حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

پیرمرد چشم او بود!

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

از وقتی که از پیرمرد شنیده بود استغفار فقط برای گناه نیست، مدام دنبال خلوتی می گشت که به قول پیرمرد جبران کند. انگار می خواست همه ی استغفار های نکرده ی یک عمرش را قضا کند! پیرمرد گفته بود استغفار آهنگ توحید است! یعنی خدایا من انقدر کوچکم که هر کاری کنم باز هم کم می آورم، تازه اگر هنر کنم و غلط نکنم! تو تنها کسی هستی که می توانی برایم   خطا و کمش را جبران کنی.

با خودش فکر کرد چقدر پیرمرد دل نشین است! همین است که حرف های دل نشین هم می زند. یا از کجا معلوم که برعکسش؟!! ولش کن! به هر حال مهم این بود که این همه وقت پیرمرد در میان شان بود و او این را نفهمیده بود و حالا که فهمیده بود دیگر فلسفه بافی نمیخواست. همین بود که در همان دم آرزو کرد کاش پیرمرد بیشتر بماند. لااقل به اندازه همه ی روزهایی که او از دستش داده بود. در دلش چیز عجیبی حس می کرد. احساس تعلقی به این روح پر جذبه. متحیر بود که نکند عشق همین باشد؟ همین که دلش می خواست دائم به پیرمرد فکر کند. همین که تا از او شنیده بود جوان باید به استغفار مداومت کند، تسبیح دانه ریز جگری رنگی قایم کرده بود زیر کاپشنش و مترصد هر کوچکترین فرصتی بود که دست بسراند روی مهره هایش! و الا که عمه نوری هم همیشه همین را بهشان امر کرده بود! با این حال باز هم عجیب بود! این که نشد عشق! عشق بین زن و مرد است. یا ته تهش بین مادر و بچه را شنیده بود که بگویند عشق. اما کی تا امروز عاشق و دلداده ی یک پیرمرد شده بود! هیچ کس! لابد هرکه می فهمید خوب دستش می انداخت!! اصلا چطور باید به بقیه حالی می کرد که رابطه ی میان او و پیر، از جنس عشق است؟ لابد می گفتند این دیگر چه جور عشقی است؟! 

همه ی این ها چه اهمیتی داشت اگر او خودش آن معنای نغز و لطیف را با جانش چشیده بود؟ 

یک لحظه فکری شد اگر واقعا این همان عشق موعود باشد و او اکنون دچارش شده باشد، نکند بعد از این از عشق های دیگر محروم بماند؟؟ نکند هیچ وقت نتواند عشق زنی را در دلش جا بدهد؟؟

استغفرالله ربی و اتوب الیه! عشق که بخیل نیست دیوانه! حالا هول نکن زود! آآآآآ .. پس معلوم شد عاشق نیستی اصلا که یه معشوق نیومده هول از دست دادن بقیه افتاد به سرت!

و در دلش حسرت خورد که کی می شود که او هم بتواند عشق بی بدیل و بی هول و هراسی را در قلبش تجربه کند؟.. اصلا شاید محبت پیرمرد معبری بود برای رسیدن به همین!

کی می دانست؟

به هر حال و هرچه که بود دلش نمی خواست این حس خاصش را به پیر از دست بدهد. پیش از این در رابطه های زیادی با احساسات رو به رو شده بود اما این بار نوعش- با آنکه نمی شناختش- خیلی متفاوت بود. خیال این که عشق راستین بالاخره گریبان او را هم گرفته باشد، از هر حس خوبی در این دنیا نشئه ترش می کرد..