حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تفکر صبور» ثبت شده است

بهانه می آورد که چرا برایم نامه های عاشقانه نمی نویسی؟! تو که واژه باز قهاری هستی! و ایضا اینکه زن ها هم غالبا احساساتشان خوب غلیان دارد!

حواسش نبود که من اصلا قائل به عشقِ واژه بازانه نبودم. حواسش نبود که عاشقانه برایم در ساختن بود، در زیستن!

چقدر تعبیرمان از دوست داشتن از هم دور بود! و آخرش هم تاب نیاورد و ترجیح داد شروع کند به مضطرب شدن و مضطرب ساختن...


#مثلا_واقعی  #مثلا_خیالی


چرا من عشق رایج این روزها را اینقدر بی مفهوم می بینم؟ چرا تصویر و انتظارم از عشق در اوج تر از فانتزی های سقف دار این روز هاست؟ چرا من اینقدر چشم در عمل آدم ها دارم تا بتوانم باورشان کنم؟ من حالم خوب است؟


۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۴
:)

لرزه بر اندام فرانسوا افتاد و با اعتراض گفت: نه. با کشتن گناه کاران نمی توان گناه را نابود کرد. من می خواهم درباره ی عشق موعظه کنم. تنها درباره ی عشق. من می خواهم درباره ی یکدلی و برادری با همه ی انسان ها موعظه کنم. برادر دومینیک اگر بدت نیاید باید بگویم این راهیست که برگزیده ام.

برادر سفید پوش با خشم فریاد برآورد: طبیعت آدمی شریر و خبیث است، شریر و مکار و شیطانی! ملایمت به هیچ کار نمی آید. باید به خشونت متوسل شد و اگر تن در راه آزادی روان مانعی به شمار می آید، باید این مانع را از میان برداشت!

سرگشته راه حق|نیکوس کازانتزاکیس (ادبیات کلاسیک معاصر)

 

به گمانم روزی نوه ی نوه ام، موقع امتحان تاریخش بیاید پیش مادربزرگش - یعنی نوه ی من- و با تعجب و بغض عصبی ای بپرسد:

"مامان جان، اینجا نوشته در دوره ای از تاریخ - که شاید کودکی شما در اون بوده باشه(؟)- مردمی بودند که به جای لذت بردن از خود لحظه ها و خوشی های زندگی شون در تفریح و طبیعت و کار و زندگی و آشپزی و بچه داری و خدمت های داوطلبی و  .. ، ولع عجیبی داشتند که اون لحظه ها رو قاب کنند و بعدا در چشم خودشان یا بقیه فخر چِپان کنند، بدون اونکه از اصل حال و احوال خود اون لحظه ها طعمی چشیده باشند! به عبارتی این مردمان جنون سرسام آوری در خفه کردن خودشون با "سلفی" داشتند! اینجا نوشته که البته طولی نکشید که اون ها رفته رفته خودشون هم در لابه لای حجم انبوه وسایل عکس برداری شون ، تجزیه شدند و به آلبوم هاشون پیوستند. از اون ها فقط تعداد زیادی عکس ناشیانه و غیر حرفه ای سلفی در تاریخ به جا مونده که مورخ ها اخیرا تصمیم به نابود کردن بخش اعظمی از اون ها گرفتند چون هیچ گونه بار ارزشی براشون نداشت و فقط چند نمونه رو به عنوان نماد و مدرک وجود اون نسل، در موزه ها نگه خواهند داشت.  "

به این جا که می رسد، مکثی می کند که انگار عکس العمل مامان جانش را ارزیابی کند. و طفلک نوه ام، احتمالا سرش را با تاسف و اندک ته مایه شرمندگی ای پایین می اندازد که از نگاه پرسشگر نوه اش، فرار کند.

نوه ی کوچک می پرسد: " مامان جان! شما هیچ در مورد اون مردم ابله چیزی شنیدین؟ یا خاطره ای دارین؟ واقعا اون ها این طور آدم هایی بودن؟ آخه چطور می تونستن این قدر ساده لوحانه زندگی کنن؟!"

و نوه ی من! - که احتمالا از مادربزرگش- که من بوده باشم! و خدایم بیامرزد.- چیزی هایی در مورد هم عصران ... ی من از من شنیده بوده- فکرش را جمع و جور می کند و با نگاهی که انگار موفق به تبرئه خودش از این شرمندگی عظیم شده باشد، نوه ی نازش را نوازش می کند و می گوید:

" من البته بعد از اون دوران متولد شدم :) ( لبخند آسوده ی مادربزرگ و نوه ی نجات یافته از این سرافکندگی غ ق تحمل!) . اما خب از مادربزرگ خدابیامرزم که شوربختانه در اون دوران سخیف از تاریخ بشر زندگی می کرده، چیزهایی در موردشون شنیده بودم..

آه ! خیلی دردناکه اما اون ها واقعا وجود داشتن! پررنگ ترین جمله ای که از مادربزرگم در مورد اون ها یادم هست این بود که: "اون ها از فرصت حیات شون حتی به اندازه ی یک ذره ی غبار هم بهره مند نمی شدند.  "

 

...

 

#دی_شیخ_با_چراغ_همی_گشت_گرد_شهر

 

پی نوشت: از روز جمعه خود در طبیعت چه آموختید؟



۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۲
:)

با خود اندیشیدم؛ شاید حضور مرجان در زندگی من، آزمونی بود تا من دریابم چقدر در برابر توطئه های محفل ضعیف هستم وگرنه من می توانستم با اعلام انزجار از بهائیت، فردای خودم را بسازم. اما دریغ و صد دریغ که من درست در بزنگاه حادثه، از بزرگترین سعادت زندگی ام کم آوردم، و وقتی انسان از ماجرا و حادثه ای فاصله بگیرد، بهتر می تواند درباره ی عملکردش داوری کند تا آن که در متن حادثه باشد. اعتراف می کنم که از نقشه های شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف می کنم که آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم که بتوانم رشته های تعلق خود را با خانواده ام ببرم.

پشت پرده تشکیلات(خاطرات عضو سابق حزب بهائیت)| به روایت بهزاد جهانگیری، نوشته سعید سجادی




با طبعم سازگار نبوده و نیست هیچ وقت که یک چیزی را از بیخ و بن بد ببینم و رادیکالانه نفی ش کنم،کلا نمی توانم. شاید هم بلد نیستم.

یک جاهایی خوب است ، واقعا خوب. یک جاهایی هم مثل حالا، کار را سخت می کند.

یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم چیزی که توی ذهنم هست را چطور باید بگویم. فکرم در جست و جو از این کنجش به آن کنج، گاهی هم می رود روی فرمت خیلی خیلی پر طرفدار و رایج این روز ها. مثلا تیتر بزنم:

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۰
:)

یعنی جبهه همین پشت است؟!اگر ما را آورده اند خط مقدم ، چرا صدای توپ و تانک نمی آید ؟!

شانه ای بالا می اندازد که یعنی حال پاسخ دادن ندارم.

مقابل در مدرسه می ایستیم . با خاموش شدن چراغ های اتوبوس ، همه جا دوباره مثل جنگلی مخوف ، محو می شود . خدای من یعنی فاصله من با آنان که پشت دیوار می جنگند و شهید می شوند ، چه قدر است ؟!خودم را در چند قدمی آخرت حس میکنم . وای بر من !یعنی فریبم دادند و آورده اند اینجا که جانم را بگیرند ؟؟می خواهم زنده بمانم ... خدا بگویم این داوود بقال را چه کار نکند!

همه وارد ساختمانی میشویم که کلاس های درسش خوابگاه مسافران جبهه شده و حاج حسن غلامی که شوهر خواهرم است ، حاج مصطفی اشتهاردی ، خلیل رادیات ساز و سرپرستمان حاج داوود بقال را زیر نظر میگیرم . نالوطی ما را اغفال کرد و آورد خط مقدم...                عباس دست طلا



والله که من سرسوزنی احساس شرمندگی نمی کنم از اینکه که اعلام کنم تا قبل از 18 سالگی با تقریب خوبی تمام، و امروز هم که 21 ساله ام قریب به نیمی از وسایل و لباس ها و حتی تسبیح و قرآنم صورتی رنگ اند.

ذره ای و کمتر از ذره ای هم شطحیات گهربار سبک اندیشگانِ _ از جنس موافق و مخالف _ مدعیِ شرعیات برایم حائز اهمیت نیست! شایسته ی خودشان!

اما،

یک چیزی را نمی دانم.

این ها که اصرار دارند زن ها را از بیخ و بن موجوداتی صورتی بفهمند و بپذیرند و جالب تر آنکه مصرانه به خورد خلق الله هم بدهند و اسمش را هم بگذارند کار فرهنگی و دینی، نمی دانم که بار سنگین شرمندگی شان را چطور می خواهند از صراط عبور بدهند...

خدا هدایتمان کند، همه را. ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا!

 

پی نوشت: یک چیز مفصلی خواهم نوشت _ ان شاءالله _. روضه ای در باب «صورتی اندیشانِ مشکی پوش!»...


۱۱ آذر ۹۴ ، ۰۲:۰۴
:)

زن مظهر تحقق آمال بشر است.                                           صحیفه نور، ج ۱۵، ص ۲۵۷. 


از زمانی که یادم می آید همین طوری بودم . هیچ وقت از زن بودن خودم و از اینکه یک مونث آفریده شده ام، نه ناراحت بودم نه ناراضی نه شاکی. اتفاقا همیشه هم از این موضوع راضی و خرسند بوده ام (و هستم . )1

به  همین خاطر ، هیچ وقت نمی توانستم با گلایه ها و نق ها و غر ها و شکایت ها و نارضایتی های دائمیِ جدی و حتی شوخی بعضی دوستان و اطرافیانم ارتباط برقرار کرده و بفهممشان. هیچ وقت نمی فهمیدم و درک نمی کردم که چرا دائم باید نیمی از زمان و عمر و انرژی مان را صرف این کنیم که دختر ها محدود و بدبختند چون مثل پسرها نمی توانند تا ساعات بیشتری از شب بیرون از خانه بمانند، چون باید انتخاب بشوند نه اینکه انتخاب کنند، چون سنگینی یک پارچه را باید اضافه تر روی سرشان تحمل کنند یا اینکه چون باید لباس تنشان چند وجب بلند تر باشد، چون باید دردهای زنانه داشته باشند، چون ، چون ،چون .... و ته همه شان احتمالا چون یک " زن "هستند ...!   همیشه فکر می کردم که مشکل این

۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۴:۴۷
:)

در همه ی تاریخ آدم هایی مثل ما زیرآبی رفتند. آن پشت و پستو ها قایم شدند. جوری که درست معلوم نشود اهل کدام ور هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور. بعد یکدفعه یک بیابان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را ریخت بهم. جای قایم شدن نداشت.
حالا انگار کن مثل "زهیر" هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین علیه السلام برخورد نکنی. بالاخره چی؟ بیابان مگر چقدر جای فرار دارد؟
بالاخره میفرستند دنبالت: «زهیر! تصمیم ات را بگیر.»
انگار کن بروی لای سپاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی، صدایت می کنند: « حر! تصمیم ات را بگیر»
بدتر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند و در دل تاریکی می گویند:« این شب و این بیابان، تصمیم ات را بگیر»
عاشورا اگر این «تصمیم ات را بگیر» را نداشت، خیلی خوب بود. هرچقدر که می خواستند ما گریه می کردیم و به سر و سینه میزدیم.ضجّه و فغان و اندوه. ولی موضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید در می آید، همه ذرات دور و بر آدم داد می زنند: «تصمیم ات را بگیر..»

 خدا خانه دارد |فاطمه شهیدی

 

در نگاه اول، این معادله یک معادله ی مسخره و ساده است! یک مجهول با داشتن حتی یک معادله هم براحتی پیدا می شود. اما  کمی دقت بیشتر این نکته را می رساند که حالا که همه ی این معادله ها مجهولشان یکی ست، دستگاه فقط وقتی جواب دارد که مجهول بدست آمده از معادله اول، در تک تک معادلات بعدی هم صدق کند. و این یعنی که همگی این معادلات به نوعی به هم وابسته و مرتبط اند. در عین این که شاید ظاهرشان آن ها را دنیاهای متفاوت و مستقلی بنماید!


***********************

یک بررسی ساده کافی بود تا به این نتیجه  شگفت آور برسم که تمام ایرادات و انتقادتی که بر من و زندگی ام وارد است، دقیقا همان ها،بر نمازم هم وارد است...

و واقعا برایم شگفت آور است، هر چه بیشتر مقایسه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که انگار نماز من و چگونگی و کیفیتش دقیقا دقیقا نمایشی فشرده و بی عیب و نقص از زندگی من و چگونگی و کیفیتش باشد! یک فشردگی در عین دقت و دامنه پوشش کامل !

۱۷ مهر ۹۳ ، ۲۱:۳۹
:)