حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای؟؟ : (1)

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ب.ظ
خانم خانم ها آمده بود سر حوض اندرونی تا وضو بگیرد. با یک وسواسی این کار را انجام میداد که گویی با ابف عشق بازی می کرد. اول از همه مثل گربه ای که بخواهد ماهی بگیرد به اب پنجه می کشید و خس و خاشاک را کنار می زد. بعد مشتی آب برمی داشت و با دقت بسیار از کونه ی آرنجش می ریخت پایین، تا تک تک سلول های گنه کارش تطهیر شوند. مشتی آب هم به صورتش می پاشید و منتظر می ماند تا خیس بخورد؛صورتی چروکیده، مثل کتاب جلد چرمی خاطرات شازده ی بزرگ، که مدت ها بود شازده نگاهی به آن نینداخته بود.
آهِ با شین | محمدکاظم مزینانی


می گویم:

" آره، می دونم، اولین بارم نیست! حتی کار جدیدی هم نیست، همون گندهای همیشگی!"

نگاهم نمی کنی.

"دردم اینه که نمی دونم چه مرگمه! چه مرگمه که بازم سراغش میرم. هر بار و هر بار، حتی به این فکر می کنم که دلِت زخمی میشه! به اینکه آه از بحر امیدت عمیق تر بشه شاید! به اینکه... – لرزشی آرام می خزد روی صدایم -  به اینکه دور، نه ، دورتر میشم ازت!... با اینکه می دونم از دست دادنت می کشتم!"

آرامی.

ساکتم، توی فکر، زیر آوار بغض.

شاید نگاهی ام می کنی، زیر چشم. من اما آن قدر در انبوه بیچارگی ام محو ام که نفهمم.

دست آخر از چشمم شره می گیرد به سمت پایین. سبک تر هرچند نمی شوم. – وزن بیچارگی که با این چیزها کم نمی شود.-

می گویم:

"کاش این همه دوستم نداشتی!"

...


*ادامه دارد!

 

 

 

 

 

۹۵/۰۹/۱۹
مهرا ساعی

ما بی تو