حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نامت ای آرام جان..

دلم گرفته.

نه نه، صبر کن! می دانی که برای طلبکاری نیامده ام...

آمده ام بگویم همه چیز را می دانم اما ترسیده ام، ببخش، همین. به بی پناهی ام ببخش...

و الا که من هنوز هم در همه ی دانه دانه نفس هام به تو مومن ام.

و حتی حالا وابسته تر. همین...

کاش گفته بودی که به جز دل های شکسته، دل های گزفته را هم، به حضورت آرام می کنی، دل های تنگ از نشکستن برای تو...


نمی دانم چرا، خودت احتمالا بهتر بدانی، اما دلم آرام نمی گرفت که نمی گرفت به این گسترده شدن برایش و برایت...

امان و امان و امان که شیطان در این میانه شیطنتی کرده باشد و بکند ...

غمگینم ، همین.

اما من که به تو پناه برده بودم،نیست؟



-------------------------------------------------------------------------

سرخط: درد تنهایی چشاندی ام، یک عمر است. خودت بهتر از هر کس می دانی.

حالا خودت بیا و تکلیف این وابستگی را مشخص کن!

وقتی که تنهایی چشیده باشی، دیگر به هر کسی راحت آرام نمی گیری. و حق داری که شکننده باشی...

و مدام شکت ببرد که تمام نیازهات، نمایش های کاذبی اند از یک نیاز اصیل برای در پناه تو آرام گرفتن و دل قرص شدن!  و ترس به جانت بیفتد که کدام شان راه به این اصالت می برد یا نه... جانی که تنهایی را با عمق وجودش چشیده باشد، تاب دوباره تحملش را ندارد! می دانی این را خودت.

- و می دانی که اینها نق زدن های عصبی یک طلبکار نیست، بل انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین المستجیر... -


۱۹ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۲
:)

دو گروه شدیم . سرویس اول  را عباس زد ؛ محکم و پرقدرت . توپ افتاد روی بام قاطع 1 . راهی برای رفتن روی پشت بام نبود . حمید عراقی به یکی از خودفروخته های هم وطن ، که ما به او نخاله می گفتیم ، گفت : "برو بالا بیارش."  و سبیل های بورش را از خشم جوید . نخاله لوله فاضلاب را گرفت و به سختی خودش را کشاند روی پشت بام و توپ را انداخت پایین . حسن مستشرق رفت سر سرویس . توپ رفت روی پشت بام قاطع 2  . چشم های حمید عراقی به خون نشسته بود . هم چنان سبیل هایش را می جوید . نخاله رفت دنبال توپ . فیلم بردار ها تا آن لحظه نتوانسته بودند هیچ تصویری بگیرند . بازی ادامه پیدا کرد؛ مثل گذشته ، از این پشت بام به آن پشت بام . عزالدین شده بود یک بشکه باروت ؛ ولی جلوی خبرنگار ها خویشتن داری می کرد . با این حال وقتی دید از این نمایش آبی برایش گرم نمی شود به حمید عراقی دستور داد ما را برگردانند به آسایشگاه . حمید غرید : " ولله اللیل حمید مو حمید ! " و ما را به سمت آسایشگاه فراخواند .

آن بیست و سه نفر | احمد یوسف زاده


می پرسند برای برد این هفته که می خواهند در مورد شهید نمر بزنند، بیانات آقا را بزنیم که گفته اند خون شهید نمر، پدر عربستان را در می آورد ؟

می خواهم بگویم بله، چه بهتر از این!؟ یکهو یادم می افتد در تمام مهم ترین اتفاقات چند ماه اخیر، ما فقط صحبت های آقا را زده ایم. می خواهم بگویم بچه ها کاش همش از آقا رو نزنیم! از بقیه...

می خواهم بگویم از حرف های خوب بقیه هم بزنیم که سر همین چند ماجرای اخیرِ سفارت و شیخ نمر ، ذهنم را که مرور می کنم که ببینم "کی" به جز همین پیرمردِ عزیز حرف خوبی زده بود که سرش به تنش بیارزد و با عرض پوزش مزخرف نباشد، می بینم هیچ کس...

دلم می سوزد.

دلم می سوزد.

دلم می سوزد و همین فقط.


جوابی نمی دهم بهشان جز سکوت.



پی نوشت: فقط حرف های سیدِ عزیز کمی آرامم می کند این میان. حرف هایش از جنس حرف های همین پیرمرد مهربان ماست...





۱۸ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۶
:)

با تاریک شدن هوا یاد شبی افتادم که با دوستانت توی قبر خوابیدی تا دیگر از مرگ نترسی. من و سید صدای سگ درآوردیم و شما را ترساندیم . تو با مرگ شوخی می کردی و ما با تو . تو داشتی مرگ را مشق میکردی و ما مشق های تو را خط میزدیم . آن خاطرات تکه های پازلی بود که اگر آن را به درستی کنار هم می چیدیم ، می توانست تصویر روشنی از سرنوشت امروز تو برای ما بسازد . اما ما چقدر ساده و بی تفاوت از کنا لحظه ها و حادثه ها عبور کردیم . آن شب وقتی افتادی، من ایستاده بودم و نگاهت می کردم و همه ی حواسم به تو بود که نکند آسبی دیده باشی . تو آن شب از سرای مردگان فرار کردی و حالا در قبرستان ...

من زنده ام|معصومه آباد


به نام حضرتش

امروز از صبح که بلند می شوم حالم ناخوش است. اول که خواب می مانم و با یکی دو ساعت تاخیر گیج و منگ چشم هایم را در حالی باز می کنم که درد شدیدی گوش هایم را آزار می دهد.
همین که بلند می شوم مضطرب از خواب ماندگی و جاماندگی، یک راست وسیله هایم را بر می دارم به قصد حمام. با تمام دل ناخوشی ام از حمام های سرد و دوست نداشتنیِ دورِ آن تهِ تهِ سالنِ مارپیچ. چاره ای نیست اما، گریزی نیست یعنی، آخرش که باید تن داد!
میلم به هیچ صبحانه ای نیست. پس بی خیالش.
ده دقیقه اول را توی همان گیج و منگی می مانم و از سرما می لرزم. انگار که یادم رفته باشد اصلا برای چه در آن اتاقکِ سرد و تاریک ام!
...
از نیمه هاش، چشم هام شروع می کنند به سیاهی رفتن. دستم را تکیه می دهم به دیوار. حس خفگی و  تنگی نفس دارم  و تنم زیر آب داغ شروع می کند به لرزیدن و لرزیدن... چند باری تعادلم به هم می ریزد و همان جور نقش زمین می شوم! نمی فهمم خدایا این دیگر چه حالی ست؟! دیشب که خوب بودم!..
تاب ماندنم نیست بیش از این،
ناگزیر تند و تند تمامش می کنم و می آیم بیرون. معجزه ایست که بی آنکه بیفتم خودم را به اتاق - که دقیقا تهِ تهِ این سوی سالنِ  مارپیچ است- می رسانم و روی تخت از حال می روم.
بچه ها که از ورودم جا خورده اند- وقتی می رفتم همه خواب بودند و بیدار که شده بودند گمان برده بودند  دانشگاه رفته ام-  حالم را که می بینند جا خوردگی شان را یادشان می رود و با آب قند به دادم می رسند...
ناخوش احوالی دست از سرم بر نمی دارد.
به نماز جماعت نمی رسم. اما وقتی می رسم به نمازخانه، پیامک موناسادات می آید و آن خبر ناگوار...

۱۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۶
:)
هوالخبیر.

این چند خط در حکم همان گل های قالی ای است که وقتی می خواهی درس بخوانی حواست را از لابه لای خط های کتاب و جزوه می دزدند و می کشند پی خودشان. پی آب و رنگ و طرح و نقشه و گونه گونی شان.
و حالا که زمینی که من بر آن نشسته ام و بساط کتاب و دفترم بر آن  پخش و پلاست، قالی ای به آن معنا ندارد که گلی داشته باشد،
میان نفهمیدن منظور از logic  نوع 1 و فرقش با نوع 2 و ... ، دارم به این فکر می کنم که این جا به تغییر های اساسی نیاز دارد.
حاصل تاملاتم در چند وقت اخیر می گوید، که محتاج بازنگری هایی است تا شبیه من بشود!

فعلا همین قدر.







۱۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۳
:)