حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

ارض کربٍ و بلا

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۲۶ ق.ظ

زخمی ام التیام می خواهم/ التیام از امام می خواهم/ السلام وعلیک یا ساقی/ من علیک السلام می خواهم/ مستی ام را بیا دوچندان کن/ جام می پشت جام می خواهم/ گاه گاهی کمی جنون دارم / من جنونی مدام می خواهم...

 

خدای حسین !... چقدر نمی شناسَمَت...

حکما تو باید خدای قشنگ تری باشی. پرستیدنی تر، بی هیچ چون و چرا. که آدم دلش یک لحظه بی پرستیدنت دوام نیاورد. مچاله بشود برود پی کارش...

حکما خدایی که حسین بن علی (ع) این گونه به سمتش می رود و این گونه به سمتش فرامی خواند، باید خدای دیگری باشد از آن که من فهمیده ام و شناخته ام.

راستی من یک عمر چقدر تو را بد فهمیده ام.

خدای کربلا! خدای _ بعد _ از _ ظهر _کربلا ! خدای زینب...

خدای زینب...

خدای زینب ...

یقین تو باید خیلی فرق کنی با خدایی که من یک عمر شناخته ام و گاهی پرستیده ام و گاهی نه. تو باید خیلی خواستنی تر باشی که آدم این طور به تو تکیه کند و به کوه هم طعنه بزند...

 راستی چه کردی بودی با زینب (س) آنوقت که پاره یِ_ پاره یِ _تنش را ، با فخر به سمت تو گرفت و گفت : « اللهم تقبل منا هذا قلیل ... » ؟...

 پاره ی همان  «پاره ی تنی» که چون چشم به جهان گشوده و گریسته بود، تنها در آغوش او آرام و قرار گرفته بود،

همان زینبی که کربلا را بعد از حسین و بی حسین هم دید...

و قسم به روضه ی صبرِ _ زینب...

                                    ایستادگیِ _ زینب ،

                                                   عزتِ _ زینب...

خدایا! چقدر حق داشتی که قسم های عجیب و غریبت را توی حروف مقطعه بیاوری. یعنی که بیاوری و نیاوری. یعنی که یک اشاره ای بدهی و بگذری... قصه ی زینب مگر گفتنی ست؟ مگر فهمیدنی ست؟...قصه ی زینب، قصه ی تو است و _خدا_یی_ات_ و زینبِ «فاطمه»...

زینبِ «علی»

****

کاف ، ها، یا، عین ، صاد...

****

خدایی که خودت باشی و مثلا بنده ای که من، می دانیم هر دو که این تصویری که از تو برای خودم ساخته ام و شناخته ام، اگر از جانب انصاف نگذرم که یک جاهایی اش قشنگ است و کمی شبیه ات و خیلی هم پرت و پلا نیست ، اما تا حد خوبی این خدا تو نیستی! تصویر خوش آیند من است از تو . تعارف که نداریم با هم.این خدا را باید مچاله کرد و  انداخت دور؛ باید خودت را شناخت. خودِ خودِ خودت. همان که در «کاف» و «ها» و «یا» و «عین» و «صاد» جاری است...

یعنی که شناختنت نشانه می خواهد و الگو! چراغی که آدم بگیرد پیش پایش و دلش قرص باشد که بی راهه نمی رود!

«اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الهُدی وَ سَفینَهُ الْنِّجاه . »


                               


****

 این روز ها واین محرمِ امسال ، فقط یک سوال بزرگ شده است تمام فکر و ذکر و روضه رفتن و نرفتن هایم. خدایی که من پرستیده ام و شناخته ام، اگر شبیه همان خدای حسین بن علی (ع) نیست ، که نیست ، پس از کجا آورده امش ؟؟!پس به کجا می بردم؟

به گمانم بیست و اندی سال کافی باشد برای سرگردان رفتن. تا حد خوبی می شود اسمش را گذاشت هرز رفتن. "لهوا و لعبا" ی با کلاه شرعی! یک کلام و خلاص!

حد لهو و لعب که همیشه در گناهان مصداق پیدا نمی کند که، همین نابِ تو را نداشتن و نفهمیدن و نشناختن، یعنی که مشغول بودن به غیرِ ناب تو، به بدل تو، به مجسمه ی کپی غیر برابر با اصلِ تو اما خووووب شبیه تو؛ و خوش آیند نفس آدم که قانعش بکند که خدا دارد دیگر... ، همین یعنی هرز  رفتن، بیهوده بودن ، «لهوا و لعبا»

****

امسال فقط بی بی کوچک سال اما بزرگ قلب و بزرگ روح کربلا مرا صدا کرد. نمی دانم چه حکمتی تویش بود اما بکهو شبِ رقیه خاتون(س) دلم روضه خواست،دلم گریه خواست، دلم ماتم خواست... (به دلم افتاده که بی بی کوچکی که گره های بزرگ باز می کند، امسال قرار است گره های روح مرا با دست های کوچک عزیزش باز کند...و حاجت هایم  را دانه دانه از کسی که می داند بگیرد و مهربانانه بگذارد پیش رویم...) و شب های دیگر به طرز مشخصی گریختم از رفتن و خود را سپردن به نوای روضه خوان ها. انگار که می ترسیدم دستم را بگیرند و  از توی اقیانوس عمیق فکر هایم  بکشندم بیرون و پرتم کنند توی  همین عالم فکر نکردن.

دلم عجیب یک روضه ی عمیق می خواست. یک نفس پاک و مخلص که یک کلام بگوید «کاف» و «ها» و ... و مجلس خودش تا آخر قصه را برود..،

دلم امسال شور و هیجان نمی خواست. آب و تاب ها و تکه  انداختن های سیاسی نمی خواست.

دلم فقط کمی حسینی شدن می خواست! شبیه « حسین(ع)» خدا را فهمیدن.


------------------------------------

سر خط: هر بار که می روم خانه و هر بارش  که کاری پیش بیاید که از این خیابان بغلی خانه مان رد شوم، این شهر نقاشی ِ روی دیوار حسابی توی فکر می بردم.  شهر نقاشی روی دیوار، شهر عجیبی که مال من نیست! آنقدر غریبم با آن که خدا می داند. ولی همه اش می گویم نکند نقاشی دارد راست می گوید! این شهر، دقیقا همین شهر خودمان نیست؟!

شهر ِنقاشی را اگر اشتباه نکنم امسال حوالی نوروز کشیدند روی این دیوار. یک دیوار بزرگ و طولانی که آن طرفش حیاط یک باغ خیلی خیلی بزرگ است که صاحبش هم معلوم نیست- لااقل من نمی دانم!- و این طرفش هم، شهر ؛یکی از خیابان های شهر. دم عیدی اول آمدند سرتاسرش  را یک دست رنگ زندند . معلوم بود که می خواهند طرحی روی آن بکشند. کنجکاو بودم که ببینم چه می شود تهش. چند روزی بیرون نرفتم تا یک شب که آقای بابا گفت امروز دیده که چند تا دختر جوان هم سن و سال من و آبجی خانم ، دستمال بسته اند دور سرشان و لباس کار پوشیده اند و دارند نقاشی هایی روی دیوار می کشند...

وقتی دیدمش که کامل شده بود و دختر ها کارشان را تمام کرده بودند و رفته بودند پی تعطیلات و خرید های عیدشان شاید.

روی دیوار تصویر یک شهر بود. مثل این عکس هایی که روی یک سوژه اش  زوم کنند و بقیه اش تار شود، سوژه ی زوم شده ی این شهر آدم ها بودند.سایه هایی از آدم ها در واقع- و تارهایش ساختمان ها و خیابان ها و ... .- آدم هایی از پیر و جوان و زن و مرد و بچه و بزرگ.

چیزی که مرا از همان نگاه اول با این شهر غریبه کرد، با همه ی زیبا تصویر شدنش و با نشاط تصویر شدنش و رنگ های دوست داشتنی اش ، این بود که هیچ سایه ای شبیه من در این شهر نبود.

هیچ سایه ی زنی با چادر...

و هر بار که رد شدم  و می شوم ، ناخودآگاه فاصله ام را با دیوار و جهت تابش نور خورشید طوری تنظیم می کنم که سایه ام بیفتد روی دیوار. سایه ی چادرم و تکان های ملایمش با باد.سایه ی زنی که چادرش را دوست دارد و حتی از سایه اش هم خوش حالی و عشقش پیداست.در شهر نقاشی های روی دیوار، چادری ها توی شهر نیستند. و من از خودم می پرسم چرا توی مخیله ی دختر های نقاش  ایده ی کشیدن حتی یک دانه زن با چادر هم نیامده است؟ نکند که چادری های عاشق توی شهر های واقعی هم، آنقدر با جامعه غریبه و نامانوس  اند و نتوانسته اند در کنار بقیه هم خودشان را تعریف کنند، با همان چادرشان و اتفاقا با همان عشق به چادرشان، که کسی اصلا چادری ها را نمی بیند، توی خاطرش نمی ماند، عشق به چادر که دیگر مفهمومی فضایی است...

نکند؟...

-: حجاب بهم میاد؟

-: به جسمت یا به روحت؟ ..

شاید به هیچ کدامشان، حجاب به تو نمی آید!

-: کدام مهم است؟

...

 

 

 

۹۴/۰۸/۰۴