حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

دیدن او یک نظر صد چون منش خون بهاست!(1)

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

افرایش ظرفیت دل ، لازمه ی خیر و کمال است . لازمه ی حیات تکاملی ، افزایش ظرفیت دل است . مراد از ظرفیت دل در اینجا عظمت و احاطه من انسانی است که اگر آدمی به آن نائل شود وسایل اعتلای او مانند اراده و تعقل و ... در مسیر منطقی خود به کار می افتد . کسانی که دل آنها دارای ظرفیت بالایی است ،آثار آن در رفتارو گفتار آنها ظاهر می شود که نشانه عظمت آن هاست و دیگران هم از آنها به عنوان انسان های بزرگ یاد می کنند .

ملاک ظرفیت دل ، قدرت تحمل آدمی است . به بیان دیگر ، ظرفیت دل همان شرح صدر است .که در آیات قرآن مورد توجه قرار گرفته است . . دل انسان ها با نیکی و حرکت در مسیر خدا گسترش پیدا میکند .

انسان الهی| عبداله نصری(تحلیل شخصیت امام علی (ع) از دیدگاه علامه جعفری)



دانه دانه اشک،

دانه دانه خیال،

دانه دانه مهره های تسبیح مادر،

دانه دانه انار...

 ***

حاج کرم الله به رحمت خدا رفته. این را بابا ساعت 10 صبح دیروز خبردار شده بود و بعد فورا به مادر زنگ زد. همان لحظه ای که من آخرین دکمه ی لباس سفید را توی اتاق پرو می بستم و یک چشمم به آینه بود و یک چشمم به لب ها و چشمهای مامان که بهت و غم دویده بود میانشان.

انگار گرد سکوت غم باری می نشیند روی عالم. حاج کرم الله پیرمرد مهربان و آرامی که هفته ی پیش قبراق و سرحال جمعی از فامیل را مهمان نوازی کرده، از جمله بابا را. کی فکرش را می کرد که این هفته ...؟

*

مامان به زحمت بغضش را  می خورد و می­گوید، خدا رحمتش کنه، اجل که برسه، به هیچ کس مهلت نمی ده. یقین موعدش بوده. و با ملاقه، ضربات پی در پی را طوری طبیعی به قابلمه ها می زند که هیچ کدام از ما چهارتا آدم گشنه ی توی خانه شکمان نبرد که مامان تسلیم بغضش شده است. این را یک لحظه زیرکی ام در تشخیص امواج ماورایی صدای اشک های مادر در پس زمینه ی ساکت ضربه آلود خانه، می فهماندم. اما این را هنوز نمی توانم بفهمم که این بغض مادرانه ای است برای از دست رفتن شادی کوچیکی که قرار بود  فردا مهمان این خانه شود، یا اندوه مرور روزهای خوبِ بودن حاج کرم الله یا شروع دل تنگی هایی جدید برای دخترکش، که شاید شعورهای فرابشری مادرانه خبر از روزهای عجیب پیش رویش، به مادرش داده اند. مادری که خودش، طعم روزهای عجیب را سخت چشیده است...

بابا سری تکان می دهد و حرفی نمی زند. چهره ی در هم کشیده شده اش، از این که هست هم عمیق تر، و مبهم تر اما، می شود. چند ثانیه بعد می­گوید، سعادت می خواهد آدم شب جمعه ای توی خاک برود. تازه اینکه روز عید مبعث هم باشد. خدا رحمتش کند...

تا شب تقریبا تمام مهمان ها را خبر می کنند مامان و بابا که مهمانی را به حرمت حاج کرم الله و زن دایی برگزار نمی کنیم.

به مهمان های اصلی هم خبر می دهند و خواهش می کنند که قدری دیرتر حرکت کنند که اینجا مراسم ختم تمام شده باشد..

****

ما آدم­ها دوست داریم در لحظه­ های شیرین زندگی، فکر کنیم که خوش­بخت ترین آدم روی زمینیم . سخت هم می شود متقاعدمان کرد که شاید این طور نباشد. حتی لااقل  به اینکه خیلی­ های دیگر هم مثل من خوش­بخت اند. مثل وقتی که دو نفر آدم، دل به هم می دهند و دوست دارند خیال کنند که دقیقا و دقیقا خدا این دو نفر را برای هم آفریده است. شاید هم تقصیر ما آدم ها نیست. تقصیر عاشقانه هاست که با این خیال ها و فرض هایی که منطق بهشان پوزخند می زند، دل­پذیر تر می شوند. چه اشکالی دارد؟ این خیال ها به هیچ کجای دنیا برنمی خورند! زندگی آنقدر تلخ و دردآلود هست که فقیرانه به مخدر­هایی چون همین ها محتاج باشد.

از تلخی های دنیا همین بس، که ظرفش کوچک تر از قلب آدم هاست، خیلی کوچک تر...

آدم از یک جایی به بعد می فهمد این ها را. از یک جایی به بعد که می فهمد برنامه ها و نقشه ها و طرح های خیال انگیزش، زمین تا آسمان فرق می کند با حقیقت گنده ای که نشسته سر راه زندگی تا پیچ جاده را عوض کند، فانتزی ها را به هم بریزد و تسلیم و رامش کند. تا بداند دنیا خیال کودکانه ی «چرخ بر هم زنم از غیر مرادم گردد» نیست. تا بداند خودش را به هر آب و آتشی هم که بزند و فانتزی هاش را هر قدر کادو پیچ تر هم کند، ته تهش احتیاجش به همین مخدر هاست که گاه گاهی مرز های بین خیال و واقعیت را شیرینانه برای آدم یکی می کنند ...یک حقیقت هایی سر راه زندگی آدم هست که یک عمر بی دانستن و حتی پیش بینی شان، سر گرم چیدن پازل عمرت می شوی. غافل از اینکه بعضی  قطعه هات، رفته در دل یکی از همین حقیقت ها و ناگزیر به دل زدنی به دریایشان .


***

ادامه دارد.. اینجا