حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

 امام مونسی دلسوز و پدری مهربان و برادری هم دل است. امام رضا (ع)

با تقریب نسبتا خوبی، اکثر آدم های حاضر در زندگی ام- دور و نزدیک و صمیمی و معمولی و کلهم- یا کربلا رفته اند یا دارند می روند.

چند سالی هم هست که همین است؛ تا محرم و اربعین تان می رسد، با غروب خورشید سر عزیزتان، همین موج رهسپار شدن ها مَد اش می گیرد. مَدی که البته جزری به دنبالش نیست...فقط شاید آرام شدنی هست، یا فراموشی زودگذری.

در محضر شما جایی برای دروغ گفتن نیست- هرچند که فضل و رحمت شما آدم را هوایی می کند شده در ابراز محبت و وابستگی اش کمی اغراق هم بکند اما خودش را پیش شما عزیز تر کرده باشد- اصلا زبان ناخودآگاه به دروغ گفتن نمی چرخد... سال های پیش یک حسرت معمولی داشتم از نیامدن، نبودن، میان این موج مد گرفته، سوی شما جریان نداشتن...

معنای حسرت معمولی را، همه کس نمی فهمد. اما شما همه کس نیستید و خوبِ خوبِ خوب می فهمید که چه بیچاره اند آدم های معمولی و معمولی پسند و معمولی گزین و خاکستری نشین...

فهم منِ فقیر از بیچارگی معمولی بودن ها، در حد و اندازه ی همان تلنگری ست که روز های کودک سالی ام، مرد دنیا دیده ای از سر خیرخواهی به باورم زد. فهم شما اما فرق می کند! لابد بسیار بی تاب می شوی آقا از مشتاق تان نبودن هام...

و خوب تر می دانی آقا! خوب خوب خوب...که فرق حال و احوال امسالم با سال های پیش شبیه فرق زمین تا آسمان است. امسال «دل سوخته» ام از این «نبودن»م..

 


۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۰
:)
یک جاده آسفالت ببشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ می رفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا بود که حاج همت به گزارش ها اکتفا نکرد،آمد جلو، رفت عراقی ها را پس زد برگشت. شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه. ما نبودیم. رفته بودیم جزیره جنوبی مجنون. چاره ای نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق بیکار ننشست. هرچه نیرو داشت آورد آن جا و طلاییه را از چنگ بچه ها در آورد...
به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت)

شروعش را خاطرم نیست از کجا بود. من سر چرخاندم اول یا تو چشم هایت را؛ نگاهت نبود دیگر... و بعد از آن زندگی سخت شد.

لابد کسی باورش نمی شود که زندگی من بند یک نگاه بوده باشد؛ اما بود، نگاه تو. و این یعنی خیلی چیزها_لااقل برای من _  . خیلی چیزها که نگاه های بقیه آدم های دنیا نداشت و ندارد و چه بسیار اندک، کسانی که آن ها هم این تفاوت را درک کرده بودند! پس به جا بود که نفهمندش، منظورم نگاهت است. نه خودش را، نه لذت داشتنش را و نه فاجعه ی نبودنش را. پس حق هم داشتند که باور نکنند زندگی من فقط بند یک نگاه بوده باشد.

این شد که نشستند فرد فرد و گروه گروه نهایت همت شان را سنجیدند و گذاشتند در طبق اخلاص که بقبولانندم زندگی ما آدم ها بند خیلی چیزهاست و می تواند باشد و شاید اشتباه نکنی که زندگی تو به آن نگاه بند بوده، اما گیریم که حالا آن بند نباشد، بند های دیگر که هست!

۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
:)