حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

وانظر الینا!

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۴۲ ب.ظ
یک جاده آسفالت ببشتر نداشتیم و عراق تمام حجم آتشش را ریخته بود روی آن جاده و دستمان را بسته بود. دو طرف منطقه را هم آب انداخته بود. باید از کنار دژ می رفتیم. آتش آنجا سنگین بود. نمیشد رفت. همین جا بود که حاج همت به گزارش ها اکتفا نکرد،آمد جلو، رفت عراقی ها را پس زد برگشت. شب بعدش هم باز رفت. این بار با لشکر امام حسین رفت. با حسین خرازی و بقیه. ما نبودیم. رفته بودیم جزیره جنوبی مجنون. چاره ای نداشتیم. دو تا فرمانده لشکر زدند به خط رفتند کانال دوم را هم گرفتند و حتی ازش گذشتند. عراق بیکار ننشست. هرچه نیرو داشت آورد آن جا و طلاییه را از چنگ بچه ها در آورد...
به مجنون گفتم زنده بمان (کتاب همت)

شروعش را خاطرم نیست از کجا بود. من سر چرخاندم اول یا تو چشم هایت را؛ نگاهت نبود دیگر... و بعد از آن زندگی سخت شد.

لابد کسی باورش نمی شود که زندگی من بند یک نگاه بوده باشد؛ اما بود، نگاه تو. و این یعنی خیلی چیزها_لااقل برای من _  . خیلی چیزها که نگاه های بقیه آدم های دنیا نداشت و ندارد و چه بسیار اندک، کسانی که آن ها هم این تفاوت را درک کرده بودند! پس به جا بود که نفهمندش، منظورم نگاهت است. نه خودش را، نه لذت داشتنش را و نه فاجعه ی نبودنش را. پس حق هم داشتند که باور نکنند زندگی من فقط بند یک نگاه بوده باشد.

این شد که نشستند فرد فرد و گروه گروه نهایت همت شان را سنجیدند و گذاشتند در طبق اخلاص که بقبولانندم زندگی ما آدم ها بند خیلی چیزهاست و می تواند باشد و شاید اشتباه نکنی که زندگی تو به آن نگاه بند بوده، اما گیریم که حالا آن بند نباشد، بند های دیگر که هست!

آدم ها مهربانند و مهرپذیر هم؛ من هم یکی مثل همه. وقتی دیدم در طبق های اخلاص شان چقدر مهربانی چاشنی کرده اند، دلم نرم شد. جبهه ام فرو ریخت لااقل. کمی از اضطرار و ضجه مویه کم کردم و نگاه شان کردم؛ اما فقط کمی، حواسم بود که زیاد نباشد. آن هم فقط برای اینکه  خیال بهتر شدنم و کارگر افتادن تدبیرهای مهربان شان، دل گرم شان کند.

حقه ام گرفت. دل شان گرم شد. اما احوال من چطور؟ _کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها... زندگی من روح جاری از چشم های تو را کم بود گرفته بود!

البته تدبیر آنها هم کم بی اثر نبود! همان مهربانی و مهرپذیری که گفتم. به اندازه ی همان کمی که از اضطرارم بعد از فقدان نگاهت کوتاه آمدم و خرج محبت های خوبِ البته هیچ کدام جای لذتِ داشتنِ نگاه تو را پُر نکن، کردم، به زندگی بدون نگاه کردن به تو و نگاه کردنِ تو هم عادت کردم؛ یا شاید فقط، کمتر به این نداشتن فکر کردم.

می گویند خاک سرد است؛ میت را که در دلش جا بدهی، انگار آب بر آتش دل عزیزانش ریخته باشی. اما من در طول این همه سال زندگی به این نتیجه رسیده ام که نه فقط خاک، که آب و هوا و نَفَس و هر چیز دیگری هم در زندگی سرد است. یعنی که استعداد دزدیدن نگاه ما به خودش را بی آن که ما مقاومتی کنیم، دارد. می گویم دزدیدن چون بغض گلویم را فشار داده! چون نگاهی که الان باید به تو و گرمی نگاهت می سپردمش را کم کم عادت کردم که به این و آن بسپارمش! کاملا بی تفاوت و سرد؛ خاک و زمین و هوا و آب و نَفَس و الخ و ملخ.

***

کم کم طبق ها را جمع و همت ها را کوتاه کردند. باورشان بود که خودم را جمع و جور کرده ام آنقدر که دیگر از صبح تا شب های زندگی ام را به حال اضطرار و مویه نگذرانم. جایش زندگی کنم. و مثل همه ی آدم های به هوش و به عقل دنیا، باور کنم که زندگی خودش فی نفسه، سخت است و ربطی به بند و نگاه و این چیز ها ندارد.

کم کم نگاهت شد آرزو. آرزو ای شیرین و لذیذ که می شد هزار هزار بار و به عدد همه ی روز های تلخ زندگی با ولع و لذت بلعیدش و در آغوشش کشید و باز هم دوستش داشت و به روزی فکر کرد که دوباره مال هم می شویم و به مدد شیرینی این آرزو، بقیه ی سختی های زندگی را تاب و تحمل آورد؛ خوب مخدری شده بود. اصلا نگاه تو همه چیز و همه جورش خوب بود، چه خودش، چه ذکرش، چه آرزویش، چه  مخدرش...

اما نشد. گفتم که زندگی همه چیزش سرد است! خیلی نگذشت که نگاهت  خاطره شد. خاطره ای که محترمانه، به دیواره ای متروک و مقدس در آن ته های ذهن آویخته شده بود و بالاخره آنقدر دور و مبهم و دور و مبهم و دور و مبهم شد که امروزها از آن فقط همین آگاهی به دست می آید که بعد از آن فقدان، نگاهم را فقط دارم سرگرم می کنم _وقتی اصالت با نگاه تو است._ هر چند که خیلی هم به خاطرم نباشد دیگر که کیفیت نگاهت دقیقا چگونه بود و اصلا نگاه تو را با زندگی من چه کار و تاثیری بود!

 

انسان به هوش و به عقل هم سختی های زندگی اش را به شیرینی خاطره ها واگذار نمی کند که...

***

حالا نشسته ام، بعد از این همه وقت. بعد از این همه خود را در سردی های دنیا پیچیدن و تو را در ذکر و آرزو و خاطره جستن،

فکر می کنم.

حیرانم.

که اگر هنوز نگاهم کنی،  می شناسمت؟

یا آنکه شاید داری نگاهم می کنی و من... می پیچمش میان سیل سردی های زندگی و تو را میان همان ذکر ها و آرزو ها دوست تر می دارم؟

یا آنکه شاید هنوز هم بتوانم و باید بتوانم میان هجوم سردی ها، گردن فراز کنم، سری بگردانم به جستجوی نگاهی که خوب می شناسمش و خوب می شناسدم؛

همان نگاهی که سردی ها، بعد از فقدان او بود که رو آوردند.


********

به دلم افتاده که به این «صبح» نظر داری .. می شود که تعبیر دل کوچکم، نگاه تان باشد؟؟

 

در این زمانه ی سرد و خاموش، خوشا به حال کسی که حرارت چشم های تو را می فهمد... وانظر الینا!