حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امتحان زمینی» ثبت شده است

با همین امید هردو رشته ی حقوق را رها کردیم و و در رشته ی پزشکی مشغول تحصیل شدیم .من در طول 4 سال و برادرم در طول 6 سال درسمان را تمام کردیم .امکانی پیش آمد تا بتوانم در بیمارستان دانشگاه پاریس ، مشغول به کار شوم .خیلی زود حوصله ام سر رفت ...انترن های دیگر که زورشان می آمد رگ بیماری را پیدا کنند ، یاد گرفته بودند که هر وقت رگ مریضی سخت پیدا میشد زود به سراغ من بیایند تا این کار را برایشان انجام دهم!یک روز از دست آنها خیلی خسته شدم ، با خودم گفتم : این دیگر چه رشته تحصیلی است ، این که نشد کار!باید از صبح تا شب بیایم وبرای این حضرات رگ مریض پیدا کنم . از طرف دیگر هر مریضی را که معاینه می کنم ، تعداد دنده هایش با مریض دیگر مساوی است. در بیروت ، سوریه و عربستان هم هرچه پل می ساختیم محاسبه ها یکی بود . کافی بود فقط محاسبه برای یک پل را بدانی . این ها که نشد رشته تحصیلی! خلاصه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی را انتخاب کنم که مثل پزشکی نباشد و آدم را کمی اذیت کند...

استاد عشق| نگاهی به زندگی و فعالیت های پروفسور محمود حسابی




برای چون منی که نوشتن پناه و آرام اش باشد، نه تفنن و نه حتی اجابت میل بروز دادن آن چیز ها که گفتن شان سخت می نماید گاهی؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. که تازه همیشه گریزگاهم از بی حوصلگی ها هم بوده. تنهایی ها و غریبی ها هم.

برای چون منی که نوشتن تنها در هدایت جریان واژه ها از مداد و خودکار ( و این روزگارِ جدیدِ ناصبور، دکمه های سیاه و مربعی کی برد) به کاغذ ( و حالا به پیکسل های یک صفحه ی عمودی در مقابلم- که همیشه هم یک حس ترس گونه یِ انس ناپذیرِ ناپایداری به منطق صفر و یکی واسط  میان این دو داشته ام - ) خلاصه و محدود نمی شده و نمی شود؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. گاهی حتی به کاغذ و قلم و کی برد و الخ هم محتاج نمی مانم، ساعت ها می توانم غرق در نوشتن هایی باشم که میان روح و جانم جاری اند، مبرای مبرا از حضور هر غریبه و نامحرمی به حریم جان، بدون اضطراب ناپایداری منطق صفر و یکی!

اما این روز ها که احوال جسم و روحم سازشان با هم کوک نمی شود، انگار که هر دو با این انس دیرینه هم غریبی می کنند...

این روز ها انگار کسی صبح به صبح، در آن ساعت هایی که من تازه بعد از بیدارخوابی های یک شب بلند و غلت زدن های بی قرارم، چشم هام را به خواب سبکی سپرده ام، می آید و لباس حوصله را از تنم بیرون می آورد و می نشنید مقابل چشم های غرق خواب و بیداری من و تنی که روح تازه از آن خارج شده، رج به رج می شکافد و شکافته اش را با حوصله کلاف می کند و می برد می گذارد سر یک طاقچه ی بلند.

طاقچه ی بلندی که من در تمام طول روز هر چه تلاش می کنم و حتی روی انگشت هام می ایستم تا دستم به آن برسد، باز هم از من بلند تر است... و من می مانم  و یک روز پیش رویم که کلاف حوصله ام آن بالا مانده و من این پایین! و خیال اینکه کاش بشود که پایین بیاورم و رج به رج دوباره ببافمش و تنم کنم . و بیش از این خسته نشوم از خسته بودن و کلافگی.

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
مهرا ساعی
هوالخبیر.

این چند خط در حکم همان گل های قالی ای است که وقتی می خواهی درس بخوانی حواست را از لابه لای خط های کتاب و جزوه می دزدند و می کشند پی خودشان. پی آب و رنگ و طرح و نقشه و گونه گونی شان.
و حالا که زمینی که من بر آن نشسته ام و بساط کتاب و دفترم بر آن  پخش و پلاست، قالی ای به آن معنا ندارد که گلی داشته باشد،
میان نفهمیدن منظور از logic  نوع 1 و فرقش با نوع 2 و ... ، دارم به این فکر می کنم که این جا به تغییر های اساسی نیاز دارد.
حاصل تاملاتم در چند وقت اخیر می گوید، که محتاج بازنگری هایی است تا شبیه من بشود!

فعلا همین قدر.







۱۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۳
مهرا ساعی