حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام...

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ

هوا گرگ و میش بود و همه سرشان به کار خودشان بود. خدا را شکر؛ کسی وقت فضولی نداشت! به تالار رفتم. بچه ها که به زور بیدارشان کرده بودند بدخلق بودند و از بس مرا ندیده بودند، غریبی می کردند. حتی میان من و مادرم هم دیواری از یخ پدید آمده بود.  من نمی توانستم او را ببخشم، چون ازدواج او مایه ی همه ی بدبختی های من بود، اما آن روز برایم هیچ چیز مهم نبود. من آن روز به عشق باغ آن جا رفته بودم. نمازی دسته جمعی خواندیم و چاشتی که با همه ی اختصار برای من شاهانه بود صرف کردیم. دلم می خواست هرچه زودتر تا او نیامده برویم. وگرنه در آخرین لحظه نیز باز مرا به همان دخمه ی مرگ می کشید. عاقبت نوکر ها از بالا در زدند که چاپار ها آمده اند. خدا خدا می کردم زودتر راه بیفتیم. شمس بسیاری مواقع سحرگاه از مجلس سماع به خانه باز می گشت. مطمئن بودم اگر سر برسد دیگر نمی گذارد بروم.

کیمیا خاتون(داستانی از شبستان مولانا) | سعیده قدس


این ثانیه ها و دقیقه ها از تاریخ وطنم، شاید مهم نیست که قلب من هر دم احساس می کند که پاره هایی از وجودش را دارد می کُشد و می میراند- شاید هم می کشند و می میرانند.

اما یک چیزی مهم است! آقایی که می ترسم حتی خطاب کردنت هم پاره ی دیگری از قبلم را بمیراند!...

این مهم است که من کم آورده ام. جدال سختی است و دست های من دیگر خالی شده اند.

بگذار برگردیم سرخط. سال 92! انگارم کن یک تازه مسلمان بودم. سر گیجیِ پرت شدن از یک دنیای کاملا  آن جوری در یک دنیای کاملا این جوری؛

شاهکار بود همین که نام تو نشد اولین تجربه ی رای دادنم. یک کاغذ سفید! شاهکار بود که دست بندِ سبزِ یادگار از گذشته ام را صبح همان روز، انگار نه انگار که برایم حکم یک غنیمت مقدس! و کللییی خاطره داشت، بدون هیچ احساسی و شاید حتی با یک پوزخندِ تاسف، انداخته بودم لابه لای وسایل دورریختنی.

شاهکار بود همین که تردید افتاده بود به جانم. که نشد که نام شما روی کاغذ سفید باشد. به جاش دقیقا آن لحظه که آن دو تا پسر ژیگولِ توی صف، داشتند سر این بحث می کردند که من دارم به کی رای می دهم؟! و یکی با تحکم و پوزخند و عاقل اندر سفیه به آن یکی گفت توقع داری با این چادر و چاقچور به جلیلی رای نده؟! نه واقعا توقع داری؟!! ، من روی کاغذ سفید نوشتم: "مرد باید تا نیندیشد ز طوفان، مرد کو؟"

و رای ام  رفت که برود جز «آراء باطله»...

باور کن آقای مهمِ این روزها! که برای منِ دستبندِ سبز پوشِ فلسفه ی غرب خوان سروش دوست بیزار از رژِیم آخوندیِ متحجر ، که همه ی زندگی ام را با این هدف تعطیل کرده بودم که درس بخوانم و یک روز از این خراب شده بروم و خلاص! ، همین که به شما و روش و منش و آن در دُرّ و گوهر پیچیدن حرف هایتان شک کرده بودم، معجزه بود!

شاهکار بود که آن شبی که مردم ریخته بودند توی خیابان تا برایت جشن پیروزیِ بنفشی بگیرند، من دست رد زدم به سینه ی دعوت بقیه و چهار تا متلک شنیدم و نشستم توی خانه تنها. اول کمی سر و صدا ها را گوش دادم ، بعد هر چه در و پنجره بود را بستم تا مثلا از شرِّ سر و صدایشان آسوده شوم و بعد تا خودِ برگشتنشان پای سجاده ام زار زدم...

باور کن دست خودم نبود اما از همان اولِ اولین روز، با این گونه خواندنت هم غریبی می کردم؛ از همان روز آقای مهمِ من حاج حسن فریدون شد و آقایِ مهم بقیه؛ روحانی. اینطور راحت تر کنار آمدم با شما. - انگار که روحانی بودن نمی آمد به شما، مثل خیلی های دیگر که نمی آید بهشان.


بگذریم،.. تاریخ می شویم ، کی می خواند حالا؟!

من یک زن هستم. ول کن همه ی این ها که توی کتاب ها خواندم و آشفته ام کرد و هی گذشت و هی گذشت و تو دقیقا سنگ تمام گذاشتی و همه را در مسیر خلاف رفتی...

هی نهیب زدم خودم را که من برای قضاوت نوپا م! تنها روحم را کدر می کنم و متوقف!

هی هر جا شنیدم تو ال و بل یی، شاید ازت دفاع نکردم، اما گاهی نهیب زدم که نمی شود، نمی شود تو فلان باشی و بهمان! نمی شود تو  اهل آرمان حکومت مستضعفان نباشی. نمی شود تو امام را دیده باشی و مجنونش نشده باشی. مجنون نشده باشی لا اقل لا اقلش تکانی خورده ای!

هی گذشت و هی گذشت و من هی به عقلم گفتم فکر کن و تحلیل کن و به قلبم گفتم ولی تو بد به دلت راه نیار...

 ول کن همه ی استدلال و دلیل و برهان هایی را که می شود زیاد ازشان گفت و هرچند تلخ اما حقیقت اند و من هم خوب بلدم ازشان بگویم- و تو هم هیچ محل ندهی!- مثلا بگویم از همه ی قرارداد هایی که بستی و می بندی و توافق نامه هایی که رقم زدی و به سخره مان گرفتند و تو همان جا داد زدی عزّت مند شدیم..

 من یک زن هستم، همان که خدا آفریدش برای مادری و خواهری و همسری و دختری...ول کن همه ی استدلال و دلیل و برهان و کتاب ها را آقای هرچه!،

قلبم پاره پاره می شود از ترسی که بر قلب طفل معصومی می افتد که پدر و مادرش را زور گرگ های کثیف و وحشی به اسم جنگ از او می گیرد و بی پناه می شود... والله که دوست تر دارم همان یک لحظه ی قبل از پر پر شدنش که سایه ی بی پناهی قلبش را می ترساند،کنارش باشم، به آغوشم فشارش بدهم، اشک هایش را پاک کنم و آنقدر ببوسمش تا نفس نفس زدن هایش آرام بشود و بعد پر پر شود...،و با هر یک کدامشان یک بار بمیرم، تا آنکه اینجا بمانم و چشم و گوش بدوزم به زمین و زمان تا کی شما جنایات ضد حقوق بشری مردمان موءدب را محکوم کنی و من یک بهانه ی دیگر تحویل دلم بدهم که،دیدی! پس زنده بمان! ...

قلبم هزار پاره  می شود از فکر اینکه با ترس و بی پناهی پرپرش می کنند...

قلبم می ایستد از هیجانش، وقتی به زن هایی فکر می کنم که به اندازه ی من، دقیقا به اندازه ی من زن بودند؛ عزیز ترین هاشان را، همسر و پسر و پدرشان را، بخشیدند پای یک آرمان، فقط یک آرمان!

بغض می کند وقتی خط به خط خاطراتشان را می خواند، ثانیه ثانیه پای حرف هاشان ، پای شکستگی شان می نشیند،

وقتی توی خیابان انقلاب که راه می رود و قدم می زند، همش یاد آن صحنه هایی می افتد که آقای گلابدره ای مرحوم توی لحظه های انقلاب گذاشته پیش چشمش، احساس می کند کف خیابان انقلاب هنوز بوی خون می دهد...

سرجایش بند نمی شود وقتی که هم سن و سال هاش دارند دانه دانه یا شهید می شوند یا همسر شهید! شهید همان آرمان انگار... و من همین جا نشسته ام انگار...


باور کن که سخت است دیگر میان عقل و دلم ایستادن.کم آورده ام. جدال سختی است و دست های من دیگر خالی شده اند از بهانه ای برای هنوز باور داشتنت.

دروغ، و دروغ و دروغ،  قلب هامان را می میراند آقای فریدون. و توفیری هم نیست که شما باشی  یا آقای احمدی نژاد یا هر که،

و شاید بگویی مهم نیست، به درک! اما می گویم مهم است، آقای حاج حسن، قلبم را که  نسبت به خودت میراندی و دیگر باورت نکرد، روز حسرت هم، باورت نمی کند...

حالا با هم بگوییم، به درک!  تو بگو کو تا روز حسرت؟!

و من هم می گویم : هرچند که لهِ له شدم میان عقل و دلم این همه وقت تا زنده نگه دارمش نسبت به تو و باورت داشته باشم؛ اما خیالی نیست، من اینگونه تلاش ها و سعی ها را دوست می دارم و منتی هم نیست. لا اقل خوش حالم که پیش از مردن هر تکه اش ، کدر نشد و مکدر نمرد.


این روز ها که سیاست های تو ایجاب می کند که به قیمت میراندن قلب هایی، پاره پاره های وطن را هر یک چون شیء یی بی ارزش و بها، به گوشه ای بیندازی، شاکرم که غیرت و فهم من اکنون از مرز ها و خاک وطن، تنها به همین که تو برایش سیاست می ریزی، محدود نمی شود. وطن من اکنون گسترده تر از خاک زادگاهم شده است و نهایت قصه آن است که شعله های خدا را هرگز نمی شود که میراند، این آب و خاک را بمیرانید؛ وطن اسلام حد و مرز بر نمی دارد، اینجا نشد- هر چند پرِ غم- جای دیگر..