حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۵ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

و نمانده بودش از معاصی منکری نکرده و مسکری نخورده1 که حکایت شنفته از مهر تو از خیالش گذر کرد!

طمع آمد.

حسیب بر نفسش آمد!

تمسخر آمد..

تردید آمد.

        (در فاصله ی میان تردید تا یقین مذبذب بود که "غفرانت" آمد... )

.

.

.

یقین نمی آمد!

می خواست ناامید شود اما نمی توانست!

عقل کفرش در آمده بود!...


عمری گذشت و عمرش در همین جدال به سر آمد.

حاصل آنکه یک عمر تو را در خوف و رجا خوانده بود و رفت ؛


 با دلی آرام و قلبی مطمئن!2


---------

 1،  برگرفته از گلستان سعدی

 2، برگرفته از وصیت نامه الهی سیاسی امام



۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۹
مهرا ساعی
بسم الله الرحمن الرحیم

آه ای آنکه در درون من در اضطرابی هماره ای! کاش فقط برای یک دم، آسوده می گذاشتی ام...

شاید دوباره دل به دلت می سپاردم!



۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۷
مهرا ساعی
بسم الله الرحمن الرحیم
 
و گاه چه بسیار به حادثه های تلخ نزدیکی اما سرخوشانه پای در راهشان می گذاری!
و چقدر آرزو دارم که درست حوالی همان لحظه ها دلتنگم باشی..



۱۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۶
مهرا ساعی

به وقت این عکس باید نامه ای بیست و دو سال و نیمه برایت بنویسم بابا! یادت باشد که حتما بخوانی اش!



* می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است..


۰۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۴
مهرا ساعی

سکوتی خیره در خیره می دود میان گفت و گویمان. من منتظر جواب از چشمان تو ام و تو منتظر آن از میان لب های من.

مسلم است که تو انتظار را بیش از من تاب می آوری

و کلمات لُخت و بی ریشه، از میان لب های من پابرهنه می دوند بیرون!


-: "قبول کن که دونستنش توفیر زیادی می کرد با حالا! اگه می دونستم انگیزه ی حضورِ با جان و دل پیدا می کردم!نمی کردم؟؟

خودت هم اگه که بودی همین حرف رو می زدی!"

و با این جمله ی آخر، خودم را می رهانم از سنگینی بار مسئولیت شکستن انتظار!


"می فهمتت! حال تو خوبه، خودت رو نزن این قدر جان من!"

این را تو می گویی!


و همین گفتنت والله آرامش را می سراند صاف توی قلب من! و او هم اشک هایش را صاف سمت چشمانم!


-: "ترسیدی؟"

(اشک آلوده و تقریبا زیر لب)

-: " آره! خیلی.. مثل همیشه از فکر تموم شدن صبرت و این که رهام کنی.."


-: "و همیشه هم می دونی که تا وقتی که برمی گردی، من اونی نیستم که رها کننده ست..."


خجالت زده و لب گزان سر می کشم بین زانو هایم.


-: "تو از ، از دست دادن چیزی می ترسی که فهمیدیش! و الا نمی ترسیدی از نداشتنش! و الا بر نمی گشتی پی ِش! و الا .. "


"ولی اون فرق می کنه!" زمزمه ی خفیفی از سوی من است این!


ادامه دارد.




۰۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۲
مهرا ساعی