حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

حالم چو درختی ست که یک شاخه ی نا اهل...

پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۰۰ ق.ظ

با خود اندیشیدم؛ شاید حضور مرجان در زندگی من، آزمونی بود تا من دریابم چقدر در برابر توطئه های محفل ضعیف هستم وگرنه من می توانستم با اعلام انزجار از بهائیت، فردای خودم را بسازم. اما دریغ و صد دریغ که من درست در بزنگاه حادثه، از بزرگترین سعادت زندگی ام کم آوردم، و وقتی انسان از ماجرا و حادثه ای فاصله بگیرد، بهتر می تواند درباره ی عملکردش داوری کند تا آن که در متن حادثه باشد. اعتراف می کنم که از نقشه های شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف می کنم که آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم که بتوانم رشته های تعلق خود را با خانواده ام ببرم.

پشت پرده تشکیلات(خاطرات عضو سابق حزب بهائیت)| به روایت بهزاد جهانگیری، نوشته سعید سجادی




با طبعم سازگار نبوده و نیست هیچ وقت که یک چیزی را از بیخ و بن بد ببینم و رادیکالانه نفی ش کنم،کلا نمی توانم. شاید هم بلد نیستم.

یک جاهایی خوب است ، واقعا خوب. یک جاهایی هم مثل حالا، کار را سخت می کند.

یکی دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم چیزی که توی ذهنم هست را چطور باید بگویم. فکرم در جست و جو از این کنجش به آن کنج، گاهی هم می رود روی فرمت خیلی خیلی پر طرفدار و رایج این روز ها. مثلا تیتر بزنم: «مرگِ انسانیت...»، «علی الاسلام، والسلام!»، «به کجا چنین شتابان؟!»، «ظهور نزدیک است...» ، «فدای تنهاییت،آقا!» ، «فاتحه ی این مدیریت غیرفرهنگی و غیرسیستمی را باید خواند!»یا مثلا : «باز هم مهر آفرینی ملت مومن و انقلابی ایران»، «مهربانی در سایه ی تدبیر و شکستن و تحریم ها!» ، «عطوفت در سایه ی اعتدال!» ، «بارش عدالت بر آسمان خانه های مردم مهربانِ ایران» ، «ایران دوباره ثابت کرد که ما مصداق واقعی این شعر ایم : چو عضوی بدرد آورد...» ، ...

بعد خودم خنده ام می گیرد! و هی می گویم نه، حرف من این ها و این شکلی ها نیست!

راستش نه خیلی بلدم فلسفه بچینم که آقایان! خانم ها! غلط اندر غلط کاشتیم...

و نه این که خوشم آمده از این ایده و کار. یک جور هایی از اولش هم یک طوری ام شد از شنیدن و دیدنش. انگار یک جای کار می لنگید.

مطالعات دینی من آنقدری نیست که بگویم اشکال دقیقا از کجای کار است، اما حس ناجورم، از ترکیب نشدن این وضع با کرامت انسانی بود. با سطح فرهنگ مورد انتظار اسلام از جامعه ی اسلامی، سطح احترام، سطح احساس مسئولیت  و سازماندهی  امور بر اساس این ها؛

نه بر اساس خلاقیت های فانتزی و بی ریشه و بی حاصل.

یکه خوردم وقتی امروز دیدم روی یکی از این «دیوار های مهربانی»، لباس های زیر آویزان شده بود...

انگار که مسلمانی من، از وسط شکست و خرد شد و تکه هاش افتاده زیر دست و پای آدم هایی که می آمدند و می رفتند..

تا خانه به این فکر می کردم که کاش امشب باد شدیدی بیاید و همه ی آن ها را با خودش ببرد و بیندازد یک جای دور، نه کنار هیچ دیوارِ نامهربانی یی، تا اگر اگر مسلمانی پای آن دیوار می رود نیمه شبی یا دمِ صبح خلوتی، هرگز آن ها را آن جا نبیند، هرگز...



                         


------------------------------------------------

سرخط: برایِ منِ گریخته از پلاس و اینستاگرام و لایک و فالوءر و حلقه و  فالو، و دوباره به وبلاگ پناه آورده، بلاگ چقدر آرام و دوست داشتنی بود. بی صدا، بی درگیر این مقوله جات شدن. مثل خانه های قدیمی و بزرگ و حوض دار که همه شان بلندی شان اندازه هم بود و همه شان آرامش داشتند...

ولی انگار این کابوس تمام شدنی نیست، حالا بلاگ هم صاحب دنبال کننده و دنبال کردن شده! و من چقدر می هراسم از این دنیا، چقدر..

قبولم هست که خیلی باعث راحتی ست، مثلا وبلاگ هایی که می خوانی را دیگر مجبور نیستی هر بار از بالا تا پایین چک کنی تا تازه نوشته هاشان را بخوانی، دنبال می کنی و خبر می شوی، به همین راحتی:)

اما دست خودم نیست، دیدن آن جعبه ی دنبال کننده ها توی وبلاگ ها و انگار یک تازه رقابتِ افتاده در بلاگستان، مرا می ترساند از آینده ای چون آن بقیه...

- شاید فوبیای تکنولوژی!

پی نوشت: شلوغی تلگرام، از همه شان آزار دهنده تر است. لحظه شماری می کنم برای روزی که بشود بیایم بیرون از تمام هم همه ی تو خالی اش.