حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «الهی نامه» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم
 
و گاه چه بسیار به حادثه های تلخ نزدیکی اما سرخوشانه پای در راهشان می گذاری!
و چقدر آرزو دارم که درست حوالی همان لحظه ها دلتنگم باشی..



۱۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۶
:)

عقل نیز مانند وجدان می تواند به یک عضله تشبیه شود . اگر از یک عضله بدن استفاده نشود ، به تدریج ضعیف و ناتوان خواهد شد .

اینک فقط سوال آخر مانده بود : منظور از نردبان ارزش ها چیست ؟این یک سوژه یا موضوع مد روز بود . مثالش آنکه می توان به شتاب و سرعت با اتومبیل از جایی به جایی راند ، لیکن اگر راننده در این میان سهمی در مرگ تدریجی جنگل اطراف و مسموم کردن محیط طبیعی ادا کرد ، این سریع راندن مسئله ای اخلاقی پیش می آورد و سرانجام سوفی در این نوشته ود چنین استدلال کرد که جنگل های سالم و طبیعت پاکیزه مهم تر از به سرعت رسیدن راننده به محل کار است . مثال های دیگری نیز آورد و نتیجه گرفت : عقیده شخصی من این است که حکمت وفلسفه مبحثی مهم تر از صرف و نحو زبان انگلیسی است ...

در زنگ تفریح معلم سوفی را به کناری کشید و گفت :

من تکلیف شما را تصحیح کرده ام . خیلی بالاتر از حد معمول بود ...

دنیای سوفی|Justein Gaarder


(ادامه از اینجا.)

نازنین دخترکم! این ها را #فقط_برای_تو می نویسم! برای تو که انگار داری از همان آسمان هفتم به من لبخند نازی می زنی که دلم از همین حالا برای نگاه کردنت غنج برود! کی باشد و کی برسد... نمی دانم! اما از همین حالا من سخت دلم می خواهد که با تو حرف بزنم.

نور دیده! دنیا ناتوان تر از آن است که قدر رویاهای ما، عشق را تجربه کند. نه که نخواهد! که نمی تواند.. همیشه یک جای کارش کم می آید ، آنقدر کم و ناجور که، دلت از این همه مخدوش شدن رویای ناز و لطیفت، زده می شود. و فقط کافی است آدمِ اهل رویا های ناز و لطیفی بوده باشی – که یقین هستی اگر دختر من باشی! – آنوقت سه بار، پنج بار، نه خیلی که پوستت کلفت باشد، ده بار ! که گوشه گوشه های دلت را زدند و صاف و مدور شد، دیگر به هیچ گوشه ای از دنیا، چفت نمی شود و نمی شود و نمی شود.. دنیایی که  خودش فاتحه ی خودش را با کم بودن و کم آمدن هایش در روح ما بخواند! بلاهت می خواهد که دل بسته اش بشوی یا آنکه ذره ای امید در حقش روا بداری!

امروز که این ها را برای تو می نویسم، بیست و دو ساله ام! و نمی دانم چند ساله باشم و باشی که این ها را بخوانی. اما یک چیزی را می دانم، اینکه هرگز و لحظه ای نمی نویسم که تو را شبیه خودم بخواهم! یا از آن خودم.. اشتباه است هرکه مادری را مالکیتی وسواس گونه و دائم محتاج نظارت و کنترل می داند! بن مایه تمام نقش های ما در این عالم، لمس کردن و یکی شدن با عشق است و بس! و عشق که نام دیگر آزادگی است. چه فقیر اند آنها که جز این فهمیده باشند و خود را مبری بدانند از این گونه بودن و مفتخر باشند به این عجز تلخ!

*

می شمارم! دانه دانه مهره های تسبیح مادرم را هر دانه یک سال از عمرش! یک ماه از عمرش! یک روز... یک لحظه از عمرش، یک دعا!..یک تار از موهای طلایی خوش عطرش! یک دانه از خط های افتاده بر انگشت های مهربانش.. یک بند از تار و پود دل عاشق ِ پرستیدنی ش..

۱۲ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۳
:)

ای برادر!خدا بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو، کوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزو ی تو گسترده می شود،و به قدر ایمان تو، کار گشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده، باریک می شود،و به قدر دل امیدواران گرم می شود..
پدر می شود یتیمان را، و مادر.
برادر می شود محتاجان برداری را، همسر می شود بی همسر ماندگان را طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود گمگشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود محتاجان به عشق را...
خداوند همه چیز می شود همه کس را-به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

مردی در تبعید ابدی| نادر ابراهیمی



(ادامه از اینجا.)

شب رسیده و خانه در سکوت سنگینش فرورفته. چشم گریزان از خوابم بی حوصلگی می کند. آخر خودش را می دوزد به سفیدی کفش و لباس هایی که در تاریکی اتاق، آن سو روی تخت خودنمایی می کنند. می بندمشان. فردا یک عالمه کار دارم و دست تنها ام. مامان و بابا از صبح تا غروب در مراسم خاکسپاری و ختم اند و آبجی خانوم هم از صبح تا عصر شیفت دارد. ته تغاری هم که خانه می ماند، سخت سرما خورده!

امروز که یکی دو ساعتی می شود که عبور کرده، پانزدهم اردیبهشت بود. سه سال پیش همین روز، فرمان زندگی ام را به سمتی چرخانده بودم که تحقیقا می توانم بگویم آن روز هیچ گمان نداشتم روزی به این جاها می آوردم. من فقط نور را در پس این جاده دیده بودم و بی اختیار و با اختیار، بی اشتیاق و با اشتیاق، بی تردید و با تردید، دستم را چرخانده بودم.

حالا سه سال گذشته است و از فردا

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۴
:)

افرایش ظرفیت دل ، لازمه ی خیر و کمال است . لازمه ی حیات تکاملی ، افزایش ظرفیت دل است . مراد از ظرفیت دل در اینجا عظمت و احاطه من انسانی است که اگر آدمی به آن نائل شود وسایل اعتلای او مانند اراده و تعقل و ... در مسیر منطقی خود به کار می افتد . کسانی که دل آنها دارای ظرفیت بالایی است ،آثار آن در رفتارو گفتار آنها ظاهر می شود که نشانه عظمت آن هاست و دیگران هم از آنها به عنوان انسان های بزرگ یاد می کنند .

ملاک ظرفیت دل ، قدرت تحمل آدمی است . به بیان دیگر ، ظرفیت دل همان شرح صدر است .که در آیات قرآن مورد توجه قرار گرفته است . . دل انسان ها با نیکی و حرکت در مسیر خدا گسترش پیدا میکند .

انسان الهی| عبداله نصری(تحلیل شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه علامه جعفری)



دانه دانه اشک،

دانه دانه خیال،

دانه دانه مهره های تسبیح مادر،

دانه دانه انار...

 ***

حاج کرم الله به رحمت خدا رفته. این را بابا ساعت 10 صبح دیروز خبردار شده بود و بعد فورا به مادر زنگ زد. همان لحظه ای که من آخرین دکمه ی لباس سفید را توی اتاق پرو می بستم و یک چشمم به آینه بود و یک چشمم به لب ها و چشمهای مامان که بهت و غم دویده بود میانشان.

انگار گرد سکوت غم باری می نشیند روی عالم. حاج کرم الله پیرمرد مهربان و آرامی که هفته ی پیش قبراق و سرحال جمعی از فامیل را مهمان نوازی کرده، از جمله بابا را. کی فکرش را می کرد که این هفته ...؟

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۸
:)

  گوشی را گذاشتم و سرم را هم گذاشتم روی میز تا سر و سامانی به افکار پریشانم بدهم . اما هم چنان که چشمانم بسته بود و سرم بر روی میز ، متوجه شدم که آمیزمحود آبدارچی ، آرام و بی صدا در را باز کرد ، با سینی چای به سمت میز آمد و چای را بر روی میز گذاشت . سرم را بلند کردم که تشکر کنم و بخواهم که آبی هم برای قرص خوردن بیاورد که جویده جویده و با خجالت گفت: آقا می خواستم ازتون خواهش کنم اگه میشه کار اون خانومه رو چاپ کنین .

با حیرتی آشکارو عصبانیتی فروخورده گفتم : شما دیگه چرا آمیزمحمود با این سن و سال ....

گفت : می دونین آقا ! این خانوم اینجا که آمده بودن ، قول دادن برام یه وام جور کنن از یه صندوق قرض الحسنه ، اینه که فکر کردم منم جبران محبتشونو بکنم .

گفتم : پس به شما قول کمک نقدی دادن ؟!...    

 غیر قابل چاپ| سید مهدی شجاعی



*

  ماهی قرمز بازی گوش دلم، خدایا چه خوب می دانی که عمری است گاه و بی گاه پی شیطنت هاش، از میان دست های مهربانی ات، خودش را هی می سراند این سو و آن سو.

حالا پشیمان از بیرون پریدنش از بین دست هات، دلش هوایی حوض رحمت رجب است!

خدایم، اذن دخولش می دهی امشب؟ آرزو دارد آخر...


**

حس بدی دارد؛ این که ده دقیقه مانده به زمان آخر امتحان، تازه حالی ات شود دو تا سوال بیست نمره ای، چه خواسته اند ازت!

حس بدتری دارد، ماه رحمت بی واسطه ات، ماه پیش آمدنت، دست دراز کردنت، آدم هنوز در سرگرمی های پَست خودش، بازی بازی بگذراند. ذَرهم فی خَوضِهِم یَلعَبون...

ده دقیقه ی آخری می رسد که تازه هوشت می شود مسئله ی عشق، چه خواسته بود ازت!


                               


سرخط: انار های چهار فصل باغ خدا، چیدن دارند! مثل باران توی جمکران...



۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰
:)

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم   /   یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم!


                            


یک در میان با خوف و رجا می خوانمت، تا هر وقت که بفرمایی؛

استغفرالله ربی ،

و الهی

و سیدی

و مونسی

و حبیبی

و حبیبی

و حبیبی

....


و اتوب الیه.


و الحمدلله کما هو اهله...


آری، این پنجره بگشای که صبح
می‏درخشد پسِ این پرده ‏ی تار...



۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۷
:)

و "لاکن"، بی حضورت هم انگار،

می گذرد...

می گذرد...

می گذرد...


شاید مُردَم، حواسم نیست؟؟...



عادت #دل_بستگی می آورد و دل بستگی #اسارت.   شهید مطهری


۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۷
:)