حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

ز هر چه رنگ تعلق ...

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۴ ق.ظ

یعنی جبهه همین پشت است؟!اگر ما را آورده اند خط مقدم ، چرا صدای توپ و تانک نمی آید ؟!

شانه ای بالا می اندازد که یعنی حال پاسخ دادن ندارم.

مقابل در مدرسه می ایستیم . با خاموش شدن چراغ های اتوبوس ، همه جا دوباره مثل جنگلی مخوف ، محو می شود . خدای من یعنی فاصله من با آنان که پشت دیوار می جنگند و شهید می شوند ، چه قدر است ؟!خودم را در چند قدمی آخرت حس میکنم . وای بر من !یعنی فریبم دادند و آورده اند اینجا که جانم را بگیرند ؟؟می خواهم زنده بمانم ... خدا بگویم این داوود بقال را چه کار نکند!

همه وارد ساختمانی میشویم که کلاس های درسش خوابگاه مسافران جبهه شده و حاج حسن غلامی که شوهر خواهرم است ، حاج مصطفی اشتهاردی ، خلیل رادیات ساز و سرپرستمان حاج داوود بقال را زیر نظر میگیرم . نالوطی ما را اغفال کرد و آورد خط مقدم...                عباس دست طلا



والله که من سرسوزنی احساس شرمندگی نمی کنم از اینکه که اعلام کنم تا قبل از 18 سالگی با تقریب خوبی تمام، و امروز هم که 21 ساله ام قریب به نیمی از وسایل و لباس ها و حتی تسبیح و قرآنم صورتی رنگ اند.

ذره ای و کمتر از ذره ای هم شطحیات گهربار سبک اندیشگانِ _ از جنس موافق و مخالف _ مدعیِ شرعیات برایم حائز اهمیت نیست! شایسته ی خودشان!

اما،

یک چیزی را نمی دانم.

این ها که اصرار دارند زن ها را از بیخ و بن موجوداتی صورتی بفهمند و بپذیرند و جالب تر آنکه مصرانه به خورد خلق الله هم بدهند و اسمش را هم بگذارند کار فرهنگی و دینی، نمی دانم که بار سنگین شرمندگی شان را چطور می خواهند از صراط عبور بدهند...

خدا هدایتمان کند، همه را. ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا!

 

پی نوشت: یک چیز مفصلی خواهم نوشت _ ان شاءالله _. روضه ای در باب «صورتی اندیشانِ مشکی پوش!»...