حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

آه ای آنکه در درون من در اضطرابی هماره ای! کاش فقط برای یک دم، آسوده می گذاشتی ام...

شاید دوباره دل به دلت می سپاردم!



۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
:)
بسم الله الرحمن الرحیم
 
و گاه چه بسیار به حادثه های تلخ نزدیکی اما سرخوشانه پای در راهشان می گذاری!
و چقدر آرزو دارم که درست حوالی همان لحظه ها دلتنگم باشی..



۱۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۶
:)

به وقت این عکس باید نامه ای بیست و دو سال و نیمه برایت بنویسم بابا! یادت باشد که حتما بخوانی اش!



* می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است..


۰۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۴
:)

وَ رَوْعَتِی لایُسَکِّنُهَا إِلا أَمَانُکَ..


این روز ها؛

منِ روز ها را به شب رساننده،

منِ نماز صبح ها را ده در میان خوانده..

منِ هر صبح وعده ی قبل از ظهر باشگاه رفتن را شکننده،

منِ اضطراب نشستن پشت شیشه ی بی شکافِ تنها صفحه ی ارتباط با کوی دانشگاهِ مرگ زده،

منِ یک ساعتی کار و بعد بی تابیِ با قلموی محوی، محو ناشیانه ای شده.

این روز ها؛

منِ مثلا مامانِ خانه از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب ها،

منِ اندیشیدن به :«چه باید پخت؟»

منِ ناآشنا با جای وسایل آشپزخانه بعد از این چهارسالِ شبیه قرن؛ دوری،

منِ غذای روی گاز و خیالِ چون «عمو پورنگ»، بالا و پایین پریده!

الّا در کنج و زاویه های غذای اندک «برشته» تر شده یا اندک «آب دار» تر شده..


این روز ها؛

منِ هر روز باشگاه رونده،

منِ روی تردمیل، با ریتم تند و کوبنده ی آهنگ، اشک ریزنده..

منِ وقت دراز نشست، ذهنم را روی چیزی که قصد کرده ام بنویسم؛ پراکنده،

..


منِ هر شب خسته و متلاشی تر، برای جبران تماس های از دست رفته ی «زهرا.ع»

منِ انبوه کاری که وعده داده ام تا جمعه شب تحویل بدهم،

منِ پای تی وی نشیننده!!!

من روز ها را به شب ، فقط "رساننده"

من سخت در خود پیچیده شده،


این روزها؛

«منِ شاکی شده از میان خلق ندیدنت»،

«چقدر دوریم از هم.»

...




توضیح:

#شعر-نیست

#شاعر_نیستم_اصلا




۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۷
:)

"تو توده ی تپنده ، تو عاشق آزادی، تو شیفته ی فرزند فدایی خلف خلق ریشه دار ایران ! خود می بینی و می خوانی ، خمینی با این که خمینی بود ، و خمینی بودن در ذاتش بود ، وقتی جدا از تو بود ، تنها همان خمینی اهل خمین بود ، و در نهایت یکی از فرزندان فدایی خدا و خلق ، قطره ای بود که در غربت ، زیر غل و زنجیر غم غریبی ، قاری قرآن با چهارده روایت بود و عشقش که رسید به فریادش ، و فریاد تو را که دشمن خونی قهاران قرن شدی ، شنید ، و هم قسم با تو شد ، خدمتگزار تو شد و خمینی تو شد  ..."

" تمام عرض خیابان و پیاده رو ماشین بود . مردم مثل پروانه بال بال می زدند ؛ هورا می کشیدند ؛ می رقصیدند ؛ یکدیگر را ماچ می کردند و تبریک می گفتند . زن و مرد و بچه ، چادری و بی چادر ، عمامه ای ، پیرمرد ، پیرزن ، بچه به بغل ، بزرگ و کوچیک ، هورا می کشیدند و قیل  و قال می کردند . عکس شاه را کنده بودند و  بالا گرفته بودند و می خندیدند و به هم نشان می دادند . بعضی ها به جای عکس شاه ، عکس خمینی را روی پول چسبانده بودند . یکی داد می زد که شاه رفت ، دولا دولا!  و آن طرفی ها جواب می دادند : به جاش اومد روح الله! . دسته دیگر داد می زدند : شاه فراری شده ! و این دسته جواب میداد : سوار گاری شده !

فرح بی شووَر شد . رضا ، بی پدر شد . ساواک ، در به در شد . !!! 

لحظه های انقلاب| محمود گلاب دره ای


از بچگی عادتم بود که سوژه­ هایی را دوست داشته باشم که بقیه ی آدم­ ها بلد نبودند دوستشان داشته باشند. یا شاید اصلا نمی دیدند و نمی­فهمیدنشان که بخواهند دوست داشتن را با آن­ها تقسیم کنند.

مثل نهالک نحیف توی باغچه مان که بعدتر­ها شد درخت جوان سیب سبز ترش و تازه آن وقت آدم های دیگر هم به فکر دوست داشتنش افتادند! نهالکی که می شد همه ی دنیای من وقتی با مامان خانم و آبجی دعوام می شد و مثلا قهر می کردم می آمدم توی حیاط!

مثل سودابه ی توی دبستان شهید لرستانی، وقتی آبله مرغان گرفته بود و کسی دوستش نداشت... ترحم آدم ها  با دخترک فقیر شهرک نشینی که پدرش ول کرده و رفته بود و حالا او زیر بار مریضی و کوچکی اش پژمرده تر هم شده بود، خوب قلقلک خورد. اما هیچ کدام برای بعد از ترحم برنامه ای نداشتند. از یک گوشه ای می خزیدند و می رفتند پی  قلقلک دادن سطح دیگری از قوه ی حِسیه شان در ماجرای دیگری!

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۰۷
:)

به نامت ای آرام جان..

دلم گرفته.

نه نه، صبر کن! می دانی که برای طلبکاری نیامده ام...

آمده ام بگویم همه چیز را می دانم اما ترسیده ام، ببخش، همین. به بی پناهی ام ببخش...

و الا که من هنوز هم در همه ی دانه دانه نفس هام به تو مومن ام.

و حتی حالا وابسته تر. همین...

کاش گفته بودی که به جز دل های شکسته، دل های گزفته را هم، به حضورت آرام می کنی، دل های تنگ از نشکستن برای تو...


نمی دانم چرا، خودت احتمالا بهتر بدانی، اما دلم آرام نمی گرفت که نمی گرفت به این گسترده شدن برایش و برایت...

امان و امان و امان که شیطان در این میانه شیطنتی کرده باشد و بکند ...

غمگینم ، همین.

اما من که به تو پناه برده بودم،نیست؟



-------------------------------------------------------------------------

سرخط: درد تنهایی چشاندی ام، یک عمر است. خودت بهتر از هر کس می دانی.

حالا خودت بیا و تکلیف این وابستگی را مشخص کن!

وقتی که تنهایی چشیده باشی، دیگر به هر کسی راحت آرام نمی گیری. و حق داری که شکننده باشی...

و مدام شکت ببرد که تمام نیازهات، نمایش های کاذبی اند از یک نیاز اصیل برای در پناه تو آرام گرفتن و دل قرص شدن!  و ترس به جانت بیفتد که کدام شان راه به این اصالت می برد یا نه... جانی که تنهایی را با عمق وجودش چشیده باشد، تاب دوباره تحملش را ندارد! می دانی این را خودت.

- و می دانی که اینها نق زدن های عصبی یک طلبکار نیست، بل انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین المستجیر... -


۱۹ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۲
:)

 او حجت خدا بر کوفیان است  که او را فراخواندند تا هدایتشان کند . ... و اما من ! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم ، که تکلیف خود را از حسین می پرسم . و من حسین را نه فقط برای خلافت ، که برای هدایت می خواهم . و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم ، که دنیای خود را برای حسین می خواهم . آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم ؟

عبدالله مات ماند . وقتی مرد دور شد ، عبدالله لحظه ای به خود آمد . برگشت و اسب خویش را اورد و مرد را صدا زد :

صبر کن ، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی رسی !

مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت : بهای اسب چقدر است؟

- : دانستن نام تو !                                                                                                                                            

مرد سوار بر اسب شد : من قیس بن مهر صیداوی هستم . فرستاده حسین بن علی!

و تاخت . عبدالله مانند کسی که گویی سالها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود ، به زانو نشست و سرش را در میان دست ها گرفت .


نامیرا / صادق کرمیار




جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفأل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها

تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد ...


سید حمیدرضا برقعی


۰۱ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۹
:)