حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

دل تنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

محبوب صادق، حقیقتی است که انسان تا هنگامی که از آن دور است، به دنبال اوست و با وصول به آن ، به قرار و آرامش می رسد و به سرور و نشاطش نیز افزوده می شود . محبوب کاذب امری است که انسان تا هنگامی که از آن دور است ، در اثر اشتباه در تشخیص ، به دنبال آن می رود اما با رسیدن به آن نه تنها به آرامش نمی رسد ، بلکه به اضطراب و بی قراری اش نیز افزوده می شود این نوع محبوب پیش از وصول محبت را طلب می نماید و پس از وصول موجب نفرت می شود .

به جز محبوب حقیقی وکاذب ، مورد سومی نیز وجود دارد و آن محبوب مجازی است و محبوب مجازی در مقابل محبوب حقیقی نیست و مصداقی برای نفرت نمی باشد و حتی در محبت نیز اصیل نیست . محبوب مجازی همانند محبوب کاذب، آنچه انسان دوست دارد ، ارائه می دهد ، با این تفاوت که در ارائه خود صادق است . محبوب مجازی راه است و راهزن نیست . انسان از طریق آن به محبوب حقیقی نایل می شود .    هستی و هبوط ( انسان در اسلام)| حمید پارسانیا

 

صفر ام )

آخ که چه تجربه ی سختی بود نداشتن و نبودنش. «خانوم بزرگ» را عرض می کنم ...

هیچ ندانسته بودم در این مدت که چقدر من و «خانوم بزرگ» به هم وابسته ایم، چقدر با هم انس و، خاطره و، شادی و غم مشترک و، گذر عمر و دلتنگی ها و دل گرفتگی ها و انبساط خاطر ها داریم... که چقدر کار راه انداز و همراه و همدلم بوده است همیشه. که از تحصیل و کار  و فن و تفریح و ... تا همین مرواریدِ جانم، همه شان چقدر به «خانوم بزرگ» وابسته اند، آنقدر که یک پای همه شان می لنگد اگر پای «خانوم بزرگ» بلنگد یک وقتی. و خلاصه که خودش خوب می داند که نزدیک ترین موجود، فی الحال به قریب به تمام زوایای زندگی ام است!

 و این ها را تا همین ایام عیدی که خانوم بزرگ یکهو افتاد به حال خرابی و بعدش هم یکدفعه کلا سکوت اختیار کرد؛ نفهمیده بودم .البته طفلکی از چندی پیش ترش سرفه های خفیفش را شروع کرده بود و منتها منِ سنگدلِ بی توجه، وقتی برای دل جویی و رسیدگی برایش نگذاشته بودم. رفته رفته هم سرفه هاش عمیق تر و کهنه تر شد تا زدو این عیدی یکهو حال خرابش از پا درش آورد، بیچاره باز هم  در سکوت :(

و چقدر سخت بود تجربه ی یک تعطیلات طولانی بدون لپ تاپ!!!...( نخند عزیز جان! احساسات جدی است!)

همه ی نقشه هام برای کلللی نوشتن خنثی شد. و تازه همه ی درس و پروژه هام هم که کلهم اجمعین آن تو بودند، فرصتشان را برای خوانده شدن و پیش رفتن از دست دادند . و ....

 گرافیک چیپش سوخته بود :(


و بدتر و سخت تر آنکه نمایندگی مورد اعتماد و معتبری هم آن جا در دسترسم نبود که فکری به حالش کنم. و این شد که خانوم بزرگِ محزون و ساکت، بعد از چند سال همراهی بی وقغه و حتی یک آخ نگفتنش، تنها ماند یک گوشه ی اتاق  و من، با تجربه ی تعطیلاتی سوت و کور بدون حضورِ خانم بزرگم، سر کردم.

بالاخره تا امروز عصر که خبر دادند حال و روزش رو به راه و دوباره سر حال شده. از خوش حالی نفهمیدم چطور خودم را به خیابان ولیعصر رساندم! و چه شوقی داشتم از دوباره دیدن نور صفحه ی قشنگش که این مدت دریغ داشته بود ازم. الحمدلله :)

( بعضی ها هم هستند که ناز و اداشان هم خریدن دارد، به هر قیمتی. بس که شاه کلید اند در زندگی آدم... خوش به حالشان! این خانوم بزرگ هم از همان هاست!..)

پی نوشت: وقتی صحبت از «خانوم بزرگ»ی است، معلوم است دیگر که لابد پای «خانوم کوچیک»ی هم در میان است. از همین جا مراتب تشکرات فراوانم را از «خانوم کوچیک» صبور هم ،که کم جور و جفا نمی بیند از من، تقدیمش می دارم.

 

یک ام )

این که می نویسم نمی دانم که اسمش چیست! 94 ایه؟ 95 ایه؟ بهاریه یا زمستانیه ی قبلش؟!

یک چیز درهمی است، هرچه هست. چرایش هم از آن است که در مرز بندی های ذهن من، هیچ وقت تغییر این یک عددی که روی سال ها می گذارند، که من بیشتر نشانه گذاری ای برای سردرگم نشدن تاریخ نویس ها  می دانمش تا هر چیز دیگری، موجب تغییر حال و احوال نشده است، فی حد ذاته. یعنی نه اینکه تغییری نبوده، اما موجباتش این تغییر عدد نبوده لااقل! حتی تغییر فصل هم نبوده. بیشتر همان فرصت و تعللی بوده که این مابین عوض شدن دو تا عدد، آدم به حال خودش رها می شود. رها که شد، تامل می کند. حاصل تامل هم یا تغییر هست یا نیست. برای همین هم است که همیشه یک رخوت و سستی ای دارم از پر کردن این فرصتِ رها شدگی با خرید و بدو بدو و سوراخ سنبه های در و دیوار را گرد گرفتن. و آدم های دور و برم گاهی حتی به ستوه می آیند از بی ذوقی ام!..

- نمی دانم چرا هیچ وقت همدیگر را نمی فهمیم!-

از همین روست که من اعتقاد دارم هر سالی می تواند چند تا عبور از زمستان به بهار داشته باشد، یا آنکه اصلا نداشته باشد. پس این یکی هم خیلی خاص یا متفاوت از بقیه نیست! فلسفه ی توپ و تانک در کردن و نفس در سینه حبس کردن برای رسیدنش را هم درک نمی کنم! و دید و بازدید های بصورت مسابقات رفت و برگشتی را هم ! که به صورت خسته کننده ای وقت آدم را می خورند و نه می شود شانه خالی کرد ازشان و نه می شود رغبتی داشت به تکرار های نالازمِ تشریفاتی شان...

اشتباه است بهار های عمر هر آدمی را با عدد سن و سالش شماره کردن.

خلاصه باید بگویم ارادت بخصوصی به بهار ندارم. جز آنکه جوانه زدن شکوفه هاش و باران های آفتابیِ گاه و بی گاهش را فراوان دوست می دارم.

خب از تابستان هم میوه هاش را دوست دارم، و از پاییز هم کثرت رنگ ها و خنکی اش را و بستنی خوردن را! از زمستان هم سکوت روزهای برفی را. بهار هم یکی مثل این ها!

 

دو ام )

 دل تنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست ...

دل تنگ سرزمین آفتاب ام. دل تنگ خاکش. مثل نوش آفرینِ  توی سال بلوا، تمام جانم ، به خاکی میل دارد که رنگ آفتاب می بارد ازش، به خاک حسین ها، نه حسینا. دل تنگ سرزمینی ام که آفتابش از آسمانش نیست، که از خاکش به آسمانش می تراود...

بی تاب خاک های ِ مقدس «شلمچه» ای ام که عجیب انگار خود بقیع بود. خودِ خودِ خودِ بقیع...

نوشته بودم انگار در خاطره های آنجام، که میان مدینه و مکه، آدم توی مدینه یک حس دیگری دارد. مکه شهر سنگین و گرفته ای ست اما مدینه؛-فارغ از مزخرفات نازیبای معماری مدرن که بهش تحمیل شده اند- انگار که شهر خودت باشد، زادگاه اصیلت! انگار کودکی ات هزار بار روی خاک هاش زمین خورده باشی و حالا حتی طعم خاکش هم برات آشنا باشد...  و از میان این همه سبکی ، بقیع انگار سرزمینی از خود بهشت باشد! یک دشت خاکی و چند دانه سنگ!گفته بودم که غربت بقیع، جانِ آدم را به آتش می کشد.. و گمان می بردم که هیچ جای دیگری نمی تواند به غریبی غربتِ نهفته در زمین وآسمانِ بقیع باشد.

آنجا؛ مدینه، نگذاشته بودند شب بشود و آدم برود خودش را توی خاک های بقیع گم و گور بکند تا صبح.حسرتی به جانم مانده بود...شلمچه چنان سنگ تمامی گذاشت اما که حیرتم بیش تر از شکرم است هنوز... مگر می شود خاک آنقدر روح داشته باشد؟ مگر می شود سرزمینی که اینهمه با بی اعتقادی و گاها تمسخری پنهان ازش اجتناب کرده بودم، حالا جسم مرا این طور به سمت خودش کشیده باشد و روحم را به بازی بازی های مجنون وار گرفته باشد ؟... ...مگر می شود که خاکی دلتنگی کشنده ی مرا برای بقیع، التیام داده باشد؟ و حالا من از شوق بال در آورده باشم که بقیعی داریم که می شود رفت و میان خاک هاش گم و گور شد و اشک ریخت! بی آنکه منعت کند کسی، بی آنکه پست بزنند ، بی آنکه آتش بگیرد دلت از دور...

آری، خاکی که مقدس است به دردهای آدم ها برای رها شدن از خویش و حل شدن در پله پله های مقدسی تا آسمان... خاکی که مقدس و آغشته است به خون ها و پاره های تن ها برای شرافت و آزادگی...

و مقدس است به رها شدن آدم ها از درد ها...

و آسمانش پر است از نجوا های اراده های بلندِ شبانه!...

 

لهوا و لعبا همیشه آهنگ های آن وری و این وری مورد نقد شما نیست!کاش می شد سرشان داد بزنم! گاهی صدای همان مداحیِ بی موقعِ یک بی سلیقه ی عشق نچشیده ی ذائقه کور شده ای است که توی سکوت شبانه ی ماورایی و هیچ جای دیگر  پیدا نشدنیِ فاصله ی میان پادگان دوکوهه و گردان تخریب، جایگزین فرصت ناب سکوت و تامل و حالِ آماده ی ذکر استغفار پنهانی گفتن و اشک های آشکار روی گونه ها گذاشتن می شود...تو بگو روضه ی قتلگاه بخواند اصلا!

لعنت عالم به مذهبیتِ کورِ وقت نشناسِ همیشه کار خراب کنِ خون به دل کن...الهی که یک روز برسد، خودش و مسببش و دامن زنندگانش همه با هم بسوزند از ریشه؛ آخ...

دلم تنگ سرزمینی ام که آفتابِ معجون آفتاب و بارانیِ ... امسالم را رقم زد. سرزمینی که زمستان دیگری از عمر مرا به بهار عبور داد، قبل از رسیدن بهارِ توپ و تانکیِ بقیه! دل تنگ آفتابم و با هیچ کس از آدم های اینجا میل سخن گفتنم نمی کشد. کاش می شد که لب فروبست و دور شد از همه شان ... هم همه شان... این همه حرف زدن و بلوای بی سرانجام شان... خسته نمی شوند از این همه حرفِ بی خود زدن  عالم و آدم ؟!

پی نوشت: من اگر جای خدا بودم، حداقل ماهی یک روز روزه ی سکوت را واجب اعلام می کردم!

پی نوشت دو: کسی می داند که شب شهادت بانو(س)، در شلمچه بودن، با دل آدم چه کار می کند؟؟می داند؟..

 

سه ام)

شاید من و آقا جانم با هم اختلاف نگرش های عمیق داشته باشیم به مسائل، حداقل فی الحال. اما گاهی که حواسش نیست و خوبِ خوب  زل می زنم بهش، به هر یک دانه تار دیگری که شاید دیروز سیاه بود و امروز سفید، به حواس پرتی مختصری که گاه گاهی از شدت مشغله و دل نگرانی هاش به سراغش می آید، به اینهمه پدری اش و شرافتش و بلند نظری و دل گندگی اش...

به خودم می گویم، خیال کرده ای که مامانی هستی! دختر ها همه شان بابایی اند!

و آقاجان من یک دانه از آن بابا هاست که دختری دیوانه دارد که بهش خیره می شود و احساس عشق یکهو می زند به کله اش! که روح بی قراری دارد شبیهِ شبیه خودش که اصلا نمی شود یک جا نگهش داشت! و حالا آقاجانش منعش می کند از به هر آسمانی سرکی کشیدن!

-: آقاجان خب دخترت هم به خودت رفته، کم سرزنشش کن!

-: من نگرانم باباجان...

...

 حتی دانه دانه تارهای سپید محاسنش را،

و زبری مانده روی کف دست هاش را از زحمت های شریف ِ تمام روزهای درازِ یک عمر...

- همه ی آدم ها قبله هایی از عشق اند، حق داشت خدا...-

، باید پرستید...


چهار ام)

آدم های عمیق را دوست دارم.

البته عمق در ابعاد مختلفی میسر است. مثلا کسی در مهربانی عمیق است، کسی در اندیشه، کسی در آرامش و کسی در سخن.کسی هم در دقت نظر.

و ...

آدم هایی که عمق ندارند،  آدم را خسته می کنند. گاهی اصلا دل زده :( بلدند اشک آدم را در بیارند اما بلد نیستند لبخند به جانش بنشانند.

آدم های عمیق اما بلدند. و بلدند از کسالت درت بیاورند، دل گرمت کنند، باشند اما مزاحم نباشند!...

بلدند کاری کنند که آدم بخواهدشان وقتی که نیستند...

و بهانه گیرشان بشود.

آدم های عمیق را دوست دارم. مثل امروز که 16 فروردین بود و مثلا روز تجدید دیدار با رفقا و قاعدتا انبساط خاطر.

اما دل من از بی قراری و غصه ای، داشت کنده می شد در جانم. و خیلی ها آمدند و رفتند و روی هم را بوسیدیم و به هم لبخند های طولانی زدیم، منتها هیچ کس نفهمید! -تقصیر طفلکی ها نبود البته. شاید چون من هم در مخفی نگه داشتن  حال و احوال درونم از بیرونم عمیقا حرفه ای ام!- فاطمه ش.  مهربان اما، چرا. از معدود آدم هایی است که در زندگی ام آمده اند و رفته اند اما همیشه به مهربانی اش یک حس اطمینان و آرامشی داشتم و دارم. نه مصنوعی است ، نه سطحی. اتفاقا آنقدر عمیق است که امروز تنها او بود که با یک نظر انگار حال دلم را خواند... بعد نماز که همه رفتند و خلوت شد، آمد آرام کنارم. بی آنکه هیچ تصنعی توی حال آن چند دقیقه ی مابین مان باشد!

و گفت حس می کنم ناراحتی از چیزی... و نه یک کلمه بیشتر و کمتر. و آنقدر زلال بود که نشد بپوشانم خودم را! همه ی ظاهر ساختگی ام یکهو فروریخت و گفتم اوهوم، ناراحتم... و سرم را انداختم پایین... و او نپرسید که چرا... فقط دستم را گرفت و گفت کمکی اگر می تونم بکنم؟...

و با تکان سر من و لبخندم، دستم را فشار داد و رفت... و ندانست که چقدر کمکم کرد! وقتی که رفت من پشت سرش یک دل سیر همان جا گریه کردم!و لااقل کمی آرام گرفتم...

آدم های عمیق، اصیل ترین آدم ها اند!

و آنکه در عشق عمیق است،خوب بلد است که چطور روحت را حتی با کلمات در دست هاش بگیرد و نوازش کند و آرام در میان حلقه ی دست هاش، بخواباند...

 

پنج ام)

خوب فهمیده بود امام روح الله...

🔸 آن کاخ نشین ها یک شاهی خدمت در این جنگ نکردند و نخواهند کرد. آنها اگر مشغول افساد و فساد نباشند، بی تفاوت هستند.

🔸 پس انقلاب ما مرهون این طبقه هست،این طبقه هستند که این نهضت را بپا کردند و قیام کردند و به پیش بردند و همین طبقه هستند که الان در سرحدات مشغول فداکاری هستند و همین طبقه هستند که برای ملت ما ارزش ایجاد می کنند و شجاعت آنها به همه دنیا ثابت می کند که این طبقاتی که مشغول به فعالیت هستند، در شجاعت فوق آن چیزی است که تصور می کنند.1

از این کاخ نشین ها تا ابد تاریخ بخاری برای جبهه ی الهی بلند نمی شود! تازه آتشی نسوزانند به جانش خوب است...

پی نوشت: از نشانه های دانشگاهی که مغزش پوک شده است این است، که فرزندانش را دوست ندارد- شرح دارد این.- و فرزندانش رفته رفته معنای لباس رسمی را هم از یاد برده اند. گاه گاهی می زند به سرشان و دامن سپیدِ گل بنفش و قرمزی تا زیر سینه که پیرهن سپیدشان را تویش کرده اند، باکفش اسپرت! را هم لباس رسمی محسوب می کنند.و لابد لباس راحتی ای که آدم خانه ی عزیز جونش می پوشد هم، یک چیزی توی مایه های مانتو و شلوار اتوکشیده است، چه بداند آدم...

پی نوشت دو: چه ربطی دارند این دو تا موضوع به هم؟

1: سخنان امام خمینی در ۱۶ فروردین ۶۰ در جمع گروهی از گودنشینان و اقشار مختلف جنوب شهر تهران

 

شش ام )

برای از مادر نوشتن، چند خط کم می آورد. خودش یک دانه کامل از اینها حرف دارد... به زودی :)


هفت ام )

کلام باید الهی باشد.

یعنی آن که قلمی( /سخنی ) که پیِ بالا و پایین شدن حالِ من و احساساتم، این هم اوج و حضیض بگیرد، این دیگر از جانب ذات حق تعالی نیست. مرضی رضایش هم نیست. هزاری ادیبانه و شاعرانه و پر سوز و گداز... هزاری عارفانه و عالمانه و اندیشمندانه. کلامی که جانِ آدم را آشفته و سرگشته سازد، نه سزاست، نه رواست ، و نه حق.

اگر از خدا و برای خدا و به خدا نباشد، مفت است و به قول آبجی خانم کوچیکه، حرف زشت...

بازیِ زیرکانه  ای از جانب هوای نفسِ بسیار به بدی امر کننده . باید رهایش کرد و خاموشی گزید...

 

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من              زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت                   دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن                زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

                                                                                                   بی یار ترم من...