حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی!

سه شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۴:۳۵ ب.ظ

شگفتا!شگفتا،از کسی که آفرینش نخست را می بینید و آفرینش دیگر را منکر است .     امام زین العابدین (ع)                               

               

سال هاست که ننوشته ام. چرایش را خوب نمی دانم. شاید چهار سال و شاید هم پنج و یا حتی شاید چیزی ما بین آن ها. (نادقیقی دورانش را بر من خرده نگیر)! انگار فاصله بسیاری افتاده بود میان آن که باید می بودم و آن که بودم. انگار سال ها بود که هرگز به خودم نیندیشیده بودم. تنها زیسته بودم و شاید هم فکر می کردم که بسیار می دانم از خودم! ناگهان اما همه چیز انگار فروریخت ...تمام آنچه که می پنداشتم از زندگی ساخته ام و تمام آرامش دنیایم ... دنیایی که نبود و من به غلط پنداشته بودم که حالا فرو ریخته! و آرامشی که تنها خیالی از آرامش بود و نه هیچ چیز دیگر... بعدتر هایش فهمیدم آن که فروریخت، فقط من بودم، نه دنیایی که اصلا در کار نبود. تنها سرابی بود برای غرق کردن خودم در جریان این عادت دل فریب و وهمی از خوش بختی و آرامشی جعلی. یک زندگی عادی!


****

شاید سه و یا شاید هم چهار و یا شاید هم تا هم اکنونی که هنوز هم ادامه دارد (لطفا نادقیقی دورانش را بر من خرده نگیر)! طول کشید تا بالاخره ، در میان این همه هیاهو ، کاشف به عمل آمد  ، که این همه هیاهو از کجاست.وقتی پیدا شد که کار خودش را کرده بود! رخنه در روح کرده بود ...


****

سال ها بود که احساس می کردم ، میان کالبد تا روحم ، هزاران نفر جا می شوند . هزاران کودک شاید. و یا شاید هم آدم های بزرگ! در فاصله افتاده بودند. در فاصله فراموش شده بودند.

هیاهو می کردند. همه شان با هم، هر هزار نفری! یکی مدام می خندید، یکی زار می زد. یکی اخم میکرد، داد می زد، قهر می کرد. یکی شاد و خندان، دم به دقیقه قهقهه سر می داد! یکی داد می زد :« از این طرف بیا!» یکی دیگر می گفت، از آن طرفی باید رفت ... یکی مدام خوابش می آمد و خمیازه میکشید! یکی از کله ی صبح بیدار و سرزنده بود. یکی مطیع و آرام و حرف گوش کن بود، یکی چموش و بد قلق. یکی می گفت: آرامش، دیگری می گفت: در جریان باش، پویا باش، آرام نگیر... یکی می خواست نقاش شود، یکی نویسنده ، آن یکی موسیقی دان! یکی عاشق آشپزی بود، یکی عاشق خوردن! یکی زود اشکش در می آمد و آن دیگری مغرور تر از آن بود که اشک هایش را جز در خلوت اجازه ی سقوط بدهد... یکی محتاط و دور اندیش بود، یکی عاشق زندگی در آن. یکی برنامه ریز و منظم و سخت گیر، یکی حسابی تنبل و از زیر کار در رو! یکی عاشق بازی بود و آن یکی مطالعه . یکی گوشه گیر و غمگین، یکی شاد و پر از شیطنت. یکی عاشق جهان گردی بود، یکی می گفت: پس عشق وطن؟! یکی مهربان ودلسوز بود، یکی تنها به فکر خودش .... یکی دوست داشت مهندس بشود، دیگری داد می زد: دکتر! آنوقت یکی دیگرشان جیغ می زد: من از خون می ترسم! بعد، فشارش می افتاد و غش می کرد...!!!

یکی دوست داشت "مادر " باشد، یکی می گفت : انتقام یک تاریخ را باید از مردان گرفت! فمنیست باش!

یکی شان مدام در رویا بود. عاشق می شد، فردایش فارغ و باز پس فردایش به عشق دیگری، معشوق!

یکی دوست داشت به کسی تکیه کند، یکی دیگر دوست داشت مدیر باشد، مستقل باشد، فرمانده باشد ...

همه شان که با هم شلوغ می کردند و هرکس حرف خودش را می زد، من فقط هیاهو می شنیدم! گاهی صدای این را بلندتر می یافتم  و گاهی صدای دیگری را . گاهی با خودم می گفتم خب این راست می گوید، به دنبالش می رفتم. هیاهو هم چنان ادامه داشت ... وقتی صدای دیگری به گوشم می رسید، می گفتم خب این هم راست می گوید! دستم را می گرفت و به راه جدید می رفتم . هیاهو باز هم ادامه داشت...

سالها بود که من میان راه ها دویده بودم و باز هم هیاهو بود .

هیچ کدامشان را نه میشناختم ، و نه نمی شناختم! بودند اما نبودند...

هر گز آرام نمی شدند ... ( و هنوز هم نمی شوند اگر رهایشان کنم ...)

گم شده بودم ! گم شده ای که خودش هم نمی فهمید که گم شده است! بدون هیچ تلاشی برای پیدا شدن...

****

حیران شدنم تازه از جایی شروع شد که متوجه شدم گاهی وقتی به راهی می روم، که یکیشان گفته بود، وقتی لحظه ای ندای دیگری متوقفم می کند تا بیندیشم و ببینم چه باید کرد، میان همه آن هیاهو و بلوا  انگار می شنیدم که یکی می گفت : خطا اینجاست!!

بعد یک لحظه همه شان ساکت می شدند. نگاهشان می کردم .صدایش را هم می شناختم و هم نه ! صدای هیچ کدام از آن ها نبود ! انگار که قبلا شناخته باشمش و حالا گم شده باشد . هم آشنا بود و هم غریب. تا می خواستم بپرسم که کدام از شماست؟ دوباره شروع می کردند به آشوب و هیاهو! به فریاد! به دعوت! به تمنا! و من باز هم گم می شدم ... گم تر می شدم ...

****

سال ها بود که می اندیشیدم که مسیر زندگی ام درست است. اما همیشه کسی بود که در لابه لای دل مشغولی های این عادتِ  به غلط زندگی فرض شده ، در گوش دلم نجوا میکرد : " خطا این جاست جانم! صبر کن..."

شاید سه سال و یا شاید هم چهار و یا شاید هم یک عمر ، طول کشید تا دیدمش! تا خودش را به من نشان داد!

میان هیاهو ، آرام نشسته بود ... . اولش فقط نگاهم می کرد ، خیره ! شبیه من بود ! کمی زیباتر!


****


اقْرَأْ کِتَبَک کَفَى بِنَفْسِک الْیَوْمَ عَلَیْک حَسِیبا ...