حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امتحان آسمانی» ثبت شده است

عقل نیز مانند وجدان می تواند به یک عضله تشبیه شود . اگر از یک عضله بدن استفاده نشود ، به تدریج ضعیف و ناتوان خواهد شد .

اینک فقط سوال آخر مانده بود : منظور از نردبان ارزش ها چیست ؟این یک سوژه یا موضوع مد روز بود . مثالش آنکه می توان به شتاب و سرعت با اتومبیل از جایی به جایی راند ، لیکن اگر راننده در این میان سهمی در مرگ تدریجی جنگل اطراف و مسموم کردن محیط طبیعی ادا کرد ، این سریع راندن مسئله ای اخلاقی پیش می آورد و سرانجام سوفی در این نوشته ود چنین استدلال کرد که جنگل های سالم و طبیعت پاکیزه مهم تر از به سرعت رسیدن راننده به محل کار است . مثال های دیگری نیز آورد و نتیجه گرفت : عقیده شخصی من این است که حکمت وفلسفه مبحثی مهم تر از صرف و نحو زبان انگلیسی است ...

در زنگ تفریح معلم سوفی را به کناری کشید و گفت :

من تکلیف شما را تصحیح کرده ام . خیلی بالاتر از حد معمول بود ...

دنیای سوفی|Justein Gaarder


(ادامه از اینجا.)

نازنین دخترکم! این ها را #فقط_برای_تو می نویسم! برای تو که انگار داری از همان آسمان هفتم به من لبخند نازی می زنی که دلم از همین حالا برای نگاه کردنت غنج برود! کی باشد و کی برسد... نمی دانم! اما از همین حالا من سخت دلم می خواهد که با تو حرف بزنم.

نور دیده! دنیا ناتوان تر از آن است که قدر رویاهای ما، عشق را تجربه کند. نه که نخواهد! که نمی تواند.. همیشه یک جای کارش کم می آید ، آنقدر کم و ناجور که، دلت از این همه مخدوش شدن رویای ناز و لطیفت، زده می شود. و فقط کافی است آدمِ اهل رویا های ناز و لطیفی بوده باشی – که یقین هستی اگر دختر من باشی! – آنوقت سه بار، پنج بار، نه خیلی که پوستت کلفت باشد، ده بار ! که گوشه گوشه های دلت را زدند و صاف و مدور شد، دیگر به هیچ گوشه ای از دنیا، چفت نمی شود و نمی شود و نمی شود.. دنیایی که  خودش فاتحه ی خودش را با کم بودن و کم آمدن هایش در روح ما بخواند! بلاهت می خواهد که دل بسته اش بشوی یا آنکه ذره ای امید در حقش روا بداری!

امروز که این ها را برای تو می نویسم، بیست و دو ساله ام! و نمی دانم چند ساله باشم و باشی که این ها را بخوانی. اما یک چیزی را می دانم، اینکه هرگز و لحظه ای نمی نویسم که تو را شبیه خودم بخواهم! یا از آن خودم.. اشتباه است هرکه مادری را مالکیتی وسواس گونه و دائم محتاج نظارت و کنترل می داند! بن مایه تمام نقش های ما در این عالم، لمس کردن و یکی شدن با عشق است و بس! و عشق که نام دیگر آزادگی است. چه فقیر اند آنها که جز این فهمیده باشند و خود را مبری بدانند از این گونه بودن و مفتخر باشند به این عجز تلخ!

*

می شمارم! دانه دانه مهره های تسبیح مادرم را هر دانه یک سال از عمرش! یک ماه از عمرش! یک روز... یک لحظه از عمرش، یک دعا!..یک تار از موهای طلایی خوش عطرش! یک دانه از خط های افتاده بر انگشت های مهربانش.. یک بند از تار و پود دل عاشق ِ پرستیدنی ش..

۱۲ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۳
:)

ای برادر!خدا بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو، کوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزو ی تو گسترده می شود،و به قدر ایمان تو، کار گشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده، باریک می شود،و به قدر دل امیدواران گرم می شود..
پدر می شود یتیمان را، و مادر.
برادر می شود محتاجان برداری را، همسر می شود بی همسر ماندگان را طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود گمگشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود محتاجان به عشق را...
خداوند همه چیز می شود همه کس را-به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

مردی در تبعید ابدی| نادر ابراهیمی



(ادامه از اینجا.)

شب رسیده و خانه در سکوت سنگینش فرورفته. چشم گریزان از خوابم بی حوصلگی می کند. آخر خودش را می دوزد به سفیدی کفش و لباس هایی که در تاریکی اتاق، آن سو روی تخت خودنمایی می کنند. می بندمشان. فردا یک عالمه کار دارم و دست تنها ام. مامان و بابا از صبح تا غروب در مراسم خاکسپاری و ختم اند و آبجی خانوم هم از صبح تا عصر شیفت دارد. ته تغاری هم که خانه می ماند، سخت سرما خورده!

امروز که یکی دو ساعتی می شود که عبور کرده، پانزدهم اردیبهشت بود. سه سال پیش همین روز، فرمان زندگی ام را به سمتی چرخانده بودم که تحقیقا می توانم بگویم آن روز هیچ گمان نداشتم روزی به این جاها می آوردم. من فقط نور را در پس این جاده دیده بودم و بی اختیار و با اختیار، بی اشتیاق و با اشتیاق، بی تردید و با تردید، دستم را چرخانده بودم.

حالا سه سال گذشته است و از فردا

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۴
:)

افرایش ظرفیت دل ، لازمه ی خیر و کمال است . لازمه ی حیات تکاملی ، افزایش ظرفیت دل است . مراد از ظرفیت دل در اینجا عظمت و احاطه من انسانی است که اگر آدمی به آن نائل شود وسایل اعتلای او مانند اراده و تعقل و ... در مسیر منطقی خود به کار می افتد . کسانی که دل آنها دارای ظرفیت بالایی است ،آثار آن در رفتارو گفتار آنها ظاهر می شود که نشانه عظمت آن هاست و دیگران هم از آنها به عنوان انسان های بزرگ یاد می کنند .

ملاک ظرفیت دل ، قدرت تحمل آدمی است . به بیان دیگر ، ظرفیت دل همان شرح صدر است .که در آیات قرآن مورد توجه قرار گرفته است . . دل انسان ها با نیکی و حرکت در مسیر خدا گسترش پیدا میکند .

انسان الهی| عبداله نصری(تحلیل شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه علامه جعفری)



دانه دانه اشک،

دانه دانه خیال،

دانه دانه مهره های تسبیح مادر،

دانه دانه انار...

 ***

حاج کرم الله به رحمت خدا رفته. این را بابا ساعت 10 صبح دیروز خبردار شده بود و بعد فورا به مادر زنگ زد. همان لحظه ای که من آخرین دکمه ی لباس سفید را توی اتاق پرو می بستم و یک چشمم به آینه بود و یک چشمم به لب ها و چشمهای مامان که بهت و غم دویده بود میانشان.

انگار گرد سکوت غم باری می نشیند روی عالم. حاج کرم الله پیرمرد مهربان و آرامی که هفته ی پیش قبراق و سرحال جمعی از فامیل را مهمان نوازی کرده، از جمله بابا را. کی فکرش را می کرد که این هفته ...؟

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۸
:)

با همین امید هردو رشته ی حقوق را رها کردیم و و در رشته ی پزشکی مشغول تحصیل شدیم .من در طول 4 سال و برادرم در طول 6 سال درسمان را تمام کردیم .امکانی پیش آمد تا بتوانم در بیمارستان دانشگاه پاریس ، مشغول به کار شوم .خیلی زود حوصله ام سر رفت ...انترن های دیگر که زورشان می آمد رگ بیماری را پیدا کنند ، یاد گرفته بودند که هر وقت رگ مریضی سخت پیدا میشد زود به سراغ من بیایند تا این کار را برایشان انجام دهم!یک روز از دست آنها خیلی خسته شدم ، با خودم گفتم : این دیگر چه رشته تحصیلی است ، این که نشد کار!باید از صبح تا شب بیایم وبرای این حضرات رگ مریض پیدا کنم . از طرف دیگر هر مریضی را که معاینه می کنم ، تعداد دنده هایش با مریض دیگر مساوی است. در بیروت ، سوریه و عربستان هم هرچه پل می ساختیم محاسبه ها یکی بود . کافی بود فقط محاسبه برای یک پل را بدانی . این ها که نشد رشته تحصیلی! خلاصه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی را انتخاب کنم که مثل پزشکی نباشد و آدم را کمی اذیت کند...

استاد عشق| نگاهی به زندگی و فعالیت های پروفسور محمود حسابی




برای چون منی که نوشتن پناه و آرام اش باشد، نه تفنن و نه حتی اجابت میل بروز دادن آن چیز ها که گفتن شان سخت می نماید گاهی؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. که تازه همیشه گریزگاهم از بی حوصلگی ها هم بوده. تنهایی ها و غریبی ها هم.

برای چون منی که نوشتن تنها در هدایت جریان واژه ها از مداد و خودکار ( و این روزگارِ جدیدِ ناصبور، دکمه های سیاه و مربعی کی برد) به کاغذ ( و حالا به پیکسل های یک صفحه ی عمودی در مقابلم- که همیشه هم یک حس ترس گونه یِ انس ناپذیرِ ناپایداری به منطق صفر و یکی واسط  میان این دو داشته ام - ) خلاصه و محدود نمی شده و نمی شود؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. گاهی حتی به کاغذ و قلم و کی برد و الخ هم محتاج نمی مانم، ساعت ها می توانم غرق در نوشتن هایی باشم که میان روح و جانم جاری اند، مبرای مبرا از حضور هر غریبه و نامحرمی به حریم جان، بدون اضطراب ناپایداری منطق صفر و یکی!

اما این روز ها که احوال جسم و روحم سازشان با هم کوک نمی شود، انگار که هر دو با این انس دیرینه هم غریبی می کنند...

این روز ها انگار کسی صبح به صبح، در آن ساعت هایی که من تازه بعد از بیدارخوابی های یک شب بلند و غلت زدن های بی قرارم، چشم هام را به خواب سبکی سپرده ام، می آید و لباس حوصله را از تنم بیرون می آورد و می نشنید مقابل چشم های غرق خواب و بیداری من و تنی که روح تازه از آن خارج شده، رج به رج می شکافد و شکافته اش را با حوصله کلاف می کند و می برد می گذارد سر یک طاقچه ی بلند.

طاقچه ی بلندی که من در تمام طول روز هر چه تلاش می کنم و حتی روی انگشت هام می ایستم تا دستم به آن برسد، باز هم از من بلند تر است... و من می مانم  و یک روز پیش رویم که کلاف حوصله ام آن بالا مانده و من این پایین! و خیال اینکه کاش بشود که پایین بیاورم و رج به رج دوباره ببافمش و تنم کنم . و بیش از این خسته نشوم از خسته بودن و کلافگی.

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
:)
هوالخبیر.

این چند خط در حکم همان گل های قالی ای است که وقتی می خواهی درس بخوانی حواست را از لابه لای خط های کتاب و جزوه می دزدند و می کشند پی خودشان. پی آب و رنگ و طرح و نقشه و گونه گونی شان.
و حالا که زمینی که من بر آن نشسته ام و بساط کتاب و دفترم بر آن  پخش و پلاست، قالی ای به آن معنا ندارد که گلی داشته باشد،
میان نفهمیدن منظور از logic  نوع 1 و فرقش با نوع 2 و ... ، دارم به این فکر می کنم که این جا به تغییر های اساسی نیاز دارد.
حاصل تاملاتم در چند وقت اخیر می گوید، که محتاج بازنگری هایی است تا شبیه من بشود!

فعلا همین قدر.







۱۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۳
:)