حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاه گاه دلم برای خوبی هایت تنگ می شود.

اما باید بدانی که عقل آمده تا نگذارد هر دلتنگی ای به غلط جای دوست داشتن ریشه بزند.


* و عقل آمده تا ما را از تنگناهای این حیات برهاند...

۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
:)


حالا سرت را بی مقدمه گرفته ای بالا و صورتت را در امتداد صورت من و چشم هایت را در مستقیم ترین خط منتهی به چشم های من و تمام ابهت وجودت را از دریچه نگاهت میریزی توی سلول به سلول مچاله شده من و نمی دانم که آن لحظه وقاحت را ازشان می خوانی یا همین مچالگی را...

انگار بی حوصله ای.

اما نه، تو هیچ وقت بی حوصله نمی شوی!

حالا کلامم بغض گرفته که بود، لکنت زده هم می شود از شرم توجهی که از نگاهت میبارد!

۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۵
:)
خانم خانم ها آمده بود سر حوض اندرونی تا وضو بگیرد. با یک وسواسی این کار را انجام میداد که گویی با ابف عشق بازی می کرد. اول از همه مثل گربه ای که بخواهد ماهی بگیرد به اب پنجه می کشید و خس و خاشاک را کنار می زد. بعد مشتی آب برمی داشت و با دقت بسیار از کونه ی آرنجش می ریخت پایین، تا تک تک سلول های گنه کارش تطهیر شوند. مشتی آب هم به صورتش می پاشید و منتظر می ماند تا خیس بخورد؛صورتی چروکیده، مثل کتاب جلد چرمی خاطرات شازده ی بزرگ، که مدت ها بود شازده نگاهی به آن نینداخته بود.
آهِ با شین | محمدکاظم مزینانی


می گویم:

" آره، می دونم، اولین بارم نیست! حتی کار جدیدی هم نیست، همون گندهای همیشگی!"

نگاهم نمی کنی.

"دردم اینه که نمی دونم چه مرگمه! چه مرگمه که بازم سراغش میرم. هر بار و هر بار، حتی به این فکر می کنم که دلِت زخمی میشه! به اینکه آه از بحر امیدت عمیق تر بشه شاید! به اینکه... – لرزشی آرام می خزد روی صدایم -  به اینکه دور، نه ، دورتر میشم ازت!... با اینکه می دونم از دست دادنت می کشتم!"

آرامی.

ساکتم، توی فکر، زیر آوار بغض.

شاید نگاهی ام می کنی، زیر چشم. من اما آن قدر در انبوه بیچارگی ام محو ام که نفهمم.

دست آخر از چشمم شره می گیرد به سمت پایین. سبک تر هرچند نمی شوم. – وزن بیچارگی که با این چیزها کم نمی شود.-

می گویم:

"کاش این همه دوستم نداشتی!"

...


*ادامه دارد!

 

 

 

 

 

۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۵
:)