حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

خدا در گلو شکست..

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۸ ب.ظ

گفت: "هر رنجی که به ما می رسد به خاطر اعمال خودمان است . تازه خداوند مقداری زیادی از آنها را می بخشد."

وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ ﴿30﴾


انگار این فصل، فصل تمام شدن است.. چه غم انگیز گاهی احساس های کوچک آدم، یک دفعه قطار واقعیت ها را به دنبال خودش کشان کشان می آورد و توی صورت زندگی ات می کوبد! همین چند هفته ی پیش بود که باید می نوشتم :«تشکیلات تمام شد.» و نوشتم حتی خط خطی هایی. حس کوچکی اما قلقلکم داد که ناتمام بگذارم آن تمام شدن را..

اَه! لعنت به  احساس های شوم کوچک!

ولی این بار، باید بنویسم، بنویسم که ناتمام نماند و احساس شوم کوچک دیگری این ناتمامی را به "تمام شدن" دیگری هم نرساند! باید این قطار همین جا ایستگاه آخرش باشد.

باید این غم همین جا به آخر برسد..

بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد.

باید ترم بعدی باشگاه را هم ثبت نام کنم، رژیمم را بی حوصله نشوم، بعد از این باید باید برای سرزنده بودن بیشتر شوق داشته باشم، مبادا شبیه له شده ها بشوم..

باید تابلوی مغازه ی بابا را به بهترین شکل کاملش کنم که کیف کند از دخترکش..

باید سیم کارت جدیدی بخرم، آدرس اینجا را عوض کنم و ایمیل هایم را همه پاک پاک کنم از این سال ها و تا همین دیروز ها..

باید لباس های نویی را که مامان جان برایم کنار گذاشته بود، از چمدان جدیدم بیاورم دم دست..

باید  گدایی و گدایی و آنقدر گدایی کنم تا دوباره ذوق شاعری ام بدهند.

باید اشک هایم را فراموش کنم، باید فراموش کنم توهین شنیدن و تحقیر شدن ها را..

باید یک روز بروم دور از چشم مامان یک عالمه هله هوله ی بد بخورم که دلم به هم بریزد و آخر شب سخت و جانسوز همه ی غم و غصه و غلط های این چند وقت را از جانم بیرون بریزم، از تک تک کنج ها و زاویه ها و پیچ خم های شناخته و ناشناخته اش. و آنقدر محکم که شاید حتی ته تغاری گریه اش بگیرد برای حال بی جانِ نزارم.. آخ اما که بعدش چقدر خالی بشوم.. و  البته باید مراقب باشم که آن میانه طعم محبت بی آلایش و پاک را آهسته از لابه لای غلط ها بیرون بکشم و بگذارم در صندوقچه ی امنی که دیگر اینطور غریبانه پامال نشود هیچوقت...

باید بروم دوباره مدادرنگی بخرم.

باید دوباره حفظ کردن قرآن را از سر بگیرم و اینبار از سوره ی "توبه" شروع کنم..

باید بروم سراغ فرانسه و مدرک انگلیسی ام را هم از موسسه دریافت کنم بعد از این همه وقفه..

باید شبها حافظ بخوانم.

باید خدا را دوست تر بدارم.

و از سجده ها لذت بیشتری ببرم.

باید شکر ها بگویم و اسغفار ها کنم..

و دلم را قرص تر کنم برایش


باید فراموش کنم همه ی این سرگشتگی بی رحم را..


بابد بروم موهایم را کوتاه کنم! کوتاه کوتاه.. هرچند این همه سال زحمتش را کشیده باشم و مامان مخالف باشد. دلم سبکی می خواهد، «و دیگر شبیه این ماتمِ درد کشیده نبودن را»..

«تمام شد این کابوس»، آرام بخواب شبی طفلکِ بی پناه مانده یِ درمانده،

و ذکر «امن یجیب» را بعد از این بیشتر و بیشتر بخوان..

 

وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیرًا ﴿٢٠﴾



گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم


...