حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

عبور

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۵۹ ق.ظ

مسئولیت ما،داشتن روحیه،قدرت و چنان شناختی از اسلام است که هر آن حاضر باشیم از همه چیزمان در این راه بگذریم! اسلام این را می خواهد .                                                                                                   

شهید دیالمه


می نشینم درست مقابل آینه و خیره می شوم به تصویری که برایم قاب گرفته. برای لحظه ای جا می خورم! باور نمی شود که این منم، این قدر شکسته و محزون! مگر چقدر زمان گذشته؟ و یا مگر چه طوفانی وزیده که مرا این چنین متفاوت و حزین تر از همیشه بر جای گذاشته ؟چشم هایم را آرام می بندم و می روم به سال های قبل ... درست به پنج،شش سال قبل و حتی قبل ترش، روز هایی که هیچ خیال هم نمی کردم که دست تدبیر پروردگار چه طرح های بی نظیری را برای من و دنیایم به جان و تن قلم انداخته ... می کوشم تا همان چهره ی آن سال هایم را در نظر بیاورم 1آخرین باری که در مقابل آینه ایستاده بودم و بعد از آن دیگر هر بار که خودم را دیده بودم، بیشتر از قبل نشناخته بودم و غریبی کرده بودم، دقیقا کی بود؟!  

هر چه به مغزم فشار می آورم به جز مشتی تردید و تصویر مبهم چیزی به دستم نمی دهد. می فهمم که فایده ای ندارد. که تاریخ نگار مغر من هم تقصیری ندارد اگر راه به جایی نمی برد! خیال می کنم که هرگز نفهمیدم که طوفان درست از کدام نقطه شروع به وزیدن کرد ... به قدری آرام و بی سر وصدا آمد که تنها دانستم که موسم کوچ فرارسیده است، و تنها همین .

پوست انداختم! آن قدر که حالا تنها می دانم که دیگر هیچ شبیه به چهره ی پنج سال پیش یا شاید پنج سال و یک ماه پیش یا یک هفته پیش و یا حتی همین هفته ی پیشم نیستم... چشم هایم را آرام و آرام باز می کنم و دوباره چشمم می افتد به آن تصویر قاب گرفته ی پیش رویم. خیره می شوم به او، خیره می شود به من! این منم که این همه غریبم یا او ؟! چشم هایش را می بینم که قطره های اشک رقصان در آن می درخشند ، ناخودآگاه اشک هایم جاری می شوند ... لبخند می زنم ، لبخند میزند!

آنقدر گریه می کنیم هر دو تا  اشک هایمان با هم یکی شود و معلوم نباشد که این همه، اشک های من اند یا او که قالی زیر پایمان را این طور تر کرده اند ...


*****

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد که از کثرت حرف ها به سکوت آمده ام! حالا منم و یک عالمه حرف و سوژه و موضوع که از در و دیوار ذهنم بالا می روند و هر از گاهی یکی شان یادش می افتد که یک مدتی است قلقلکم نداده و باید دوباره دست به کار بشود. حالا منم و یک عالمه پست منتشر نشده و پیش نویس از تمام این مدتی که این جا سوت و کور شده و از هر بابی که فکرش را بکنید، که مدت هاست در لیست انتظار مانده اند تا یا ویرایش شوند، یا اینکه چند خط آخرشان هم تکمیل شود بلکم ناقص الخلقه متولد نشوند. بعضی های دیگر هم برعکس اند، نطفه شان هنوز درست و حسابی شکل نگرفته و همان طور بین زمین و هوا هویت و چیستی شان معلق مانده است، تنها چند خط ناقابل اند که یک جرقه ای چیزی پرتشان کرده در وادی در هم و بر هم ذهن من و حالا فقط دل خوش اند به یک کور سوی امیدی که یک روز جان بگیرند و خودشان و مرا خلاص کنند از این پا در هوایی ...

و_ منم_ و_ ذهنی_ که_ خسته و شاید آشفته_ است، و انگار که یکی از یک طرف با یک سرنگ خالی دارد آهسته آهسته سرمایه و سوخت کار کردنش را می کشد و _فلج_ش_ می کند، و یکی دیگر از آن طرف سر یک شلنگ پرفشار با حداکثر نرخ دبی را از یک مخزن غول پیکر پر از فکر های جدید، ایده های جدید، دل نگرانی ها و واهمه های جدید، دل خوشی ها و دل ناخوشی های جدید و امید ها و ناامیدی های جدید، درش رها کرده و رفته ...

تنگ نظر ها با هم راه هم نمی آیند، انگار که مسابقه است و هرکس مرا درمانده تر کند برنده تر است! آخر رحمی هم به من نمی کنند که مگر من _چقدر_ توان_دارم که هر دو تان را با هم مدیریت کنم و حالم هم خوش بماند؟! تنها لطفی که روا داشته اند این است که گاه گاهی، البته فقط گاه گاهی کارشان را شیفتی می کنند . مثلا یک روز این غلبه دارد ، یک روز آن !

ذهن خسته، آدم را فلج و قفل می کند و ذهن پر مشغله هم از آن بد تر ... و من از این هر دو بهره مند ، مراتب تشکرم را به اطلاع خودم و جمیع دوستان و آشنایان رسانده و از خداوند متعال برای همگی طلب صبر و شکیبایی دارم ...

دارم پرت و پلا می نویسم ؟! نه خیلی هم . این را لااقل دیگر مطمئنم !

یک مرضی هم هست به اسم _لحن خوانی_ که وقتی بهش دچار می شوی دنبال بهانه می گردی تا هر که هرچه بهت گفت ، اتوماتیک وار آن لحنی که برایت بهانه آور است و منتظر جرقه اش هستی را از حرف بیچاره اش بخوانی و بهش بچسبانی و بعد هم یا قشقرق به پا کنی که بیچاره بماند که این دختره چه _ش است ؟! یا اینکه سعه صدر خود تراشیده به خرج بدهی و بریزی توی خودت و هی غصه بخوری و هی دلتنگ بشوی و هی قلب کوچکت کوچک و کوچک تر بشود از غصه ی این مَرَضَت که خودت هم ازش کلافه ای و می دانی با آنکه نیت کرده ای که خدایا آنقدر مرا به خودم و عیوب خودم مشغول گردان تا کاستی ها و عیوب دیگران را نبینم و بگذرم، اما داری مثل بلانسبت شما فلان، به عالم و آدم بهانه می گیری و با همه ی صبوری که داری و خصوصیت مادر زادیت است آنقدر حساس و کم تحمل شده باشی که منتظر باشی که یکی بهت بگوید روی چشمت ابرو...

و دیگر مثل قدیم هایت حوصله ات نکشد و کم بیاورد از بحث کردن با آدم ها، که متقاعدشان کنی حرفت درست است و اصلا جای ابرو دقیقا بالای چشم است اتفاقا ...

و دچار یک بحث گریزی شدید شده باشی( بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیل ، من شدیدا خسته از ... ) و دلت بخواهد که یک حصار آرامشی دور خودت بکشی و ساکت و بی حاشیه کارهایت را پی بگیری که همه هم بدانند باید به آن احترام بگذارند ...

 و زجر بدهی بیچاره ی اطرافیانت را هم ...

الهی هیچ کس به این مرض دچار نشود! که درمانش فقط به خودش وابسته نیست و بگذریم از این قضیه هم !

دارم پرت و پلا می نویسم ؟! شاید هم ...نمی دانم .

*****

منم و دنیای غریبی که این روز ها حوالی خودم ساخته ام و هم دل ناخوشی عظیمی ازش دارم و هم واهمه ی عجیبی از عبور کردن از آن . انگار که شیشه ای باشد که نباید بشکند ... در عین اینکه یک بی قراری مفرط هم در ذاتش نهفته است که مدام به یادم می آورد که باید ازش بگذرم . انگار که مَثَل همان تارهای عنکبوت أَوْهَنَ الْبُیُوتِ أَوْهَنَ الْبُیُوت است .

و من باید بشکنمش اما نه مثل همه ی شکستن های دیگر  ، این شکستن از آنهایی ست که صدایش را جز خودم و او که بین انسان و قلبش حائل است ، نباید اصلا  کسی بشنود . و چند و چونش را هم . والا می پوسد ، می گندد ، بی خاصیت می شود...

منم و با همه ی این اوصاف تمایل عجیبا زیادی به سکوت . به دوباره سکوت . دوباره سکوت یعنی بازگشت به خصلت مادرزادی ام که سکوت است ... که کم صحبتی است . که به قول آن آقای مشهور روان شناس : دریایی عمیق با گستره ای کم ... که یکی دو سال است به اقتضای شرایط و نیاز تاچارا پا گذاشته ام رویش و  خفه اش کرده ام ولی بیش از این نمی شود .

یک روز هایی ، از بچگی تا همین چند سال پیش ، اگر سکوت خصلت مادرزادی و یک ویژگی شخصیتی ام بود و عمدی یا خودخواسته نبود ،

یک روز هایی ، از دو سه سال پیش تا همین حالا ها ، اگر عمدا و خود خواسته سکوت هایم را شکستم و به حرف های بسیار آمدم ، لازم هم بود ، اقتضا می کرد ، نه اینکه نشسته باشم درِ خانه و با خاله خانباجی ها صغری کبری چیده باشم  ،

حالا امروز دوباره دلم از حرف دست کشیدن می خواهد ... به قول علامه آدمی به دوسالگی به حرف درمی آید اما تا خاموشی اختیار کند سالها طول می کشد ... به حرف درآمدن زود است اما سکوت خیلی مشکل است و خیلی ریاضت می خواهد و چقدر زحمت می خواهد و چقدر کشیک نفس کشیدن می خواهد تا سکوت اختیار شود و تا حرف ها جمع و جور و غربال گردد ، تا هرزه گو و هرزه خوار نباشد و روی حساب حرف بزند ... مثل معروفی هم هست که "المکثار مهزال" ، پرگو بالاخره هرزه گو هم می شود ...

از یک جایی به بعد بی سوادی آدم ، مثل پتکی مدام توی صورتش کوبیده می شود و نفسش هم دیگر هیچ رقمه نمی تواند برایش لاپوشانی اش کند . آدم خودش که بی سوادی اش را بفهمد، واویلا که باقی چه از دستش کشیده اند تا به اینجا!...

مهم نیست که چقدر کتاب خوانده باشی. مهم نیست که اماره ی بد ذاتت هی کتاب های کتابخانه ی بسیط و طویل و شکوهمندت را  توی ذهنت و جلوی چشمت پشت به پشت هم بچیند و بهشان بنازد، که بخواهد یادت بیاورد که از فلان سالگی تا حالا چند دانه کتاب خوانده ای ، و چه کتاب های خوبی هم خوانده ای!

خودت که فهمیده باشی که بی سوادی، افتخار از بر بودن مجموعه ی شکوهمند  کتابخانه ملی ایران هم بر پیشانی ات چسبیده باشد ، دیگر نمی شود کاری اش کرد ، بخواهی نخواهی سکوت محبوبت می شود .

وقتی که خودت طعم تلخ این فهم را جرعه جرعه چشیده باشی که از هر ده تا کلمه ات ، چقدر بی سوادی و بی شعوری در نه تا و نصفی اش موج می زند ، اصلا بخواهی نخواهی میلت به سکوت کشیده می شود .

و تلخ تر و سخت تر از آن، اینکه درست زمانی که به این حس و حال رسیده ای ، پازل زندگی ات را طوری چیده باشند که ناگزیر_ به حرف_ زدن _های_ بسیار _باشی ...

چقدر دلم می خواست که می توانستم روی بیست و یک سالگی ام یک تگ بزنم : # سکوت ...

خدایا مرا ببخش ... کاش می شد که این همه بی تقوایی را در پرونده ام ننویسی. این همه شرمساری را از این همه حرف زدن هایی که روی بی سوادی و بی فهمی و تو را نشناسی  سوار اند ... خدایا مرا ببخش که بندگانت را به تو می خوانم حال آنکه خود فهمیده ام که عاجز ترینم در شناخت تو ... خدایا موثرفی الوجود  تویی ، من برای به سوی تو خواندن حتی خوب هم نیستم ، چه رسد به خیلی خوب . خدایا تو خود از اندوه دلم آگاهی ، از سنگینی این بار بر روح و جانم ، از حقیقت صدرم و از خوف ها و رجاهایم ، از اینکه من فقط با تو معامله کردم ... من فقط دستم به همانی بند است که سالهاست خودت آن را در لحظات سختی و عجز یادم داده ای .. من فقط به دعا_ی_ توسل_ ت ، متوسلم !

الهی! مرابه تنهایی یارای امتحان های سخت تو نیست ، می دانی که خودت...


                               

---------------------------------------------

سرخط : داشتم فکر می کردم که در تمام این چند سال اخیر زندگی ام ، به طرز عجیبی از هرچه می گریختم، در لحظه ی انتخاب دقیقا همان را برگزیدم!





۹۴/۰۶/۲۸
مهرا ساعی