حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

با خود اندیشیدم؛ شاید حضور مرجان در زندگی من، آزمونی بود تا من دریابم چقدر در برابر توطئه های محفل ضعیف هستم وگرنه من می توانستم با اعلام انزجار از بهائیت، فردای خودم را بسازم. اما دریغ و صد دریغ که من درست در بزنگاه حادثه، از بزرگترین سعادت زندگی ام کم آوردم، و وقتی انسان از ماجرا و حادثه ای فاصله بگیرد، بهتر می تواند درباره ی عملکردش داوری کند تا آن که در متن حادثه باشد. اعتراف می کنم که از نقشه های شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف می کنم که آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم که بتوانم رشته های تعلق خود را با خانواده ام ببرم.

پشت پرده تشکیلات(خاطرات عضو سابق حزب بهائیت)| به روایت بهزاد جهانگیری، نوشته سعید سجادی




با طبعم سازگار نبوده و نیست هیچ وقت که یک چیزی را از بیخ و بن بد ببینم و رادیکالانه نفی ش کنم،کلا نمی توانم. شاید هم بلد نیستم.

یک جاهایی خوب است ، واقعا خوب. یک جاهایی هم مثل حالا، کار را سخت می کند.

یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم چیزی که توی ذهنم هست را چطور باید بگویم. فکرم در جست و جو از این کنجش به آن کنج، گاهی هم می رود روی فرمت خیلی خیلی پر طرفدار و رایج این روز ها. مثلا تیتر بزنم:

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۰
مهرا ساعی

هوا گرگ و میش بود و همه سرشان به کار خودشان بود. خدا را شکر؛ کسی وقت فضولی نداشت! به تالار رفتم. بچه ها که به زور بیدارشان کرده بودند بدخلق بودند و از بس مرا ندیده بودند، غریبی می کردند. حتی میان من و مادرم هم دیواری از یخ پدید آمده بود.  من نمی توانستم او را ببخشم، چون ازدواج او مایه ی همه ی بدبختی های من بود، اما آن روز برایم هیچ چیز مهم نبود. من آن روز به عشق باغ آن جا رفته بودم. نمازی دسته جمعی خواندیم و چاشتی که با همه ی اختصار برای من شاهانه بود صرف کردیم. دلم می خواست هرچه زودتر تا او نیامده برویم. وگرنه در آخرین لحظه نیز باز مرا به همان دخمه ی مرگ می کشید. عاقبت نوکر ها از بالا در زدند که چاپار ها آمده اند. خدا خدا می کردم زودتر راه بیفتیم. شمس بسیاری مواقع سحرگاه از مجلس سماع به خانه باز می گشت. مطمئن بودم اگر سر برسد دیگر نمی گذارد بروم.

کیمیا خاتون(داستانی از شبستان مولانا) | سعیده قدس


۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۱
مهرا ساعی

با همین امید هردو رشته ی حقوق را رها کردیم و و در رشته ی پزشکی مشغول تحصیل شدیم .من در طول 4 سال و برادرم در طول 6 سال درسمان را تمام کردیم .امکانی پیش آمد تا بتوانم در بیمارستان دانشگاه پاریس ، مشغول به کار شوم .خیلی زود حوصله ام سر رفت ...انترن های دیگر که زورشان می آمد رگ بیماری را پیدا کنند ، یاد گرفته بودند که هر وقت رگ مریضی سخت پیدا میشد زود به سراغ من بیایند تا این کار را برایشان انجام دهم!یک روز از دست آنها خیلی خسته شدم ، با خودم گفتم : این دیگر چه رشته تحصیلی است ، این که نشد کار!باید از صبح تا شب بیایم وبرای این حضرات رگ مریض پیدا کنم . از طرف دیگر هر مریضی را که معاینه می کنم ، تعداد دنده هایش با مریض دیگر مساوی است. در بیروت ، سوریه و عربستان هم هرچه پل می ساختیم محاسبه ها یکی بود . کافی بود فقط محاسبه برای یک پل را بدانی . این ها که نشد رشته تحصیلی! خلاصه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی را انتخاب کنم که مثل پزشکی نباشد و آدم را کمی اذیت کند...

استاد عشق| نگاهی به زندگی و فعالیت های پروفسور محمود حسابی




برای چون منی که نوشتن پناه و آرام اش باشد، نه تفنن و نه حتی اجابت میل بروز دادن آن چیز ها که گفتن شان سخت می نماید گاهی؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. که تازه همیشه گریزگاهم از بی حوصلگی ها هم بوده. تنهایی ها و غریبی ها هم.

برای چون منی که نوشتن تنها در هدایت جریان واژه ها از مداد و خودکار ( و این روزگارِ جدیدِ ناصبور، دکمه های سیاه و مربعی کی برد) به کاغذ ( و حالا به پیکسل های یک صفحه ی عمودی در مقابلم- که همیشه هم یک حس ترس گونه یِ انس ناپذیرِ ناپایداری به منطق صفر و یکی واسط  میان این دو داشته ام - ) خلاصه و محدود نمی شده و نمی شود؛ نوشتن حوصله نمی خواهد. گاهی حتی به کاغذ و قلم و کی برد و الخ هم محتاج نمی مانم، ساعت ها می توانم غرق در نوشتن هایی باشم که میان روح و جانم جاری اند، مبرای مبرا از حضور هر غریبه و نامحرمی به حریم جان، بدون اضطراب ناپایداری منطق صفر و یکی!

اما این روز ها که احوال جسم و روحم سازشان با هم کوک نمی شود، انگار که هر دو با این انس دیرینه هم غریبی می کنند...

این روز ها انگار کسی صبح به صبح، در آن ساعت هایی که من تازه بعد از بیدارخوابی های یک شب بلند و غلت زدن های بی قرارم، چشم هام را به خواب سبکی سپرده ام، می آید و لباس حوصله را از تنم بیرون می آورد و می نشنید مقابل چشم های غرق خواب و بیداری من و تنی که روح تازه از آن خارج شده، رج به رج می شکافد و شکافته اش را با حوصله کلاف می کند و می برد می گذارد سر یک طاقچه ی بلند.

طاقچه ی بلندی که من در تمام طول روز هر چه تلاش می کنم و حتی روی انگشت هام می ایستم تا دستم به آن برسد، باز هم از من بلند تر است... و من می مانم  و یک روز پیش رویم که کلاف حوصله ام آن بالا مانده و من این پایین! و خیال اینکه کاش بشود که پایین بیاورم و رج به رج دوباره ببافمش و تنم کنم . و بیش از این خسته نشوم از خسته بودن و کلافگی.

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
مهرا ساعی