حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل بی قراری» ثبت شده است

 امام مونسی دلسوز و پدری مهربان و برادری هم دل است. امام رضا (ع)

با تقریب نسبتا خوبی، اکثر آدم های حاضر در زندگی ام- دور و نزدیک و صمیمی و معمولی و کلهم- یا کربلا رفته اند یا دارند می روند.

چند سالی هم هست که همین است؛ تا محرم و اربعین تان می رسد، با غروب خورشید سر عزیزتان، همین موج رهسپار شدن ها مَد اش می گیرد. مَدی که البته جزری به دنبالش نیست...فقط شاید آرام شدنی هست، یا فراموشی زودگذری.

در محضر شما جایی برای دروغ گفتن نیست- هرچند که فضل و رحمت شما آدم را هوایی می کند شده در ابراز محبت و وابستگی اش کمی اغراق هم بکند اما خودش را پیش شما عزیز تر کرده باشد- اصلا زبان ناخودآگاه به دروغ گفتن نمی چرخد... سال های پیش یک حسرت معمولی داشتم از نیامدن، نبودن، میان این موج مد گرفته، سوی شما جریان نداشتن...

معنای حسرت معمولی را، همه کس نمی فهمد. اما شما همه کس نیستید و خوبِ خوبِ خوب می فهمید که چه بیچاره اند آدم های معمولی و معمولی پسند و معمولی گزین و خاکستری نشین...

فهم منِ فقیر از بیچارگی معمولی بودن ها، در حد و اندازه ی همان تلنگری ست که روز های کودک سالی ام، مرد دنیا دیده ای از سر خیرخواهی به باورم زد. فهم شما اما فرق می کند! لابد بسیار بی تاب می شوی آقا از مشتاق تان نبودن هام...

و خوب تر می دانی آقا! خوب خوب خوب...که فرق حال و احوال امسالم با سال های پیش شبیه فرق زمین تا آسمان است. امسال «دل سوخته» ام از این «نبودن»م..

 


۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۰
مهرا ساعی

اگر انسان فکر گدایی داشته باشد، ضربه می خورد. فکر اینکه چرا برای ما یک تجلی و خواب پیش نیامده، گدایی گری است... اگر چیزی برایش حاصل نشد، مایوس می شود. این گونه نباید باشد. ما چه کار به تمثلات و مکاشفات داریم؟ ما آمده ایم که بگوییم تو را دوست داریم و تو را می خواهیم و از دیدنت لذت می بریم. حال اگر شما خودتان صلاح می دانید، بفرمایید، ما هیچ نمی دانیم و هیچ از این حرف ها سر در نمی آوریم و اصلا به فکر این ها نیستیم. ما فقط همین قدر می دانیم که باید تو را بخواهیم و تو را دوست داشته باشیم.    پنج شنبه فیروزه ای|سارا عرفانی


القصه که حال این روزهام، حکایت شهر محاصره شده ای ست که فقط حس سرانگشت هات روی موهاش، از سقوط می رهاندش. نه پیاده روی زیر باران، نه قدم زدن در کتابفروشی و نفس کشیدن بین کتاب هاش، نه بستنی خوردن، نه رز و نسترن خریدن، نه مداد رنگی هام و نه حتی فکر کردن به وجه نورانی مادربزرگ جان، آخرین بار که رویم را بوسید و دعام کرد، هیچ کدام افاقه نکرده این بار، خود دانی دیگر.

گوشَت با من است، فرمانده؟؟

شهر و ایمان این بار با هم سقوط نکنند!


*امان از این همه خواب های آشفته دیدن و قتی یک سر همه شان می رسد به تو!...

سر بیداری ها کاش یک روز بهت برسد...


#حال_دل_با_تو_گفتنم_هوس_است!

طمع خام بین که قصه ی فاش   از رقیبان نهفتنم هوس است...



۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۰
مهرا ساعی

 او حجت خدا بر کوفیان است  که او را فراخواندند تا هدایتشان کند . ... و اما من ! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم ، که تکلیف خود را از حسین می پرسم . و من حسین را نه فقط برای خلافت ، که برای هدایت می خواهم . و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم ، که دنیای خود را برای حسین می خواهم . آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم ؟

عبدالله مات ماند . وقتی مرد دور شد ، عبدالله لحظه ای به خود آمد . برگشت و اسب خویش را اورد و مرد را صدا زد :

صبر کن ، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی رسی !

مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت : بهای اسب چقدر است؟

- : دانستن نام تو !                                                                                                                                            

مرد سوار بر اسب شد : من قیس بن مهر صیداوی هستم . فرستاده حسین بن علی!

و تاخت . عبدالله مانند کسی که گویی سالها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود ، به زانو نشست و سرش را در میان دست ها گرفت .


نامیرا / صادق کرمیار




جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفأل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها

تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد ...


سید حمیدرضا برقعی


۰۱ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۹
مهرا ساعی

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم ، و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم ، و "ناخالصی " های وجودم را در آتش درد بسوزم ، خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم ، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا ، وجدانم آسوده وخاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم .      شهید مصطفی چمران

 

      
 دود این شهر مرا از نفس انداخته است       به هوای حرم کرب و بلا محتاجم    
 
   
             

عجیب است برایم! گاهی اوقات حتی ساعت ها اندیشیدن هم کفایت نمی کند تا بتوانم چند واژه ی ناقابل را درست و حسابی در یک جمله جای دهم اما درست آن لحظه هایی که هیچ انتظارش را ندارم، هجوم بی وقفه ی جریان واژه ها و جمله ها بر جان و تن اندیشه لحظه ای امانم نمی دهد ... چه کنم با این حال، نمی دانم! همه ی وجود من لبریز از واژه است ...

                                                           

*****

صدای پچ پچ بچه ها که حالا تبدیل شده به یک مکالمه ی سرشار از خنده، لحظه ای مرا به خود می آورد که یکی شان می گوید: " بچه ها ! فکر کنم مهرا عااااااااااشق شده ....!! " و بعد انگار که یک بمب خنده در اتاق منفجر بشود! نگاه مات و مبهوت من یک یک آن ها را از نظر می گذراند ... تازه می فهمم که دلیل پچ پچ و خنده شان منم! لبخندی می زنم و نگاهم را بر می گردانم! هنوز هم غرق در  اندیشه های خودم هستم که دوباره می شنوم : " نخییییر ! انگار فایده نداره! بچه ها این امشب خیلی تو ژسته! چی شده مهرا؟ خبریییییه؟؟!! " و یکی دیگر : " حالا چرا اینقدر تو فکری، تو فقط اسم بده، جنازه تحویل بگیر!... " و بعد دوباره خودش اصلاح می کند : " اسم بده، دوماد تحویل بگیر ...!!!" و این بار دیگر من هم نمی توانم جلوی انفجار خنده ام را بگیرم ... !

و نهایتا به این نتیجه می رسند که " ولش کنین بابا! بچه ها این امشب خماره!!"

-:" حالا چیزی می زنی دختر؟! چایی؟ چای نبات؟ شکلات داغ؟ نسکافه؟ چایی پونه ؟!!!!... "

لبخند می زنم و از تخت پایین می آیم. می دانم که اگر با آن ها همراه نشوم فارغ از شوخی و خنده، کم کم یا نگرانشان خواهم کرد یا مایه ی کنجکاوی و سوالشان خواهم بود، که اگر به این جا برسد، واقعا نمی دانم باید چه جوابشان را بدهم! پس بهتر است تا اوضاع وخیم نشده توجه شان را از خودم برگردانم. خوب می دانم که  وقتی به فکر فرو می روم قیافه ام سوال برانگیزترین موضوع دنیا می شود!! پایین می آیم و در جمع شان می نشینم. انصافا که این چایی خوردن های دسته جمعی، یکی از دل نشین ترین اوقات شبانه در خوابگاه است. هندزفری در گوشم، می نشینم کنار دوستم که برایم چایی ریخته است.

 برای چهارمین بار شروع به پخش می کند : " اللهم ،رب النور العظیم ..."

و من از نو، این بار با ظاهری که تلاش می کنم دیگر جلب توجهی نکند در دریای افکار خودم غوطه ور می شوم...

 لبخندی می زنم و از طعم چایی با نبات ، لذت می برم!

 می رسد به اینجا که : الهم ان حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا ...

                                                                 *****

بیست سالگی !

چندی ست که بیست ساله شده ام. بیست سال زندگی با تمام فراز و نشیب های یک عمر بیست ساله! شاید به نظر کوتاه آید و سرشار از بی تجربگی . اما از من که می پرسی ،می گویم :  بیست سال درد نفهمیدن و نشناختن ...

۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۹
مهرا ساعی