ریخت بهم. جای قایم شدن نداشت.
حالا انگار کن مثل "زهیر" هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین علیه السلام برخورد نکنی. بالاخره چی؟ بیابان مگر چقدر جای فرار دارد؟
بالاخره میفرستند دنبالت: «زهیر! تصمیم ات را بگیر.»
انگار کن بروی لای سپاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی، صدایت می کنند: « حر! تصمیم ات را بگیر»
بدتر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند و در دل تاریکی می گویند:« این شب و این بیابان، تصمیم ات را بگیر»
عاشورا اگر این «تصمیم ات را بگیر» را نداشت، خیلی خوب بود. هرچقدر که می خواستند ما گریه می کردیم و به سر و سینه میزدیم.ضجّه و فغان و اندوه. ولی موضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید در می آید، همه ذرات دور و بر آدم داد می زنند: «تصمیم ات را بگیر..»

 خدا خانه دارد |فاطمه شهیدی

 

در نگاه اول، این معادله یک معادله ی مسخره و ساده است! یک مجهول با داشتن حتی یک معادله هم براحتی پیدا می شود. اما  کمی دقت بیشتر این نکته را می رساند که حالا که همه ی این معادله ها مجهولشان یکی ست، دستگاه فقط وقتی جواب دارد که مجهول بدست آمده از معادله اول، در تک تک معادلات بعدی هم صدق کند. و این یعنی که همگی این معادلات به نوعی به هم وابسته و مرتبط اند. در عین این که شاید ظاهرشان آن ها را دنیاهای متفاوت و مستقلی بنماید!


***********************

یک بررسی ساده کافی بود تا به این نتیجه  شگفت آور برسم که تمام ایرادات و انتقادتی که بر من و زندگی ام وارد است، دقیقا همان ها،بر نمازم هم وارد است...

و واقعا برایم شگفت آور است، هر چه بیشتر مقایسه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که انگار نماز من و چگونگی و کیفیتش دقیقا دقیقا نمایشی فشرده و بی عیب و نقص از زندگی من و چگونگی و کیفیتش باشد! یک فشردگی در عین دقت و دامنه پوشش کامل !

۱۷ مهر ۹۳ ، ۲۱:۳۹
مهرا ساعی

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم ، و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم ، و "ناخالصی " های وجودم را در آتش درد بسوزم ، خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم ، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا ، وجدانم آسوده وخاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم .      شهید مصطفی چمران

 

      
 دود این شهر مرا از نفس انداخته است       به هوای حرم کرب و بلا محتاجم    
 
   
             

عجیب است برایم! گاهی اوقات حتی ساعت ها اندیشیدن هم کفایت نمی کند تا بتوانم چند واژه ی ناقابل را درست و حسابی در یک جمله جای دهم اما درست آن لحظه هایی که هیچ انتظارش را ندارم، هجوم بی وقفه ی جریان واژه ها و جمله ها بر جان و تن اندیشه لحظه ای امانم نمی دهد ... چه کنم با این حال، نمی دانم! همه ی وجود من لبریز از واژه است ...

                                                           

*****

صدای پچ پچ بچه ها که حالا تبدیل شده به یک مکالمه ی سرشار از خنده، لحظه ای مرا به خود می آورد که یکی شان می گوید: " بچه ها ! فکر کنم مهرا عااااااااااشق شده ....!! " و بعد انگار که یک بمب خنده در اتاق منفجر بشود! نگاه مات و مبهوت من یک یک آن ها را از نظر می گذراند ... تازه می فهمم که دلیل پچ پچ و خنده شان منم! لبخندی می زنم و نگاهم را بر می گردانم! هنوز هم غرق در  اندیشه های خودم هستم که دوباره می شنوم : " نخییییر ! انگار فایده نداره! بچه ها این امشب خیلی تو ژسته! چی شده مهرا؟ خبریییییه؟؟!! " و یکی دیگر : " حالا چرا اینقدر تو فکری، تو فقط اسم بده، جنازه تحویل بگیر!... " و بعد دوباره خودش اصلاح می کند : " اسم بده، دوماد تحویل بگیر ...!!!" و این بار دیگر من هم نمی توانم جلوی انفجار خنده ام را بگیرم ... !

و نهایتا به این نتیجه می رسند که " ولش کنین بابا! بچه ها این امشب خماره!!"

-:" حالا چیزی می زنی دختر؟! چایی؟ چای نبات؟ شکلات داغ؟ نسکافه؟ چایی پونه ؟!!!!... "

لبخند می زنم و از تخت پایین می آیم. می دانم که اگر با آن ها همراه نشوم فارغ از شوخی و خنده، کم کم یا نگرانشان خواهم کرد یا مایه ی کنجکاوی و سوالشان خواهم بود، که اگر به این جا برسد، واقعا نمی دانم باید چه جوابشان را بدهم! پس بهتر است تا اوضاع وخیم نشده توجه شان را از خودم برگردانم. خوب می دانم که  وقتی به فکر فرو می روم قیافه ام سوال برانگیزترین موضوع دنیا می شود!! پایین می آیم و در جمع شان می نشینم. انصافا که این چایی خوردن های دسته جمعی، یکی از دل نشین ترین اوقات شبانه در خوابگاه است. هندزفری در گوشم، می نشینم کنار دوستم که برایم چایی ریخته است.

 برای چهارمین بار شروع به پخش می کند : " اللهم ،رب النور العظیم ..."

و من از نو، این بار با ظاهری که تلاش می کنم دیگر جلب توجهی نکند در دریای افکار خودم غوطه ور می شوم...

 لبخندی می زنم و از طعم چایی با نبات ، لذت می برم!

 می رسد به اینجا که : الهم ان حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا ...

                                                                 *****

بیست سالگی !

چندی ست که بیست ساله شده ام. بیست سال زندگی با تمام فراز و نشیب های یک عمر بیست ساله! شاید به نظر کوتاه آید و سرشار از بی تجربگی . اما از من که می پرسی ،می گویم :  بیست سال درد نفهمیدن و نشناختن ...

۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۹
مهرا ساعی