حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

دیدن او یک نظر صد چون منش خون بهاست!(3)

چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳ ق.ظ

عقل نیز مانند وجدان می تواند به یک عضله تشبیه شود . اگر از یک عضله بدن استفاده نشود ، به تدریج ضعیف و ناتوان خواهد شد .

اینک فقط سوال آخر مانده بود : منظور از نردبان ارزش ها چیست ؟این یک سوژه یا موضوع مد روز بود . مثالش آنکه می توان به شتاب و سرعت با اتومبیل از جایی به جایی راند ، لیکن اگر راننده در این میان سهمی در مرگ تدریجی جنگل اطراف و مسموم کردن محیط طبیعی ادا کرد ، این سریع راندن مسئله ای اخلاقی پیش می آورد و سرانجام سوفی در این نوشته ود چنین استدلال کرد که جنگل های سالم و طبیعت پاکیزه مهم تر از به سرعت رسیدن راننده به محل کار است . مثال های دیگری نیز آورد و نتیجه گرفت : عقیده شخصی من این است که حکمت وفلسفه مبحثی مهم تر از صرف و نحو زبان انگلیسی است ...

در زنگ تفریح معلم سوفی را به کناری کشید و گفت :

من تکلیف شما را تصحیح کرده ام . خیلی بالاتر از حد معمول بود ...

دنیای سوفی|Justein Gaarder


(ادامه از اینجا.)

نازنین دخترکم! این ها را #فقط_برای_تو می نویسم! برای تو که انگار داری از همان آسمان هفتم به من لبخند نازی می زنی که دلم از همین حالا برای نگاه کردنت غنج برود! کی باشد و کی برسد... نمی دانم! اما از همین حالا من سخت دلم می خواهد که با تو حرف بزنم.

نور دیده! دنیا ناتوان تر از آن است که قدر رویاهای ما، عشق را تجربه کند. نه که نخواهد! که نمی تواند.. همیشه یک جای کارش کم می آید ، آنقدر کم و ناجور که، دلت از این همه مخدوش شدن رویای ناز و لطیفت، زده می شود. و فقط کافی است آدمِ اهل رویا های ناز و لطیفی بوده باشی – که یقین هستی اگر دختر من باشی! – آنوقت سه بار، پنج بار، نه خیلی که پوستت کلفت باشد، ده بار ! که گوشه گوشه های دلت را زدند و صاف و مدور شد، دیگر به هیچ گوشه ای از دنیا، چفت نمی شود و نمی شود و نمی شود.. دنیایی که  خودش فاتحه ی خودش را با کم بودن و کم آمدن هایش در روح ما بخواند! بلاهت می خواهد که دل بسته اش بشوی یا آنکه ذره ای امید در حقش روا بداری!

امروز که این ها را برای تو می نویسم، بیست و دو ساله ام! و نمی دانم چند ساله باشم و باشی که این ها را بخوانی. اما یک چیزی را می دانم، اینکه هرگز و لحظه ای نمی نویسم که تو را شبیه خودم بخواهم! یا از آن خودم.. اشتباه است هرکه مادری را مالکیتی وسواس گونه و دائم محتاج نظارت و کنترل می داند! بن مایه تمام نقش های ما در این عالم، لمس کردن و یکی شدن با عشق است و بس! و عشق که نام دیگر آزادگی است. چه فقیر اند آنها که جز این فهمیده باشند و خود را مبری بدانند از این گونه بودن و مفتخر باشند به این عجز تلخ!

*

می شمارم! دانه دانه مهره های تسبیح مادرم را هر دانه یک سال از عمرش! یک ماه از عمرش! یک روز... یک لحظه از عمرش، یک دعا!..یک تار از موهای طلایی خوش عطرش! یک دانه از خط های افتاده بر انگشت های مهربانش.. یک بند از تار و پود دل عاشق ِ پرستیدنی ش..

هر دانه، یک دریای آبیِ مواجِ زلال، که صدای افتادنش روی مهره های قبلی، کانه صدای تپیدن قلب این دریا!

چه دل بسته ی این صدا بوده ام یک عمر و هیچ نمی دانستم! و چه دلتنگش می شوم بعد از این..

تقلای کودکانه ای می کنم که مهره های تسبیحم را از اتاق این طرفی، هماهنگ با دست مادر، روی هم بیندازم تا صدای تسبیحم شبیه مال مادرم باشد! مثل چشم هام! مثل لب هام! مثل طرز نگاهم! مثل دل نازکی ام! مثل اشک هام! مثل شیوه ی چادر سر کردن هام! که آن ها هم همه  شبیه مادر اند!

اما نمی شود این یکی، تلاشم بی هوده است! هنوز به قدر کافی مادر نشده ام شاید...

با خودم فکر می کنم، مادری چه بسیار وسیع تر از تنها زادن و واسطه ی پرورش کودکی شدن است، که رب حقیقی اش پیش از تو، مبدا و منشا دیگری ست. مادری یک "درجه" است. که شاید یک باب ِممکن برای ورود به آن، زادن و پروراندن کودکی باشد!

***

دانه دانه انار. از درخت رویا های دوردست خیال، می چینم و می اندازم توی حوض زندگی! چرخ می خورند و پخش می شوند و دور و نزدیک. سایه های مواج شان می افتد کف حوض حیات...

دانه دانه انار های سرخ دلم! زندگی قل خورده و آمده پشت در! هیچ نفهمیده ایمش و خودش قل خورده آمده تا لب حوض! چشمک زده برای دل بردن! عطر فشانده برای مست کردن.. برمی دارم و می بویمش...

انگشتر تازه وارد انگشتِ انگشتری دست راستم، می خورد به اناری و کج و معوج می شود. لبخند شرمنده ای از نااندازه بودنش می زند و لبخند مهربانی می زنم و برش می گردانم به حال اولش. باید عادت کنم جزئی از وجودم بشود! باید عادت کند اینقدر خجالتی نباشد.. باید با او حرف ها بزنم از باغ اناری که از آن آمده و پنجره اش را به من گشوده! باید از احوال باغ جدیدم و جدیدش انارها دان کنیم و قصه بگوییم...

عجب عطر غربتی دارد انار(معجون قرمز اناری!) قصه ام! مزه ی گس و شورانگیزِ ترش و شیرینی که با عشق تاخت زده امش و چه بامزه و متین دارد طول می آید... مثل بلندی وصف ناپذیر آبشار لطیف و مشکی خاتون چهل گیس قصه های بچگی هام!