حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

من از سرمایه ی عالم همین یک «قلب» را دارم!

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ

"تو توده ی تپنده ، تو عاشق آزادی، تو شیفته ی فرزند فدایی خلف خلق ریشه دار ایران ! خود می بینی و می خوانی ، خمینی با این که خمینی بود ، و خمینی بودن در ذاتش بود ، وقتی جدا از تو بود ، تنها همان خمینی اهل خمین بود ، و در نهایت یکی از فرزندان فدایی خدا و خلق ، قطره ای بود که در غربت ، زیر غل و زنجیر غم غریبی ، قاری قرآن با چهارده روایت بود و عشقش که رسید به فریادش ، و فریاد تو را که دشمن خونی قهاران قرن شدی ، شنید ، و هم قسم با تو شد ، خدمتگزار تو شد و خمینی تو شد  ..."

" تمام عرض خیابان و پیاده رو ماشین بود . مردم مثل پروانه بال بال می زدند ؛ هورا می کشیدند ؛ می رقصیدند ؛ یکدیگر را ماچ می کردند و تبریک می گفتند . زن و مرد و بچه ، چادری و بی چادر ، عمامه ای ، پیرمرد ، پیرزن ، بچه به بغل ، بزرگ و کوچیک ، هورا می کشیدند و قیل  و قال می کردند . عکس شاه را کنده بودند و  بالا گرفته بودند و می خندیدند و به هم نشان می دادند . بعضی ها به جای عکس شاه ، عکس خمینی را روی پول چسبانده بودند . یکی داد می زد که شاه رفت ، دولا دولا!  و آن طرفی ها جواب می دادند : به جاش اومد روح الله! . دسته دیگر داد می زدند : شاه فراری شده ! و این دسته جواب میداد : سوار گاری شده !

فرح بی شووَر شد . رضا ، بی پدر شد . ساواک ، در به در شد . !!! 

لحظه های انقلاب| محمود گلاب دره ای


از بچگی عادتم بود که سوژه­ هایی را دوست داشته باشم که بقیه ی آدم­ ها بلد نبودند دوستشان داشته باشند. یا شاید اصلا نمی دیدند و نمی­فهمیدنشان که بخواهند دوست داشتن را با آن­ها تقسیم کنند.

مثل نهالک نحیف توی باغچه مان که بعدتر­ها شد درخت جوان سیب سبز ترش و تازه آن وقت آدم های دیگر هم به فکر دوست داشتنش افتادند! نهالکی که می شد همه ی دنیای من وقتی با مامان خانم و آبجی دعوام می شد و مثلا قهر می کردم می آمدم توی حیاط!

مثل سودابه ی توی دبستان شهید لرستانی، وقتی آبله مرغان گرفته بود و کسی دوستش نداشت... ترحم آدم ها  با دخترک فقیر شهرک نشینی که پدرش ول کرده و رفته بود و حالا او زیر بار مریضی و کوچکی اش پژمرده تر هم شده بود، خوب قلقلک خورد. اما هیچ کدام برای بعد از ترحم برنامه ای نداشتند. از یک گوشه ای می خزیدند و می رفتند پی  قلقلک دادن سطح دیگری از قوه ی حِسیه شان در ماجرای دیگری!

بوسه باران نوازشی که آنروز میان عمق دوست داشتن من و سر و دست داغ سودابه رد و بدل شد، غیر آنکه چند ساعتی لبخند هدیه­ ی لب­ های هرجفتمان کرد و حالمان را خوب، یادم داد که ترحم نه سهم سودابه، که شاید بیشتر و دقیق تر مناسب آن­ هایی ست که بدون تجربه­ ی حتی یک­بار عمیق شدن در عاطفه ورزی­ هاشان، از دنیا می روند و هیچ هم عین خیال­شان نیست. و تازه از بد حادثه فعلا غلبه ی جمعیت عالم، با آن­هاست و زندگیِ #چون_ تویی میان­شان چقدر باید پر فراز و نشیب باشد!

 همان چند روز بعدش که تن داغم زیر پتو می لرزید و دانه دانه های سرخ خارنده آمدند مهمانی، به این نتیجه ی مهم در زندگی ام رسیدم که غیر از معلول ذهنی و معلول جسمی، احتمالا یک نوع معلولیت دیگر هم وجود دارد که اتفاقا بین آدم ها آنقدر شایع است که کمتر کسی می فهمدش! آن هم معلول عاطفی ست.

 

مثل جامدادی های کثیف شده ی آبجی خانم که بخاطر کثیف شدن او دیگر دوستشان نداشت! اما آن قدر مهرشان به دل من می افتاد که زحمت شستنشان را برایش بکشم!

مثل گچ روی بینی شکسته ام!

مثل نوه ی گیج عمو نریمان - پیرمرد همیشه خندان توی تعاونی با آن طرز نگاه ماورایی اش- ، که از یک روز صبح به بعد، به مدرسه مان آمد و گیج ­زدن­هاش، حجت معتبری بود برای آدم­ها که نباید قابل دوست داشته شدن باشد. اما به ظن من با کمی دقت، راحت می شد طرز نگاه به ارث آمده از پدربزرگ را در چشم­های دخترک هم پیدا کرد و همین حجت کافی بود برای عاشقش شدن...

مثل خانم فرهمنش! معلم هنر سخت­گیر راهنمایی فرزانگان، همین که فهم و شعورش نمی کشید که نباید به بچه­ هایی که وظیفه ­شان به جد غرق ریاضی و فیزیک و زیست و شیمی شدن است، تکلیف­های زیاد نقاشی و خطاطی بدهد، پس یعنی سهمش بی اما و اگر، دوست داشته نشدن باید باشد و لابد آدم احمق باشد که چنین موجودی را دوست بدارد!

آن روز که از بابا خواستم در جلسه­ ی اولیا و مربیان، محکم پشت خانم فرهمنش دربیاید تا  پدر و مادرهای عصبانی از مدرسه بیرونش نکنند! – و بابا چنان نطق غرایی کرد که همه شرمنده ی خودشان شده بودند از اهتمام کورشان به تربیت فرزندانی بی­­قدر و هنر- این را هم فهمیدم که حتی دوست نداشتن هم، بلدی می خواهد...

مثل آرام و موقر گوش سپاردن،  جای همه ­ی عمر تلاشی بی وقفه برای حرف زدن...

مثل زیرزمین­های حرم، به جای ضریح!

مثل

مثل تو

مثل تو

مثل او...

دوست داشتن بلدی می خواهد؟

دوست داشتن بلدی می خواهد.