حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تکیه بر عشق» ثبت شده است

عقل نیز مانند وجدان می تواند به یک عضله تشبیه شود . اگر از یک عضله بدن استفاده نشود ، به تدریج ضعیف و ناتوان خواهد شد .

اینک فقط سوال آخر مانده بود : منظور از نردبان ارزش ها چیست ؟این یک سوژه یا موضوع مد روز بود . مثالش آنکه می توان به شتاب و سرعت با اتومبیل از جایی به جایی راند ، لیکن اگر راننده در این میان سهمی در مرگ تدریجی جنگل اطراف و مسموم کردن محیط طبیعی ادا کرد ، این سریع راندن مسئله ای اخلاقی پیش می آورد و سرانجام سوفی در این نوشته ود چنین استدلال کرد که جنگل های سالم و طبیعت پاکیزه مهم تر از به سرعت رسیدن راننده به محل کار است . مثال های دیگری نیز آورد و نتیجه گرفت : عقیده شخصی من این است که حکمت وفلسفه مبحثی مهم تر از صرف و نحو زبان انگلیسی است ...

در زنگ تفریح معلم سوفی را به کناری کشید و گفت :

من تکلیف شما را تصحیح کرده ام . خیلی بالاتر از حد معمول بود ...

دنیای سوفی|Justein Gaarder


(ادامه از اینجا.)

نازنین دخترکم! این ها را #فقط_برای_تو می نویسم! برای تو که انگار داری از همان آسمان هفتم به من لبخند نازی می زنی که دلم از همین حالا برای نگاه کردنت غنج برود! کی باشد و کی برسد... نمی دانم! اما از همین حالا من سخت دلم می خواهد که با تو حرف بزنم.

نور دیده! دنیا ناتوان تر از آن است که قدر رویاهای ما، عشق را تجربه کند. نه که نخواهد! که نمی تواند.. همیشه یک جای کارش کم می آید ، آنقدر کم و ناجور که، دلت از این همه مخدوش شدن رویای ناز و لطیفت، زده می شود. و فقط کافی است آدمِ اهل رویا های ناز و لطیفی بوده باشی – که یقین هستی اگر دختر من باشی! – آنوقت سه بار، پنج بار، نه خیلی که پوستت کلفت باشد، ده بار ! که گوشه گوشه های دلت را زدند و صاف و مدور شد، دیگر به هیچ گوشه ای از دنیا، چفت نمی شود و نمی شود و نمی شود.. دنیایی که  خودش فاتحه ی خودش را با کم بودن و کم آمدن هایش در روح ما بخواند! بلاهت می خواهد که دل بسته اش بشوی یا آنکه ذره ای امید در حقش روا بداری!

امروز که این ها را برای تو می نویسم، بیست و دو ساله ام! و نمی دانم چند ساله باشم و باشی که این ها را بخوانی. اما یک چیزی را می دانم، اینکه هرگز و لحظه ای نمی نویسم که تو را شبیه خودم بخواهم! یا از آن خودم.. اشتباه است هرکه مادری را مالکیتی وسواس گونه و دائم محتاج نظارت و کنترل می داند! بن مایه تمام نقش های ما در این عالم، لمس کردن و یکی شدن با عشق است و بس! و عشق که نام دیگر آزادگی است. چه فقیر اند آنها که جز این فهمیده باشند و خود را مبری بدانند از این گونه بودن و مفتخر باشند به این عجز تلخ!

*

می شمارم! دانه دانه مهره های تسبیح مادرم را هر دانه یک سال از عمرش! یک ماه از عمرش! یک روز... یک لحظه از عمرش، یک دعا!..یک تار از موهای طلایی خوش عطرش! یک دانه از خط های افتاده بر انگشت های مهربانش.. یک بند از تار و پود دل عاشق ِ پرستیدنی ش..

۱۲ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۳
:)

ای برادر!خدا بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو، کوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزو ی تو گسترده می شود،و به قدر ایمان تو، کار گشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده، باریک می شود،و به قدر دل امیدواران گرم می شود..
پدر می شود یتیمان را، و مادر.
برادر می شود محتاجان برداری را، همسر می شود بی همسر ماندگان را طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود گمگشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود محتاجان به عشق را...
خداوند همه چیز می شود همه کس را-به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

مردی در تبعید ابدی| نادر ابراهیمی



(ادامه از اینجا.)

شب رسیده و خانه در سکوت سنگینش فرورفته. چشم گریزان از خوابم بی حوصلگی می کند. آخر خودش را می دوزد به سفیدی کفش و لباس هایی که در تاریکی اتاق، آن سو روی تخت خودنمایی می کنند. می بندمشان. فردا یک عالمه کار دارم و دست تنها ام. مامان و بابا از صبح تا غروب در مراسم خاکسپاری و ختم اند و آبجی خانوم هم از صبح تا عصر شیفت دارد. ته تغاری هم که خانه می ماند، سخت سرما خورده!

امروز که یکی دو ساعتی می شود که عبور کرده، پانزدهم اردیبهشت بود. سه سال پیش همین روز، فرمان زندگی ام را به سمتی چرخانده بودم که تحقیقا می توانم بگویم آن روز هیچ گمان نداشتم روزی به این جاها می آوردم. من فقط نور را در پس این جاده دیده بودم و بی اختیار و با اختیار، بی اشتیاق و با اشتیاق، بی تردید و با تردید، دستم را چرخانده بودم.

حالا سه سال گذشته است و از فردا

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۴
:)

افرایش ظرفیت دل ، لازمه ی خیر و کمال است . لازمه ی حیات تکاملی ، افزایش ظرفیت دل است . مراد از ظرفیت دل در اینجا عظمت و احاطه من انسانی است که اگر آدمی به آن نائل شود وسایل اعتلای او مانند اراده و تعقل و ... در مسیر منطقی خود به کار می افتد . کسانی که دل آنها دارای ظرفیت بالایی است ،آثار آن در رفتارو گفتار آنها ظاهر می شود که نشانه عظمت آن هاست و دیگران هم از آنها به عنوان انسان های بزرگ یاد می کنند .

ملاک ظرفیت دل ، قدرت تحمل آدمی است . به بیان دیگر ، ظرفیت دل همان شرح صدر است .که در آیات قرآن مورد توجه قرار گرفته است . . دل انسان ها با نیکی و حرکت در مسیر خدا گسترش پیدا میکند .

انسان الهی| عبداله نصری(تحلیل شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه علامه جعفری)



دانه دانه اشک،

دانه دانه خیال،

دانه دانه مهره های تسبیح مادر،

دانه دانه انار...

 ***

حاج کرم الله به رحمت خدا رفته. این را بابا ساعت 10 صبح دیروز خبردار شده بود و بعد فورا به مادر زنگ زد. همان لحظه ای که من آخرین دکمه ی لباس سفید را توی اتاق پرو می بستم و یک چشمم به آینه بود و یک چشمم به لب ها و چشمهای مامان که بهت و غم دویده بود میانشان.

انگار گرد سکوت غم باری می نشیند روی عالم. حاج کرم الله پیرمرد مهربان و آرامی که هفته ی پیش قبراق و سرحال جمعی از فامیل را مهمان نوازی کرده، از جمله بابا را. کی فکرش را می کرد که این هفته ...؟

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۸
:)

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم   /   یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم!


                            


یک در میان با خوف و رجا می خوانمت، تا هر وقت که بفرمایی؛

استغفرالله ربی ،

و الهی

و سیدی

و مونسی

و حبیبی

و حبیبی

و حبیبی

....


و اتوب الیه.


و الحمدلله کما هو اهله...


آری، این پنجره بگشای که صبح
می‏درخشد پسِ این پرده ‏ی تار...



۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۷
:)

محبوب صادق، حقیقتی است که انسان تا هنگامی که از آن دور است، به دنبال اوست و با وصول به آن ، به قرار و آرامش می رسد و به سرور و نشاطش نیز افزوده می شود . محبوب کاذب امری است که انسان تا هنگامی که از آن دور است ، در اثر اشتباه در تشخیص ، به دنبال آن می رود اما با رسیدن به آن نه تنها به آرامش نمی رسد ، بلکه به اضطراب و بی قراری اش نیز افزوده می شود این نوع محبوب پیش از وصول محبت را طلب می نماید و پس از وصول موجب نفرت می شود .

به جز محبوب حقیقی وکاذب ، مورد سومی نیز وجود دارد و آن محبوب مجازی است و محبوب مجازی در مقابل محبوب حقیقی نیست و مصداقی برای نفرت نمی باشد و حتی در محبت نیز اصیل نیست . محبوب مجازی همانند محبوب کاذب، آنچه انسان دوست دارد ، ارائه می دهد ، با این تفاوت که در ارائه خود صادق است . محبوب مجازی راه است و راهزن نیست . انسان از طریق آن به محبوب حقیقی نایل می شود .    هستی و هبوط ( انسان در اسلام)| حمید پارسانیا

 

صفر ام )

آخ که چه تجربه ی سختی بود نداشتن و نبودنش. «خانوم بزرگ» را عرض می کنم ...

هیچ ندانسته بودم در این مدت که چقدر من و «خانوم بزرگ» به هم وابسته ایم، چقدر با هم انس و، خاطره و، شادی و غم مشترک و، گذر عمر و دلتنگی ها و دل گرفتگی ها و انبساط خاطر ها داریم... که چقدر کار راه انداز و همراه و همدلم بوده است همیشه. که از تحصیل و کار  و فن و تفریح و ... تا همین مرواریدِ جانم، همه شان چقدر به «خانوم بزرگ» وابسته اند، آنقدر که یک پای همه شان می لنگد اگر پای «خانوم بزرگ» بلنگد یک وقتی. و خلاصه که خودش خوب می داند که نزدیک ترین موجود، فی الحال به قریب به تمام زوایای زندگی ام است!

 و این ها را تا همین ایام عیدی که خانوم بزرگ یکهو افتاد به حال خرابی و بعدش هم یکدفعه کلا سکوت اختیار کرد؛ نفهمیده بودم .البته طفلکی از چندی پیش ترش سرفه های خفیفش را شروع کرده بود و منتها منِ سنگدلِ بی توجه، وقتی برای دل جویی و رسیدگی برایش نگذاشته بودم. رفته رفته هم سرفه هاش عمیق تر و کهنه تر شد تا زدو این عیدی یکهو حال خرابش از پا درش آورد، بیچاره باز هم  در سکوت :(

و چقدر سخت بود تجربه ی یک تعطیلات طولانی بدون لپ تاپ!!!...( نخند عزیز جان! احساسات جدی است!)

همه ی نقشه هام برای کلللی نوشتن خنثی شد. و تازه همه ی درس و پروژه هام هم که کلهم اجمعین آن تو بودند، فرصتشان را برای خوانده شدن و پیش رفتن از دست دادند . و ....

۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۰
:)
سلام جانِ جانِ جان! حضرت جانانم...

مرا به خواب سنگینی فراخوانده است این دم، این خطـــــ هایش؛ آخ از گوارایی...
( همان که روضه می خواندم هی زیر لب : تا نیمه چرا ای دوست، لاجرعه مرا سرکش! من فلسفه ای ...)

عارض گردیده چون برطرف شد و بهارم رسید، وصف ها دارم که بگویم از معجونِ خوش ترکیبِ آفتاب و بارانیِ کـــش دارِ قرمزِ انــاری ات!

عالمی واژه های مطهر، چشم انتظار شکوفا شدن، پشت دروازه های قلم از شوق بالا و پایین می پرند!





پی نوشت: دیری نیست که رمز گشایی می شود - ان شاءالله!


بعدتر نوشت:
رمزگشایی 1، آفتاب: اینجا، شماره دوم.
رمز گشایی 2، باران : اینجا.
رمز گشایی 3، قرمز اناری :) : اینجا.






۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۱
:)

هوا گرگ و میش بود و همه سرشان به کار خودشان بود. خدا را شکر؛ کسی وقت فضولی نداشت! به تالار رفتم. بچه ها که به زور بیدارشان کرده بودند بدخلق بودند و از بس مرا ندیده بودند، غریبی می کردند. حتی میان من و مادرم هم دیواری از یخ پدید آمده بود.  من نمی توانستم او را ببخشم، چون ازدواج او مایه ی همه ی بدبختی های من بود، اما آن روز برایم هیچ چیز مهم نبود. من آن روز به عشق باغ آن جا رفته بودم. نمازی دسته جمعی خواندیم و چاشتی که با همه ی اختصار برای من شاهانه بود صرف کردیم. دلم می خواست هرچه زودتر تا او نیامده برویم. وگرنه در آخرین لحظه نیز باز مرا به همان دخمه ی مرگ می کشید. عاقبت نوکر ها از بالا در زدند که چاپار ها آمده اند. خدا خدا می کردم زودتر راه بیفتیم. شمس بسیاری مواقع سحرگاه از مجلس سماع به خانه باز می گشت. مطمئن بودم اگر سر برسد دیگر نمی گذارد بروم.

کیمیا خاتون(داستانی از شبستان مولانا) | سعیده قدس


۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۱
:)

علی (ع) در جریانات مختلف زندگی خود با انواع عوامل جبرنما و جالب درونی و بیرونی مواجه بود که می توانست اختلاط در شخصیت وی ایجاد کند ، اما رفتار ها و عملکرد های علی چنان بود که گویی شخصیت او در مافوق طبیعت روییده و بارور شده است و این امر نشانگر مالکیت او بر شخصیت اش می باشد .

... هر اندازه شخصیت یک انسان از رشد و تکامل بیش تری برخوردار باشد ، به همان اندازه می تواندشخصیت خود را از اختلاط با نمود های طبیعی دو جهان درونی و برونی تجرید و رها نموده و آن را چنان برای خود مطرح نماید که یک حقیقت عینی خارج از ذات خود را .

انسان الهی(تحلیل شخصیت امام علی(ع) از دیدگاه علماه جعفری ) | عبدالله نصری

 



مثل این روضه خوان ها، یک جمله می گویم و رد می شوم؛

خدایا خودت می دانی که چه زجری دارم می کشم از چشیدنِ هر لحظه بیشترِ اینکه تو را ندارم.دیوانه ام می کند هرچه بیشتر می فهمم اش...مددی برسان...

طاقت نمی آورم زیر بار این همه حرمان...

****

امروز به این نتیجه رسیده ام، بعد این همه چرخیدن دور خودم، که آدم تا خودش با «عمق جانش» نفهمد و نپذیرد که بیمار است و نیازمند طبیبی و دوایی ، شفابخش ترین و ناب ترین دارو ها را هم به خوردش بدهی، همه را برمی گرداند، قی می کند و کان لم یکن شیء مذکورا ...

****

این روز ها، به حال و روزم، به شخصیت و روحیاتم، به گذشته و حالم و به هرچه که نگاه می کنم هیچ تناسبی با چیز هایی که الان هستم و دارم ندارد... آخر مرا چه به این کارها! دلم می خواست و می خواهد که می شد خالی بشوم از تمام کیفیت هایی که این روزها دچارشان ام، دقیقا دچار و نه دیگر هیچ. و شبیه خودم باشم. مثل سابق بند بشوم پای بوم نقاشی، قلم بزنم در رنگ های روی پالت و تمام سر آستین هایم رنگی باشند همیشه! محو تماشای ترکیب آب و رنگ های

۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۹
:)

یاری خدا تا همین قدر بر تو بس که دشمنت در مورد تو به معصیت خداوند افتاده است.             امام زین العابدین (ع)

 

اعتراف می کنم که هرچند با فرکانس خیلی کندی در این جا به حرف می آیم اما توی to do list هر هفته و هر روزم، یک آیتم ثابتی وجود دارد به نام : مروارید .

اعتراف می کنم که هرچند  فقط آخر هر شب که خستگی ام به اوج خودش رسیده و آماده ی بیهوش شدن می شوم، یادم می افتد که کاش برای وبلاگم بنویسم...

-برای وبلاگم که نه، برای دل خودم ، توی وبلاگم که این جا باشد-

،

اما با فرکانس خیلی تند تری -یک روز در میانش را مطمئنم- می آیم این جا . لابه لای باز کردن یک تب که جیمیل ادمین باشد و یک تب که خبرگزاری فلان و فلان و یک تب که سایت دانشکده یا همان cecm ، آرام و یواشکی یک تب کوچک هم باز می کنم به اسم مروارید (انگار که مثلا نباید کسی بفهمد و متوجهش بشود! انگار از آن سایت هایی است که مثلا مامان و بابا ها نباید ببینند تو توی آن هایی و اگر یکهو بیایند توی اتاق باید با دو برابر سرعت نور تب مذکور را بکشی پایین و خودت را بزنی به آن راه:)) ) و بعد هی لا به لای انتظار برای load شدن و send شدن آن بقیه ، یواشکی می آیم یک نگاهی هم به قد و بالای این می اندازم و هی دلم غنج می رود برایش و هی قربان صدقه ی رنگ آرامش بخش گل های آبی اش که زمان زیادی را صرف پیدا کردن و پسندیدنش کرده ام1، می روم و دستی به سر و گوشش می کشم و دوباره می روم to do listم را چک می کنم که خیالم راحت باشد یک وقتی را برای مروارید باید پیدا بکنم چون همین دقیقه یک موضوع جدید به ذهنم رسیده که خیلی حیف است ننویسمش.

اعتراف می کنم هر بارش هم که به این نقطه می رسم یک لحظه مکث می کنم و با خودم می گویم:

۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۴
:)

خدایا ! تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم ، و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم ، و "ناخالصی " های وجودم را در آتش درد بسوزم ، خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم ، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا ، وجدانم آسوده وخاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم .      شهید مصطفی چمران

 

      
 دود این شهر مرا از نفس انداخته است       به هوای حرم کرب و بلا محتاجم    
 
   
             

عجیب است برایم! گاهی اوقات حتی ساعت ها اندیشیدن هم کفایت نمی کند تا بتوانم چند واژه ی ناقابل را درست و حسابی در یک جمله جای دهم اما درست آن لحظه هایی که هیچ انتظارش را ندارم، هجوم بی وقفه ی جریان واژه ها و جمله ها بر جان و تن اندیشه لحظه ای امانم نمی دهد ... چه کنم با این حال، نمی دانم! همه ی وجود من لبریز از واژه است ...

                                                           

*****

صدای پچ پچ بچه ها که حالا تبدیل شده به یک مکالمه ی سرشار از خنده، لحظه ای مرا به خود می آورد که یکی شان می گوید: " بچه ها ! فکر کنم مهرا عااااااااااشق شده ....!! " و بعد انگار که یک بمب خنده در اتاق منفجر بشود! نگاه مات و مبهوت من یک یک آن ها را از نظر می گذراند ... تازه می فهمم که دلیل پچ پچ و خنده شان منم! لبخندی می زنم و نگاهم را بر می گردانم! هنوز هم غرق در  اندیشه های خودم هستم که دوباره می شنوم : " نخییییر ! انگار فایده نداره! بچه ها این امشب خیلی تو ژسته! چی شده مهرا؟ خبریییییه؟؟!! " و یکی دیگر : " حالا چرا اینقدر تو فکری، تو فقط اسم بده، جنازه تحویل بگیر!... " و بعد دوباره خودش اصلاح می کند : " اسم بده، دوماد تحویل بگیر ...!!!" و این بار دیگر من هم نمی توانم جلوی انفجار خنده ام را بگیرم ... !

و نهایتا به این نتیجه می رسند که " ولش کنین بابا! بچه ها این امشب خماره!!"

-:" حالا چیزی می زنی دختر؟! چایی؟ چای نبات؟ شکلات داغ؟ نسکافه؟ چایی پونه ؟!!!!... "

لبخند می زنم و از تخت پایین می آیم. می دانم که اگر با آن ها همراه نشوم فارغ از شوخی و خنده، کم کم یا نگرانشان خواهم کرد یا مایه ی کنجکاوی و سوالشان خواهم بود، که اگر به این جا برسد، واقعا نمی دانم باید چه جوابشان را بدهم! پس بهتر است تا اوضاع وخیم نشده توجه شان را از خودم برگردانم. خوب می دانم که  وقتی به فکر فرو می روم قیافه ام سوال برانگیزترین موضوع دنیا می شود!! پایین می آیم و در جمع شان می نشینم. انصافا که این چایی خوردن های دسته جمعی، یکی از دل نشین ترین اوقات شبانه در خوابگاه است. هندزفری در گوشم، می نشینم کنار دوستم که برایم چایی ریخته است.

 برای چهارمین بار شروع به پخش می کند : " اللهم ،رب النور العظیم ..."

و من از نو، این بار با ظاهری که تلاش می کنم دیگر جلب توجهی نکند در دریای افکار خودم غوطه ور می شوم...

 لبخندی می زنم و از طعم چایی با نبات ، لذت می برم!

 می رسد به اینجا که : الهم ان حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا ...

                                                                 *****

بیست سالگی !

چندی ست که بیست ساله شده ام. بیست سال زندگی با تمام فراز و نشیب های یک عمر بیست ساله! شاید به نظر کوتاه آید و سرشار از بی تجربگی . اما از من که می پرسی ،می گویم :  بیست سال درد نفهمیدن و نشناختن ...

۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۹
:)