حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

خودمانیم ، بگو این همه تردید چرا ؟!

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۴۷ ق.ظ

زن مظهر تحقق آمال بشر است.                                           صحیفه نور، ج ۱۵، ص ۲۵۷. 


از زمانی که یادم می آید همین طوری بودم . هیچ وقت از زن بودن خودم و از اینکه یک مونث آفریده شده ام، نه ناراحت بودم نه ناراضی نه شاکی. اتفاقا همیشه هم از این موضوع راضی و خرسند بوده ام (و هستم . )1

به  همین خاطر ، هیچ وقت نمی توانستم با گلایه ها و نق ها و غر ها و شکایت ها و نارضایتی های دائمیِ جدی و حتی شوخی بعضی دوستان و اطرافیانم ارتباط برقرار کرده و بفهممشان. هیچ وقت نمی فهمیدم و درک نمی کردم که چرا دائم باید نیمی از زمان و عمر و انرژی مان را صرف این کنیم که دختر ها محدود و بدبختند چون مثل پسرها نمی توانند تا ساعات بیشتری از شب بیرون از خانه بمانند، چون باید انتخاب بشوند نه اینکه انتخاب کنند، چون سنگینی یک پارچه را باید اضافه تر روی سرشان تحمل کنند یا اینکه چون باید لباس تنشان چند وجب بلند تر باشد، چون باید دردهای زنانه داشته باشند، چون ، چون ،چون .... و ته همه شان احتمالا چون یک " زن "هستند ...!   همیشه فکر می کردم که مشکل این آدم ها هیچ وقت ، نه با جامعه و نه با دنیا حل نمی شود و نخواهد شد چون دائما در حال نخواستن خودشان و  خوردن حسرت "چیز دیگری نبودن" هستند . حسرت اینکه چرا یک چیز دیگر غیر از اینی که هستند، نیستند ! و خنده ام می گرفت حتی از حسرت خورردنشان . حسرت چیزی هایی که از نظر من حسرتی نداشتند . درک نمی کردم که آخر مثلا چه لذت آن چنانی هست در داشتن اختیار و جواز اینکه تا نیمه شب بتوانی بیرون از خانه بمانی ، که حالا بخاطر نداشتنش " اینقدر " باید نالید و غصه خورد و خود را بدبخت و ضعیف دانست ؟! شاید یک دلیل این درک نکردن این بود که من هرگز در شرایط مقایسه شدن و تفاوت و تبعیض برای تعیین تکلیف شدن، قرار نگرفتم که فرضا در یک موقعیتی لجم بگیرد که چقدر بدبختی بزرگی که دخترم! کاش پسر بودم! نمی دانم، شاید .

یا دلیل دیگر هم شاید این بود که همیشه طوری تربیت شدم و رشد یافتم که هیچ وقت محروم نشدم از چیزی چون دخترم و عرف آن چیز را دخترانه نمی دانست. مثلا هیچ وقت منعم نکردند که از درخت بالا نرو چون دختری! یا مثلا تلفن همراه نداشته باش چون دختری ! ساعت کلاس هایت را دم غروب نگذار چون دختری و دیر می شود، مسیرت را توی بزرگراه نینداز چون دختری و ... منظورم این است که هیچ وقت با گزاره های عجیب و غریبی که ربطش بدهند به دختر بودنم و مرا دچار احساس محدودیت یا محروم بودن کند، مواجه نشدم . 2

خلاصه نمیدانم ، همه ی اینها شاید تاثیر داشته و شاید هم نه. اما به هر حال من هیچ وقت به خاطر زن بودنم نه احساس ناتوانی کردم، نه احساس محدودیت و نه احساس اینکه چیز هایی را ندارم که باید به خاطرشان حسرت بخورم .

حتی از این مدل هایی هم که این طور برخورد می کردند که عوض حسرت خوردن اینکه چرا یک زن هستی و نه یک مرد ، زن بودنت را "بپذیر " و با آن "کنار بیا " و زندگی خوبی داشته باش هم بدم می آمد و می آید! اینها هم ته حرف شان همین می شد که بله ، زن بودن یک تاسف است، اما حالا که نمی شود کاری اش کرد و دیگر تمام شده و رفته و تو یک زن آفریده شده ای ، عیبی ندارد ، بیا و همین را بپذیر و سعی کن به بدبختی هایت فکر نکنی تا بتوانی شاد باشی !

به نظرم این دسته هم در زندگی هیچ وقت نه به آرامش و نه به شادی نمی رسند چون تنها وانمود می کنند که شاد و راضی هستند، اما یک نارضایتی و حسرت دائمی مثل خوره قلب و روحشان را می خورد و آخر هم از پا درشان می آورد .

بزرگ تر که شدم فهمیدم ، خیلی از این آدم ها بعد ها می شوند همان فمنیست هایی که "یک عمر" خودشان را به آب و آتش می زنند و حرص و جوش می خورند که به اصطلاح حقوقی را از خودشان زنده کنند و جواز هایی را بدست آورند که به نظرم نه خود آن موضوعات و نداشتن یا نبودن آنها، که ارتباطی که اینها میان رنج خودساخته و خودخواسته ذهنی شان و نبود و نداشتن اینها برقرار کرده اند است ، که آن ها را از قضا دقیقا همیشه همانطور که خودشان دیده اند و پنداشته اند، مورد ظلم و محدود و بدبخت و دست دومی ساخته، در یک حسرت دائمی و بی پایان غوطه ور.

و یک عده شان هم همان ها می شوند که من اسمشان را می گذارم فمنیست های تئوری و بی انگیزه . ( دسته قبلی عملی بودند ! ) اینها لااقل تلاشی هم برای رسیدن به آنچه که مطلوب می پندارندش نمی کنند و تا پایان عمر ، فقط می نالند و می نالند و می نالند! از خودشان که هیچ وقت به رضایت قلبی نمی رسند. از یک جایی به بعد هم چون می بینند که نمی توانند چیزی را عوض کنند دچار مرد ستیزی می شوند !3 همه چیز را گردن مرد ها می اندازند و آنها را عامل و مسبب تمام بدبختی خودشان می دانند. یکی نیست بگوید شما که تا دیروز حسرت این می خوردی که چرا مرد آفریده نشده ای ؟!  ته تزشان می شود اینکه اگر مرد ها نبودند دنیا گلستان می شد، اما حالا که هستند باید دانست که در هر قضیه ای همیشه یک مرد مقصر است!  ما هم که کاری از دستمان برنمی آید در برابر آنها. مجبوریم بسازیم و بسازیم و بمیریم ... ( بخوانید : غر بزنیم و غر بزنیم و بمیریم ! )

یک دسته هم می شوند آنها که شاید هیچ وقت مثل بقیه ، از زن بودنشان ابراز تاسف زبانی نکرده اند اما توی قلبشان چرا . گاه گاهی این ابراز تاسف ها را از زبان بقیه که می شنوند،  حسابی دلشان خنک می شود! اصلا جگرشان سرحال می آید و کیف شان کوک که  بله، دقیقا همین طور است! راست می گویند این بدبخت ها هم، مگر غیر از این است! ( شاید حتی این تایید ها را هم توی دلشان می گویند ... )  اینها  خودشان هیچ وقت جرئت و جسارت ابراز این چیزی که ته دلشان است را به هزار و یک دلیل مثلا خوف از خدا که مبادا ناشکری بشود و اینها! ، ندارند ( یکی نیست بگوید توی دلت باشد ، خدا نمی فهمد ؟!)  ، اما ابراز بقیه ، زبان گویای دل ایشان است! اینها هم دسته ای هستند که به نظرم شاید حتی از همه ی آن بقیه هم تاسف برانگیز تر اند، چون تکلیف شان حتی با خودشان هم روشن نیست. حتی جرئت ابراز، پذیرش و روبه رو شدن با چیزی که در حقیقت قلبشان است را هم ندارند و انگار همیشه می مانند میان احساس پنهانی یک بدبختی و رنج و یک ظاهری که محکوم به رضایت ( بخوانید تحمل توفیق اجباری ) است . ماندن میان این دو ، یعنی یک زندگی  زجرآور...

یک عده ای هم عجیب و غریب تر از همه ، معلوم نیست جزء کدام دسته باید حسابشان کرد ! آنهایی که ظاهرا معترض و منتقد تمام دسته های بالا هستند . نه فمنیست اند و نه نالان و ناامید و نه خاموشی که در دل لبریز از شکایت باشد. اینها آنهایی هستند که مدام در تلاش اند که "اثبات کنند" که زن بودن یک چیز طبیعی و عادی است و "اثبات نمی خواهد ".  دقیقا همین بیشتر از هرچیز دیگری کاریکاتوری شان می کند! مثل لبخند مصنوعی که باید تحویل عکاسی داد که فرمان می دهد : بگو سییییییییییییییییب !

 این دسته را دیگر واقعا نمی توانم درک کنم ! به نظرم باید بهشان گفت : عزیزم ، لطفا فقط " طبیعی " باش ، همین ! ...


                              

 

 

پی نوشت ها :

1)اثبات شیء نفی ماعدا نمی کند ! پس اینکه می گویم از زن بودنم راضی و خرسندم ، بیان نمی کند که به نظر من مرد بودن می توانست یا می تواند موجب ناخرسندی یا نارضایتی باشد ! شاید اگر یک مرد هم آفریده میشدم ، به همین اندازه که الان  از زن بودنم خرسندم  ،آن موقع هم از مرد بودنم راضی بودم !

2) شاید همین شیوه تربیت باعث شد که من هیچ وقت روی چیز بخصوصی حساس نشدم که "منِ دختر"  نباید آن را انجام بدهم چون دخترم و اگر پسر بودم می توانستم . نتیجه اش هم این شد که خیلی چیزهای را اصلا خودم دلم نخواست که تجربه کنم که بعد بخواهند مانعم شوند و من حسرتش را بخورم . یعنی در یک فضای کاملا منطقی خودم می دیدم که این موضوع برای من جذابیتی ندارد و در نتیجه با اختیار خودم انتخابش نمی کردم وطالبش هم نمی شدم .

و البته خیلی هایش را هم تجربه کردم . از بالا رفتن از درخت بگیر تا ... :)))

3) برعکس این لزوما صادق نیست . یعنی لزوما هرکس که دچار مرد ستیزی است ، به این علت نیست .

 

----------------------------------------------------

سر خط : گاهی به این فکر می کنم که خلایق خودشان هم در انتخاب مونث یا مذکر آفریده شدنشان ، اختیار یا تاثیر داشته اند ؟! و اگر داشته اند ، خیلی دلم می خواهد بدانم چرا زن بودن را دوست داشته  و گزیده ام ؟ دانستنش  برایم جالب است فکر می کنم !