حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوران عاشقی» ثبت شده است

"تو توده ی تپنده ، تو عاشق آزادی، تو شیفته ی فرزند فدایی خلف خلق ریشه دار ایران ! خود می بینی و می خوانی ، خمینی با این که خمینی بود ، و خمینی بودن در ذاتش بود ، وقتی جدا از تو بود ، تنها همان خمینی اهل خمین بود ، و در نهایت یکی از فرزندان فدایی خدا و خلق ، قطره ای بود که در غربت ، زیر غل و زنجیر غم غریبی ، قاری قرآن با چهارده روایت بود و عشقش که رسید به فریادش ، و فریاد تو را که دشمن خونی قهاران قرن شدی ، شنید ، و هم قسم با تو شد ، خدمتگزار تو شد و خمینی تو شد  ..."

" تمام عرض خیابان و پیاده رو ماشین بود . مردم مثل پروانه بال بال می زدند ؛ هورا می کشیدند ؛ می رقصیدند ؛ یکدیگر را ماچ می کردند و تبریک می گفتند . زن و مرد و بچه ، چادری و بی چادر ، عمامه ای ، پیرمرد ، پیرزن ، بچه به بغل ، بزرگ و کوچیک ، هورا می کشیدند و قیل  و قال می کردند . عکس شاه را کنده بودند و  بالا گرفته بودند و می خندیدند و به هم نشان می دادند . بعضی ها به جای عکس شاه ، عکس خمینی را روی پول چسبانده بودند . یکی داد می زد که شاه رفت ، دولا دولا!  و آن طرفی ها جواب می دادند : به جاش اومد روح الله! . دسته دیگر داد می زدند : شاه فراری شده ! و این دسته جواب میداد : سوار گاری شده !

فرح بی شووَر شد . رضا ، بی پدر شد . ساواک ، در به در شد . !!! 

لحظه های انقلاب| محمود گلاب دره ای


از بچگی عادتم بود که سوژه­ هایی را دوست داشته باشم که بقیه ی آدم­ ها بلد نبودند دوستشان داشته باشند. یا شاید اصلا نمی دیدند و نمی­فهمیدنشان که بخواهند دوست داشتن را با آن­ها تقسیم کنند.

مثل نهالک نحیف توی باغچه مان که بعدتر­ها شد درخت جوان سیب سبز ترش و تازه آن وقت آدم های دیگر هم به فکر دوست داشتنش افتادند! نهالکی که می شد همه ی دنیای من وقتی با مامان خانم و آبجی دعوام می شد و مثلا قهر می کردم می آمدم توی حیاط!

مثل سودابه ی توی دبستان شهید لرستانی، وقتی آبله مرغان گرفته بود و کسی دوستش نداشت... ترحم آدم ها  با دخترک فقیر شهرک نشینی که پدرش ول کرده و رفته بود و حالا او زیر بار مریضی و کوچکی اش پژمرده تر هم شده بود، خوب قلقلک خورد. اما هیچ کدام برای بعد از ترحم برنامه ای نداشتند. از یک گوشه ای می خزیدند و می رفتند پی  قلقلک دادن سطح دیگری از قوه ی حِسیه شان در ماجرای دیگری!

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۰۷
مهرا ساعی

  گوشی را گذاشتم و سرم را هم گذاشتم روی میز تا سر و سامانی به افکار پریشانم بدهم . اما هم چنان که چشمانم بسته بود و سرم بر روی میز ، متوجه شدم که آمیزمحود آبدارچی ، آرام و بی صدا در را باز کرد ، با سینی چای به سمت میز آمد و چای را بر روی میز گذاشت . سرم را بلند کردم که تشکر کنم و بخواهم که آبی هم برای قرص خوردن بیاورد که جویده جویده و با خجالت گفت: آقا می خواستم ازتون خواهش کنم اگه میشه کار اون خانومه رو چاپ کنین .

با حیرتی آشکارو عصبانیتی فروخورده گفتم : شما دیگه چرا آمیزمحمود با این سن و سال ....

گفت : می دونین آقا ! این خانوم اینجا که آمده بودن ، قول دادن برام یه وام جور کنن از یه صندوق قرض الحسنه ، اینه که فکر کردم منم جبران محبتشونو بکنم .

گفتم : پس به شما قول کمک نقدی دادن ؟!...    

 غیر قابل چاپ| سید مهدی شجاعی



*

  ماهی قرمز بازی گوش دلم، خدایا چه خوب می دانی که عمری است گاه و بی گاه پی شیطنت هاش، از میان دست های مهربانی ات، خودش را هی می سراند این سو و آن سو.

حالا پشیمان از بیرون پریدنش از بین دست هات، دلش هوایی حوض رحمت رجب است!

خدایم، اذن دخولش می دهی امشب؟ آرزو دارد آخر...


**

حس بدی دارد؛ این که ده دقیقه مانده به زمان آخر امتحان، تازه حالی ات شود دو تا سوال بیست نمره ای، چه خواسته اند ازت!

حس بدتری دارد، ماه رحمت بی واسطه ات، ماه پیش آمدنت، دست دراز کردنت، آدم هنوز در سرگرمی های پَست خودش، بازی بازی بگذراند. ذَرهم فی خَوضِهِم یَلعَبون...

ده دقیقه ی آخری می رسد که تازه هوشت می شود مسئله ی عشق، چه خواسته بود ازت!


                               


سرخط: انار های چهار فصل باغ خدا، چیدن دارند! مثل باران توی جمکران...



۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰
مهرا ساعی

اگر انسان فکر گدایی داشته باشد، ضربه می خورد. فکر اینکه چرا برای ما یک تجلی و خواب پیش نیامده، گدایی گری است... اگر چیزی برایش حاصل نشد، مایوس می شود. این گونه نباید باشد. ما چه کار به تمثلات و مکاشفات داریم؟ ما آمده ایم که بگوییم تو را دوست داریم و تو را می خواهیم و از دیدنت لذت می بریم. حال اگر شما خودتان صلاح می دانید، بفرمایید، ما هیچ نمی دانیم و هیچ از این حرف ها سر در نمی آوریم و اصلا به فکر این ها نیستیم. ما فقط همین قدر می دانیم که باید تو را بخواهیم و تو را دوست داشته باشیم.    پنج شنبه فیروزه ای|سارا عرفانی


القصه که حال این روزهام، حکایت شهر محاصره شده ای ست که فقط حس سرانگشت هات روی موهاش، از سقوط می رهاندش. نه پیاده روی زیر باران، نه قدم زدن در کتابفروشی و نفس کشیدن بین کتاب هاش، نه بستنی خوردن، نه رز و نسترن خریدن، نه مداد رنگی هام و نه حتی فکر کردن به وجه نورانی مادربزرگ جان، آخرین بار که رویم را بوسید و دعام کرد، هیچ کدام افاقه نکرده این بار، خود دانی دیگر.

گوشَت با من است، فرمانده؟؟

شهر و ایمان این بار با هم سقوط نکنند!


*امان از این همه خواب های آشفته دیدن و قتی یک سر همه شان می رسد به تو!...

سر بیداری ها کاش یک روز بهت برسد...


#حال_دل_با_تو_گفتنم_هوس_است!

طمع خام بین که قصه ی فاش   از رقیبان نهفتنم هوس است...



۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۰
مهرا ساعی

محبوب صادق، حقیقتی است که انسان تا هنگامی که از آن دور است، به دنبال اوست و با وصول به آن ، به قرار و آرامش می رسد و به سرور و نشاطش نیز افزوده می شود . محبوب کاذب امری است که انسان تا هنگامی که از آن دور است ، در اثر اشتباه در تشخیص ، به دنبال آن می رود اما با رسیدن به آن نه تنها به آرامش نمی رسد ، بلکه به اضطراب و بی قراری اش نیز افزوده می شود این نوع محبوب پیش از وصول محبت را طلب می نماید و پس از وصول موجب نفرت می شود .

به جز محبوب حقیقی وکاذب ، مورد سومی نیز وجود دارد و آن محبوب مجازی است و محبوب مجازی در مقابل محبوب حقیقی نیست و مصداقی برای نفرت نمی باشد و حتی در محبت نیز اصیل نیست . محبوب مجازی همانند محبوب کاذب، آنچه انسان دوست دارد ، ارائه می دهد ، با این تفاوت که در ارائه خود صادق است . محبوب مجازی راه است و راهزن نیست . انسان از طریق آن به محبوب حقیقی نایل می شود .    هستی و هبوط ( انسان در اسلام)| حمید پارسانیا

 

صفر ام )

آخ که چه تجربه ی سختی بود نداشتن و نبودنش. «خانوم بزرگ» را عرض می کنم ...

هیچ ندانسته بودم در این مدت که چقدر من و «خانوم بزرگ» به هم وابسته ایم، چقدر با هم انس و، خاطره و، شادی و غم مشترک و، گذر عمر و دلتنگی ها و دل گرفتگی ها و انبساط خاطر ها داریم... که چقدر کار راه انداز و همراه و همدلم بوده است همیشه. که از تحصیل و کار  و فن و تفریح و ... تا همین مرواریدِ جانم، همه شان چقدر به «خانوم بزرگ» وابسته اند، آنقدر که یک پای همه شان می لنگد اگر پای «خانوم بزرگ» بلنگد یک وقتی. و خلاصه که خودش خوب می داند که نزدیک ترین موجود، فی الحال به قریب به تمام زوایای زندگی ام است!

 و این ها را تا همین ایام عیدی که خانوم بزرگ یکهو افتاد به حال خرابی و بعدش هم یکدفعه کلا سکوت اختیار کرد؛ نفهمیده بودم .البته طفلکی از چندی پیش ترش سرفه های خفیفش را شروع کرده بود و منتها منِ سنگدلِ بی توجه، وقتی برای دل جویی و رسیدگی برایش نگذاشته بودم. رفته رفته هم سرفه هاش عمیق تر و کهنه تر شد تا زدو این عیدی یکهو حال خرابش از پا درش آورد، بیچاره باز هم  در سکوت :(

و چقدر سخت بود تجربه ی یک تعطیلات طولانی بدون لپ تاپ!!!...( نخند عزیز جان! احساسات جدی است!)

همه ی نقشه هام برای کلللی نوشتن خنثی شد. و تازه همه ی درس و پروژه هام هم که کلهم اجمعین آن تو بودند، فرصتشان را برای خوانده شدن و پیش رفتن از دست دادند . و ....

۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۰
مهرا ساعی
سلام جانِ جانِ جان! حضرت جانانم...

مرا به خواب سنگینی فراخوانده است این دم، این خطـــــ هایش؛ آخ از گوارایی...
( همان که روضه می خواندم هی زیر لب : تا نیمه چرا ای دوست، لاجرعه مرا سرکش! من فلسفه ای ...)

عارض گردیده چون برطرف شد و بهارم رسید، وصف ها دارم که بگویم از معجونِ خوش ترکیبِ آفتاب و بارانیِ کـــش دارِ قرمزِ انــاری ات!

عالمی واژه های مطهر، چشم انتظار شکوفا شدن، پشت دروازه های قلم از شوق بالا و پایین می پرند!





پی نوشت: دیری نیست که رمز گشایی می شود - ان شاءالله!


بعدتر نوشت:
رمزگشایی 1، آفتاب: اینجا، شماره دوم.
رمز گشایی 2، باران : اینجا.
رمز گشایی 3، قرمز اناری :) : اینجا.






۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۱
مهرا ساعی