حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

طرح اقدام متناسب مهردخت و مروارید

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ق.ظ

یاری خدا تا همین قدر بر تو بس که دشمنت در مورد تو به معصیت خداوند افتاده است.             امام زین العابدین (ع)

 

اعتراف می کنم که هرچند با فرکانس خیلی کندی در این جا به حرف می آیم اما توی to do list هر هفته و هر روزم، یک آیتم ثابتی وجود دارد به نام : مروارید .

اعتراف می کنم که هرچند  فقط آخر هر شب که خستگی ام به اوج خودش رسیده و آماده ی بیهوش شدن می شوم، یادم می افتد که کاش برای وبلاگم بنویسم...

-برای وبلاگم که نه، برای دل خودم ، توی وبلاگم که این جا باشد-

،

اما با فرکانس خیلی تند تری -یک روز در میانش را مطمئنم- می آیم این جا . لابه لای باز کردن یک تب که جیمیل ادمین باشد و یک تب که خبرگزاری فلان و فلان و یک تب که سایت دانشکده یا همان cecm ، آرام و یواشکی یک تب کوچک هم باز می کنم به اسم مروارید (انگار که مثلا نباید کسی بفهمد و متوجهش بشود! انگار از آن سایت هایی است که مثلا مامان و بابا ها نباید ببینند تو توی آن هایی و اگر یکهو بیایند توی اتاق باید با دو برابر سرعت نور تب مذکور را بکشی پایین و خودت را بزنی به آن راه:)) ) و بعد هی لا به لای انتظار برای load شدن و send شدن آن بقیه ، یواشکی می آیم یک نگاهی هم به قد و بالای این می اندازم و هی دلم غنج می رود برایش و هی قربان صدقه ی رنگ آرامش بخش گل های آبی اش که زمان زیادی را صرف پیدا کردن و پسندیدنش کرده ام1، می روم و دستی به سر و گوشش می کشم و دوباره می روم to do listم را چک می کنم که خیالم راحت باشد یک وقتی را برای مروارید باید پیدا بکنم چون همین دقیقه یک موضوع جدید به ذهنم رسیده که خیلی حیف است ننویسمش.

اعتراف می کنم هر بارش هم که به این نقطه می رسم یک لحظه مکث می کنم و با خودم می گویم:

-: اول آن قبلی ها را بنویس حالا، بعد این یکی را. ترتیب خیلی مهم است. هر دم بیل که نمی شود همین طوری! ( توی پرانتز باید اعتراف کنم که از بچگی از آنارشیسم و دچار شدن به آن یک واهمه ی ذهنی و ذاتی داشتم -و دارم شاید هنوز هم-. پرانتز بسته. )

-: حالا چه فرقی می کند، قبلی ها را که ننوشتی تمام شد. فعلا این نقد را بچسب، نسیه را ول کن. هی لیست مو ضوعاتی که می خواهی بنویسی  را عریض و طویل می کنی الکی که چه! آخرش هم هیچ کدام را آنوقتی که داغ اند و پر از واژه، نمی نویسی. وقتی هم که بیات شد که دیگر  حکمش مثل نماز قضا می شود. 

(اعتراف میان دستور: در اینجا دستم  شل می شود از نوشتنش و غلیانِ اشتیاقِ در لحظه ام هم، کور. )

-: خب همینی هست که هست! من کلا اصلا ذاتم همین طوری است! باید حتما اول قبلی ها را بنویسم تا ذهنم خالی شود از بار اینکه یک کار هایی بوده که باید انجامشان دهم اما نداده ام! بعد نوبت بعدی ها بشود.

-: خب سرکار علیه کمال گرا! این طور که هیچوقت ذهن شما خالی نمی شود! نه که آدمی هم هستی که کم فکر می کنی! نگران نباش، بالاخره یک روز سوژه هایت برای فکر کردن تمام می شود ان شاءالله! منتها بنشین تا موعد گل نی تا به ذهن خالی برسی...

-: :|

...

اعتراف می کنم همیشه به این قسمت از حدیث نفسم که می رسم، شیطان ملعون یاد آن یکی وبلاگم می اندازتم، همان قبلی که سرشار از روز های دوران پسابچگی تا نوجوانی و سال های آخر دبیرستانم بود( سال های آخر دبیرستان آدم چه است؟! نوجوان یا جوان؟!) . همان که یک روز – از همان روز هایی که لب به لب می شدند از تکان های شدیدم برای تغییرهای بزرگ- (بعد از روزهای مفصلی فکر کردن در مورد بیهودگی یا عدم بیهودگی وبلاگ مذکور برایم بعد از آنکه آدم دیگری شده بودم- به ظن آن روز هایم البته. – و خستگی و کلافگی از به نتیجه نرسیدن در موردش، ) ظرف مدت ده دقیقه به این نتیجه رسیدم که دیگر نمی خواهمش و خلاص

،

این یکی را هم دیگر نخواهم و خلاص.

( وسوسه های این بار مضاف اند به حسی که در پست قبلی هم شرحش دادم کمی. میل به سکوتم توی این روز ها. )

البته توی ذهنم به این هم توجه دارم که این بار اگر بخواهم چنین کنم قطعا تصمیمم را در کمتر از 25 دقیقه نمی گیرم چون اولا که الان نسبت به آن موقع تقریبا چهار سالی بزرگتر شده ام فلهذا ایجاب می کند که حداقل دوبرابر آن زمان صرفش شود الان. از طرفی هم دو برابرش که می شود بیست دقیقه را نمی شود انتخاب کرد چون بالاخره این تصمیم مثل برجام که نیست که آنقدر سر راهی و بی اهمیت باشد که . افت دارد که آدم شان وبلاگش را آنقدر بیاورد پایین که به اندازه تصویب شدن برجام در خانه ی ملت بخواهد وقت صرف تصمیم گیری بر ادامه ی بودن یا نبودنش بکند. پس فلسفه ی آن پنج دقیقه ی اضافه تر هم همین است که بالاخره باید آدم یک فرقی با برجام بکند دیگر و الا فردا در دروازه را می شود بست اما دهان مردم را نمی شود اگر بخواهند بگویند به اندازه همان هم مرواریدش را دوست نداشت.

اعتراف می کنم اما که بیست و پنج دقیقه هم که تمام می شود، من باز نمی توانم تصمیم بگیرم. با تمام وجودم حس می کنم این را که می گویند آدم هرچه سنش بالاتر می رود، دل بستگی و  دل کندنش هم سخت تر می شود. امروز مثل چهارسال پیش نیستم دیگر که به این نتیجه برسم که نمی خواهمش و خلاص. یک حس کوچکی یکهو از آن پشت ها می خزد آرام که اگر یکروز دلت برایش تنگ شد؟... ومن دستم شل می شود. دست که نه، قوت تصمیم گیری ام بی مغز می شود.

اعتراف می کنم که این جا را دوست دارم. حتی اگر نرسم که خیلی دَرَش بنویسم. اما همان گاه گاه کوچکی که دلم می گیرد و هیچ جای دیگری نیست. هیچ رفیق دیگری نیست، همین جا، که فقط منم و تو ، دنج ترین جای دنیاست. پس حکمش حکم خاطره بازی و این ها نیست، حکم همان نفس آخری است که وقتی از  تهران و خستگی هایش، درس ها و فشارهای بی پایان این مثلا ام الدانشگاه ها، admin.kh بودن و فشارهای روحی و روانی اش ، دلتنگی هایم برای یک نظر، فقط یک نظر چهره ی خانم مامان جانم را دیدن، و دست های آقای بابا را روی صورتم کشیدن ، انقلاب و امت اسلامی و... خفه می شوم، دوباره زنده ام می کند و به زندگی و همه ی این واقعیت هایش برای دوباره و دوباره ادامه دادن، پرتابم.

وقت هایی مثل همین حالا ، که هزار و یک کار روی سرم ریخته، اما دلم دقیقا می خواهد که همه شان را ول کنم و بنشینم اینجا و مطلب بنویسم.  از پروژهای lateخورده و هنوزlate  نخورده. از کوییز فردا و hw های تحویل داده و نداده. از قرار با فلان مسئول سازمان و از فرستادن برنامه زمان های خالی به موناساداتِ مرکز. از اعمال تغییرات لازم در طرح زن و  فرستادن ایمیلش به شورای خواهران. و بعد هم ست کردن جلسه ی حضوری اش. از نبضی که نمی دانم کجای دلم بگذارمش! ( نبض را دوست داشتم اما تمام شد برایم، همین.پس هیچ کجای دلم دیگر جایی نمی خواهد! آخیش:) بعد از این باید در پی متولد ساختن(؟!) موجود جدیدی باشیم که هنوز نیامده من عاشقش شده ام:) )، نذر های زیارت عاشورا باید ساماندهی شوند و ارائه ی مبنا را هنوز شروع هم نکرده ام و کمتر از بیست روز فرصت مانده فقط... نرم افزار hspice  ام هنوز نصب نشده :( . شورای علمی و تیم فضای مجازی را تا خودم پیگیر نشوم به گمانم حالا حالا ها تکان نخورد از جایش. این هفته با دختر ها تماس نگرفته ام:(( بیچاره ها، دلشان به چه مشاوری خوش است!.. هم شنبه هم سه شنبه که موعدشان بود، آنقدر اعصابم از حواشی متفرقه له شده بود که اصلا حوصله ی حرف زدن با خودم را هم نداشتم... کلاس تحلیل سیاسی را هم باید به محبوبه کمک کنم تا پا بگیرد. سامانه پیامکی و سایت هم هستند راستی .

جلسات شورای اساسنامه کتابخانه ...

آخ آخ آخ... پروژه ی کاری ام هم روی هوا مانده:((  این هفته با هیچ کدام از تیم پروژه تماس نگرفتم که قرار جلسه را ست کنیم.. با همین فرمان جلو بروم، بعد از اینجا، سال بعد را باید در زندان و در حال خوردن آب خنک، به فعالیت های انقلابی ام ادامه دهم ، خیلی هم عالی :)

صدای آرزوست انگار...

-: می خوای بری امام صادق امشب؟

-: می خوام برم امام صادق امشب؟

می خندد! - : این رو که من گفتم!

می خندم.  -: خب منم از خودم پرسیدم!

یک لحظه فکر می کنم... امشب شب خانم رقیه (س) است...

-: آره، آره میرم امشب.

-: بدو پس، سرویس میره ها!

....


                              



آخر نوشت: خیال داشتم از تشکیلات اینجا ننویسم . اما خیال می کنم که بنویسم من بعد. هم این که اگر ننویسم گاهی، دلم از غصه می ترکد احتمالا و این جا بهترین جا است( هم من نمی ترکم، هم کس دیگری دلش نمی گیرد:) و این طور بهتر است. ) هم این که خب بخش های خوبش هم زیاد است گوش شیطان کر، خاطره های خوب، بمانند دل نشین می شوند.

و هم اینکه حالا چه بخواهم چه نخواهم، این سال پر حادثه و فراز و نشیب ، جزئی از زندگی ام شده است و می شود. پس هر طور که هست، دوستش دارم ؛ با تمام خاطره های خوب یا شاید،

همین : با تمام خاطره های خوبش :)


بعدا نوشت:

1)قالب مذکور را فعلا با این صورتیِ ملیحِ فعلی عوض کردم :) به از آن نباشد، این یکی را هم خیلی دوست دارم...


------------------------------------------------

سرخط : دیر شده است اما هنوز هم که یادم می آید انگار که خودم توی آن فشارم، انگار که خودم دارم ذره ذره نفس تنگی می گیرم، بعد عطش امانم را می برد، بی حال می شوم، ...

نفسم به شماره می افتد از حتی تصور کردنش. یاد آن لحظه ای می آید توی تصورم که دور آخر طواف بیت الله الحرام، یکهو فشار جمعیت زیاد شد. موج جمعیت از  خانواده جدایم کرد. فقط چند ثانیه طول کشید تا چشم باز کردم و دیدم در حلقه ای از مرد های درشت هیکل عرب محاصره شده ام که به سختی هم من و هم آنها داریم خودمان را نگه می داریم تا کمتر به هم برخورد کنیم... یادم می آید که زیر لب شروع کردم به آیه الکرسی خواندن، خدایا خودت حفظمان کن.  چشم هایم شروع کرد به سیاهی رفتن از کمبود نفس.  فقط چند ثانیه شده بود همه ی اینها. یک دفعه یک جوانی که فقط این ازش  در ذهنم مانده که موهایش فرفری و رنگ پوستش تیره تیره بود، خطابم داد که : یا اختی ! یا اختی... و با چشمش اشاره ای داد به راهی که با دستش از لای جمعیت باز کرده و به سختی نگهش داشته بود . و من فقط یادم مانده که لابه لای سیاهی چشمم، خودم را از حلقه ی جمعیت انداختم بیرون . افتادم درست آن طرف مقام ابراهیم. یک نفس و دوباره حیات ...

من منا و جان باختگانش را با تمام  جسم و  روح و روانم  فهمیدم .

چقدر قلبم را فشرد و با درد مچاله کرد...با هر یک دانه ای که به آمار قربانیان اضافه شد، من هم یک بار با همان حس عطش  و  خفگی و  فشار طعم مرگ را چشیدم ...

لعنت خدا بر آل سعود . لعنت دائمی خدا بر آل سعود.

باشد که به زودی نابودی ات را جشن شکرانه بگیریم ...