حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ب.ظ

با تاریک شدن هوا یاد شبی افتادم که با دوستانت توی قبر خوابیدی تا دیگر از مرگ نترسی. من و سید صدای سگ درآوردیم و شما را ترساندیم . تو با مرگ شوخی می کردی و ما با تو . تو داشتی مرگ را مشق میکردی و ما مشق های تو را خط میزدیم . آن خاطرات تکه های پازلی بود که اگر آن را به درستی کنار هم می چیدیم ، می توانست تصویر روشنی از سرنوشت امروز تو برای ما بسازد . اما ما چقدر ساده و بی تفاوت از کنا لحظه ها و حادثه ها عبور کردیم . آن شب وقتی افتادی، من ایستاده بودم و نگاهت می کردم و همه ی حواسم به تو بود که نکند آسبی دیده باشی . تو آن شب از سرای مردگان فرار کردی و حالا در قبرستان ...

من زنده ام|معصومه آباد


به نام حضرتش

امروز از صبح که بلند می شوم حالم ناخوش است. اول که خواب می مانم و با یکی دو ساعت تاخیر گیج و منگ چشم هایم را در حالی باز می کنم که درد شدیدی گوش هایم را آزار می دهد.
همین که بلند می شوم مضطرب از خواب ماندگی و جاماندگی، یک راست وسیله هایم را بر می دارم به قصد حمام. با تمام دل ناخوشی ام از حمام های سرد و دوست نداشتنیِ دورِ آن تهِ تهِ سالنِ مارپیچ. چاره ای نیست اما، گریزی نیست یعنی، آخرش که باید تن داد!
میلم به هیچ صبحانه ای نیست. پس بی خیالش.
ده دقیقه اول را توی همان گیج و منگی می مانم و از سرما می لرزم. انگار که یادم رفته باشد اصلا برای چه در آن اتاقکِ سرد و تاریک ام!
...
از نیمه هاش، چشم هام شروع می کنند به سیاهی رفتن. دستم را تکیه می دهم به دیوار. حس خفگی و  تنگی نفس دارم  و تنم زیر آب داغ شروع می کند به لرزیدن و لرزیدن... چند باری تعادلم به هم می ریزد و همان جور نقش زمین می شوم! نمی فهمم خدایا این دیگر چه حالی ست؟! دیشب که خوب بودم!..
تاب ماندنم نیست بیش از این،
ناگزیر تند و تند تمامش می کنم و می آیم بیرون. معجزه ایست که بی آنکه بیفتم خودم را به اتاق - که دقیقا تهِ تهِ این سوی سالنِ  مارپیچ است- می رسانم و روی تخت از حال می روم.
بچه ها که از ورودم جا خورده اند- وقتی می رفتم همه خواب بودند و بیدار که شده بودند گمان برده بودند  دانشگاه رفته ام-  حالم را که می بینند جا خوردگی شان را یادشان می رود و با آب قند به دادم می رسند...
ناخوش احوالی دست از سرم بر نمی دارد.
به نماز جماعت نمی رسم. اما وقتی می رسم به نمازخانه، پیامک موناسادات می آید و آن خبر ناگوار...


شیخ «نِمِر»مان را هم از ما گرفتند..

نمی دانم چه می شود که یکهو انگار دنیا روی سرم آوار می شود. انگار شیخ زکزاکی را هم همین حالا گرفتند و بردند، انگار حاجیان منا هم همین حالا پرپر شدند، انگار سوریه و مدافعان و سردارانش هم همین حالا غرق خون می شوند،نهر خون می شوند، انگار یمن حالا ویرانه می شود، و بحرین همین حالا به بغما می رود، انگار عراق و غزه حالا ضبح می شوند، انگار انگار انگار، روح بلند امام خمینی حالا به ملکوت اعلا می پیوندد..
انگار من همان دخترک 14 ساله ام که تو را گم کرده بود و می خواست..

اشکم مهار نمی شود. انگار پر کشیدن شیخ نمر همه ی تلخی ها را یک جا پاشید توی قلبم.

حس می کنم که تنم هر لحظه داغ و داغ تر میشود.

ساعت هشت می شود و جزوه را تمام کرده ام، جزوه ای که صفحه صفحه اش با اشک هام ناهموار شده..
 و تنم دارد در تبی مهارنشدنی می سوزد.
سرگیجه امانم را بریده.
تمام تنم درد می کند...

جمع می کنم و می زنم بیرون. ریختن سردی باد توی صورت داغم، ترکیب عجیبی را به وجود می آورد!
پاهایم مرا تا اتاق می کشانند..
هر لقمه بلیعدین غذا، انگار بلیعدن دردناک یک سنگِ توی گلو مانده است. یک دردِ گلوله شده،یک ترسِ مچاله شده، یک غمِ به بغض پیچیده شده...
هنوز هم حس سرگیجه دارم.
شیخ نمر را هم از ما گرفتند؟..

لعنت خدا به دنیا و اهل سفاک و خون ریزش..
لعنت خدا به دنیا و اهلش که تاب علی که هیچ، تاب علی دوستان را هم ندارد..
لعنت خدا به دنیای دون که بغض و کینه اش از محمد و آل محمد تمام نشدنی ست..
...

دارم فکر می کنم- با آنکه ترسیده ام - که چه جدال قشنگی دارد می شود.. آرام آرام مرزها پیدا و پیدا تر می شوند.. آرام آرام وعده ی خدا محقق تر می شود، ضعیف نگه داشته شدگان عالم را ، هر چه بیشتر با بغض و کینه ی حالا دیگر انکار نشدنی شان می کشند، بیشتر و زنده تر می کنند!...

دنیای بی لیاقتی که بی محمد و آل محمد خاک بر سر تو، چشم باز کن و ببین! پر از خمینی ها شده ای!
«نمر» را نه از تو، که از مستضعفانِ دردمند عالم گرفتند. حسرت در بند کردن «نمر» هم به دلت ماند و تو یک بار دیگر آرزو به دل ماندی! این«خمینی»ها اسیر تو بشو نیستند، به همین امید از بغض و نفرتت بمیر! این ها خودشان را از تو دریغ می دارند..
این ها قطره قطره های خون حسین است که جوشیدنش تمام نشدنی ست..

صبور باش و ببین، پایان این قصه از آن کیست!



--------------------------------------------------------------------------------

سرخط:
این فاطمه ها!..
یعد از آن «فاطمه»1 ی عزیزی که انگار تنها آمده بود که مرا به حیات پیوند بزند و بعدش هم برود، در این چند سال روح نازکم با هیچ دوست دیگری پیوند نخورده بود..
تنها تعلقش «کبری» ای بود و هست که کانه خواهر بزرگه ام، روحم به روحش وابسته شده بود و هست، دقیقا به همان قدر و به همان سان!

حالا این «فاطمه»2ی مهربان سر و کله اش در زندگی ام پیدا شده که آمده تا دوباره روح مرا به روح بزرگ و مهربانش پیوند بزند. عجیب دلبسته ی خوبی های این «فاطمه» شده ام! خدا حفظش کند...
گاهی دوست دارم ساعت ها بنشینم و به خوبی هایش بیندیشم!

این «فاطمه»ها!...
دوباره همان دخترک 14 ساله می شوم و یاد آن بانویی که آمده بود و نامش «فاطمه» بود...

هیچ وقت نفهمیدم که چرا از وقتی طعم زندگی ام به مهر شهدا آغشته شد، همیشه شهدای گمنام دلم را از هر هوایی، هوایی تر می کند...


پی نوشت:
1.فاطمه ص.
2.فاطمه د.