حلقه ی ذکر

کی شود که به بهانه‌ی این حلقه‌های ذکر، حوض کوچک زندگی‌ام را به آبی مهربان دریاهات برسانی...

پیشنهاد های وب گردی

بسم الله

مدتی ست که دیگر آن اشتیاق سابقم را به این خانه ندارم، اشتباق نوشتن هم. ظن‌م برده که شاید نوشتن‌هایم محصول غلبه‌ی سواداهای دل‌تنگی و فشار بوده. و حالا که آن سوداها فروکش نموده‌اند، نوشتن هم...

ظن‌م برده که شاید عاقلانه تر باشد که بالکل نوشتن را رها کنم و مدام گوشه‌ای از ذهنم را اشغال این نکنم که باید چیزهایی بنویسم.

و گاهی فکر می‌کنم که حالا که توفیق اجباری دست داده و اندک فرصت نابی برای واقعا زندگی کردن گیرم آمده، بدون تحمل دوری ها، بدون دل‌تنگی‌ها و بدون رنج بردن ها از جُورهای ناگزیز زندگی‌‌‌ِ بی‌هیجانم در این دستگاه پرقدرت ساختارهای حاکم و نظم‌های از پیش تعیین شده، شاید بهتر باشد که بخزم در حصار امن این سکوت پِرت شده از این دستگاه ظالم و خودم را خفه کنم با چیزهایی که مدت‌ها و تا همین ماه‌های پیش حسرت‌شان را می‌خوردم. شاید خواندن شمار زیادی از آن کتاب‌هایی که همیشه دوست داشتم و دارم که بخوانم را - هرچند با چاشنی قایمکی خواندن برای پرهیز از خشم بابا و کنایه‌هاش از نخواندن همان موضوعات دل‌سرد کننده‌‍ام باشد - ، شاید غور در هنر را ، و شاید هم خوردن و خوابیدن و خواندن همان درس و مشق‌های مهندسی‌ام را!!! اختیار کنم... همین‌‌قدر شاید سطحی و عقده‌ای به نظر رسنده!..

البته آن‌که این قطع دل‌بستگی دلایل شاید مهم‌تر و شاید هم بی‌اهمیت‌تری هم داشته باشد،

مثلا این‌که مدتی‌ ست که می‌ترسم از این‌جا! از سکوت بازدیدکننده‌های بیگانه‌اش و از زیرو رو شدن های نوشته‌های بی‌مایه‌ام که تنها فایده‌ای که خواندن‌شان می‌تواند داشته باشد، بی‌پرده اما ناقص دیدن دخترکی بی‌نوا که من باشم، است! و راستش، من می‌ترسم‌، ‌می‌ترسم از آن‌که دیگران پیش و بیش از خودم مرا بشناسند، ناقص‌ش که وحشت‌ناک تر است... حقیقت یا باید تمام گفته شود و یا باید در پس پرده بماند. و من مدت‌هاست که خودم را شناخته‌ام که آدم تمام و کمال و بی‌پروا خودم را فاش کردن نزد چشم‌های بی‌گانه نیستم. از بی دل و جرئتی؟ از احتیاط؟ از حفظ نفس؟ از درون‌گرایی؟ از عقل؟  یا از انزوا؟ بر خودم هم هیچ معلوم نیست - فعلا هم برایم اهمیتی ندارد که دقیقا بدانم. ترکیبی از همه‌شان شاید! - تنها می‌دانم که من این‌گونه آدمی نیستم، حداقل فی الحال... و این یقین را از نشستن به تماشای نبردهای گاه و بی‌گاه درونی‌‌ام حاصل کرده‌ام. که در مجموع غالب پیروزی‌ها از آن‌ همین نیروهای فوق‌الذکر بوده است تا کشش‌های درونی یک انسان، یک زن، یک دهه هفتادی، یک موجود نفس‌کشنده در عصر انفجار رسانه و ارتباط و بی‌پردگی و وسیع‌المرز بودن! به دیده شدن...

این هم هست که گیریم که این‌گونه هم باشم، مسئله این است که مدتی‌ ست که من دیگر خیلی شبیه تصویر برآمده از این نوشته‌ها نیستم.. اعوجاج‌هایی بر آن است صرف‌نظر نشدنی..


یا مثلا این‌که خودم هم دیگر مثل سابق دل و دماغ وبلاگ‌گردی و وبلاگ خوانی ندارم- هرچند که به رسانه‌های دیگر هم، مثلا اینستاگرام، میل چندانی ندارم-

گواهش این‌که تقریبا بیش‌تر از یک سال است که حتی دیگر هیچ کدام از وبلاگ‌هایی که آدرس‌شان را در پیوندهایم - پیش‌نهادات وب‌گردی- داده ام و روزگاری از میان صدها وبلاگی که با دقت و حوصله می‌خواندم‌ برگزیده بودم و مشتری‌شان بودم، نخوانده‌ام. گرد پیری نشسته بر سر و روی حوصله‌ام. شاید هم مثل جوان‌تری هایم دیگر خیلی ‌آسان‌پسند نیستم. علی ای حال..


و دلیل انکار ناشدنی دیگر، نام و یادگارهای این‌جاست برایم. واقعا نمی‌دانم که پارسال که سر آن قضیه که آدرس این‌جا را کسی داشت که نمی‌خواستم دیگر داشته باشد- چون میل داشتم که تمام پیوندهای‌ میان‌مان را بگسلم - نام و نشان این‌جا را عوض کردم، چرا هیچ حواسم نبود که این عبارتی که برمی‌گزینم دقیقا خلاصه‌ی همه‌ی آن غلط اندیشی‌ها بود که رنج فراوان بردم تا زندگی‌ام را از این‌که آلوده‌شان شوند، نجات دهم! حلقه‌ذکر! یک انفعال چندش‌آور غیر مسئولانه در طلب آن‌چه از مردن برایش دم می‌زنیم... از وقتی که این موضوع توجه‌م را جلب کرد ناخودآگاه دل‌بستگی و رغبتم به این‌جا هم کم و کم‌تر شد.

و خب شاید از من و سابقه‌ی کودکی‌ام برآید که هی نام و نشان این خانه را و در و دیوار و شکل و شمایلش را رنگ و نقش عوض کنم و ادامه دهم! اما نه.. نمی‌خواهم ادعا کنم که مثلا الان بزرگ شده‌ام و دیگر مثل بچگی‌ام اقدام نمی‌کنم - که زندگی دست به کار شود و برای‌ آن‌که بزند توی دهنم که دیگر از این ادعاهای بی‌خود نکنم، به زحمت بیفتد!-  فقط می‌گویم که اکنون دیگر قدری از آن حال و هوا فاصله گرفته‌ام. جدیت زندگی را بیشتر و بیشتر دریافته‌ام. و دلم می‌خواهد که همان گونه که در واقعیت ها این فاصله ایجاد شده است، در عالم مجاز هم از آن  چند گامِ عقب‌ترم، فاصله بگیرم. اینی که این‌جا بودم و احوال و روزگار و یاد و خاطره‌هایش را برای همیشه بگذارم توی گنجه و فراموشش کنم. بی‌هیچ دل‌گرفتگی و تاسفی.


نمی‌دانم در مورد این‌جا چه تصمیمی بگیرم. شاید حذفش کنم، بی هیچ اندوهی- در گذشته هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز به چنین حالی برسم!-  چند روزی ست که این را  فهمیده‌ام که دیگر رشته وابستگی و هول و هراس از دست رفتن نوشته‌هایم را ندارم. فهیمده‌ام که در بندشان ماندن، در بندم می‌کند... شاید هم نگه‌ش دارم و هرازگاه دیربه‌دیری سرکی به آن بکشم که سیر زندگی‌ام یادم نرود. که یادم نرود در زندگی‌ام باید از چه کسانی ممنون باشم که عیب‌ و ضعف هایم را به من نشان دادند، آتش زیر پایم گذاردند که در جا نمانم و حرکت کنم..

شاید این‌گونه نوشتن را تا مدت‌ها و شاید هم برای همیشه کنار بگذارم. شاید هم خانه‌ی دیگری اختیار کنم و با نام خودم، یا همین نام شبیه به خودم، قدری جدی‌تر بنویسم. یا لااقل بیشتر شبیه به خودم.

تا در گردش روزگار به کجا بروم...


دوست‌هایم که از سر لطف و محبت این چرند و پرند نویسی‌هایم را می‌خوانند، مرا ببخشند که این همه مواج‌ام. تحمل آدمی چنین می‌دانم که سخت است. بدانند که دوست‌شان دارم و شکرگزارم از داشتن‌شان.


.....


رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ





۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۶
مهرا ساعی

...به على باز مى‌‏گردم، به او که همراه رسول در سالهاى قدرت رسول محاصره شده بود و تمامى کوشش رسول براى تحکیم خلافتش بى‌‏نتیجه مانده بود. به او که تنهایى رسول را مى‏‌دید و غربت خویش را تجربه مى‏‌کرد.
به او که کاسه‏‌ى فضیلتش را واژگون کردند و تمامى فضایلش را در دامان آلوده‏‌ى دیگران ریختند و به دیگران بستند، به او که زمینه‌‏ى حکومتش را بریدند و پیوندهایش را قطع کردند و آنچه که حق او بود و سزاوار او بود و بدون او نمى‏‌چرخید از او گرفتند.

على در خطبه شقشقیه مى‏‌فرماید؛ ابوبکر خلافت را همچون پیراهنى پوشید و برخود پیچید، با این که مى‏‌دانست که جایگاه من از خلافت همچون محور از آسیاست، حکومت بدون من نمى‏‌چرخید؛ چون سیلاب دانش از دل من سرازیر بود و پرنده بر سر من پر نمى‏‌گشود.
من کنار آمدم و دامان جمع کردم و در این اندیشه رفتم که با دست بریده‏ بجنگم یا بر این گمراهى کور صبر کنم، این گمراهى که بزرگ را مى‌‏شکند و کودک را پیر مى‌‏سازد و مؤمن را در رنج مى‏‌کوبد تا به دیدار پروردگار خویش برسد.
دیدم صبر بر این همه سزاوارتر و معقول‏تر است، پس صبر کردم، با چشم ‏تر و گلوى درد صبر کردم، مى‌‏دیدم که میراث من به غارت مى‌‏رفت.

علی صفایی حائری - غدیر


کاش می‌شد یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، خبردار شویم ورود زنان به ورزش‌گاه‌ها آزاد شده، حجاب اختیاری شده، زنان می‌توانند رییس جمهور و وزیر و هر کوفتی که خواستند بشوند، در هر چیزی که فکرش را بکنید برابری جنسیتی ایجاد شده و ...


آن‌وقت می‌دیدیم آیا آن روز هم که صدای این همه اصطلاحا دغدغه بشردوستانه و آزادی‌طلبانه و دل‌سوزانه خفه می‌شود و دیگر هییییچ بهانه‌ای نیست،

کسی از میرزااولنگ و روهینگیا و دردهای جان‌کاهی که نسل آدم از نگریختن به سمت علی(ع) و فرزندانش می‌کشد، حرفی می‌زند؟

حرفی می‌زند؟ 


آه...


#اینجا_ایران_است

#صدای_جمهوری_ما_قدر_نشناسان...


جهان -این باغ وحش
این باغ وحش خون و خاکستر-
چه خاکی می کند بر سر؟





۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۱
مهرا ساعی
این لطف روا دار در حقم
که الی الابد یادم بماند
موضعم در برابرت، موضع ضعفی ست لایوصف و پایان‌ناپذیر...


۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۲
مهرا ساعی

تمام آنچه را که در پایان بیست و سه سالگی ام می توانم بنویسم، جناب حبذا اینجا در اولین پاراگراف نوشته اند.

با این تفاوت که این حال برای من، نه در اثر زیستن در ینگه دنیا، که در همین خاک آشنای مادری حاصل شده. 


همین و دیگر هیچ چیزی برای گفتن ندارم.



-------

گاهی دوست دارم بدانم این دوست هایی که هنوز هم پراکنده نویسی های بی سر و ته مرا می خوانند، واقعا چه می شود که این کار را می کنند؟ :) 

نمی دانم، نمی دانم.. فقط از ته دل می خواهم که ای کاش دعایم کنند...



خواب نمی برد مرا

یار نمی خرد مرا

مرگ نمی درد مرا

آه ! چه بی بها شدم...



۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۷
مهرا ساعی

بسم الله الرحمن الرحیم

تعیین کنندگان وقت تو دروغ می گویند.

همیشه با خودم فکر می کردم، آن ها که برای آمدنت وقت تعیین می کنند احتمالا همه سعی شان بر این است که خبر بدهند تو آمده ای یا مثلا در فلان روز و ثانیه ی نه آنقدر دور می آیی که بعد احتمالا تر، آن روز خودشان یا کسی را جای تو برایمان جا بزنند. منظوزم این است که فکر می کردم هیچ وقت کسی به نیامدن یا دیرتر آمدنت خبر نمی دهد. و راستش آنقدر هم تاریخ نخوانده ام که بدانم آیا روزی کسی بوده که چنین خبری هم داده یا نه.

خبر دیرتر آمدن، راستش ترسناک و ناامید کننده و دروغش هم نانی درش نیست، کسی نمی خردش، همه دوست دارند تو زودتر بیایی...

همین است که می ترسم از فکرهایی که این چند وقت به سراغم آمده اند و راستش از فضا هم نیامده اند. از زیستن در همین روزگار به جانم افتاده اند. در دقیقا همین روزها که سی و هشت سال از تاریخ انقلاب اسلامی ایران می گذرد. در دقیقا همین همین نظام جمهوری اسلامی ایران. در همین روزهای نزدیک کودکی ام. در همین مدرسه و همین دانشگاهم. در همین کتاب خانه ی کم سن و سال خودم، در همین کتاب خانه ی قدیمی تر بابا. در همین گروه دوستان مذهبی/ غیر مذهبی ام، جمع فامیل نا/کمتر مذهبی ام. در همین خیابان های این شهر و آن شهر. در قطار ها و اتوبوس ها و سالن های مترویش، در مغازه هایش، دست فروش هایش. بیمارستان ها و سینماهایش.  در همین رسانه ی ملی اش. در همین هوایی که نفس می کشم.

می بینم که دوریم از تو! از آن شهر خوبی که پیرمرد می گوید تو و همه ی خاندان شریف و اجداد پاک و سلسله ی مبارکت، آمده اید که برایمان بسازید. والله سهل نیست که تصور کنم شهری و مردمی که هیچ چیزش، هیچ چیزش شبیه آن شهر و آن مردم خوب سعادتمند نیست، می تواند یک شبه زیر و رو شود و همان شهر موعود دوست داشتنی بشود. یک شبه که هیچ، حتی سهل نیست که تصور کنم تمام عمرم هم اگر بگذرد به آن برسد.

...

می دانم که نباید این گونه ناامید بود.

و نیستم. همین شهر* درب و داغانی که می گویم و می دانی بهتر از من، تحمل کردن و دوام آوردنش را فقط امید می تواند برایمان میسر کند. و اصلا به قول همت عزیز :"حقیقت این است که ما هرچه هم بگوییم خسته شدیم، بریدیم، اسلام دست از سر ما برنمی دارد. " مگر می شود خود را فریب دهیم و سرگرم راهی غیر این شویم، حال آنکه می دانیم حقیقت تنها یکی ست. ما انتخابی هوشمندانه تر از امید و استقامت نداریم.

اما می دانی، می دانی که خسته ام.

و کوچکم برای آنکه خستگی ام را ابراز نکنم و غمین ترت نکنم.

خسته ام نه به معنای آنکه آمده باشم بهانه ای بیاورم و خودم را برای همیشه از این در خط تو ایستادن و رنج هایش خلاص کنم. نه... می دانی،

شاید فقط یک هوای تازه اگر به این ریه های در هم فرورفته برسد، تا آخرین قطره ی خون هم ما را در صف مقدم مبارزه ات نگه دارد، نه کرها حتی، که نگه داشتنی راضیانه و مشتقانه...


میدانی ایها العزیز، از خدا و بقیه هایش در زمین، ما به تو رسیده ایم، آن هم چه رسیدنی! درست بعد از آنکه تو روح خدا را از سوی خودت به سوی ما به یاری فرستاده بودی. و روح خدا شد رشته ی وصل میان ما با تو... رشته ای که شد دلیل آنکه که خمینی را و خمینی وار جوشیدن را ندیده و نزیسته، اما این قدر مجنون باشیم. لااقل آنکه میل به جوشیدن از وجودمان دست بردار نباشد...

می دانی امامِ منتظر! اینک ما خسته ایم. نفس کم آورده ایم. از اینکه این تنها راه وصل ما با تو را که برایمان فرستاده بودی، اینگونه به ما رسانیده اند، از پدرانمان به تو گله داریم...

می دانی پدر راستین ما، می دانی که مرادم آن نیست که حق مان بود بی زحمت به تو برسیم، نه ، هیچ گاه. اما درد این سهمی هم که به دست ما رسانیده اند، درد جانکاهی ست. که این هدایت و صراط مستقیم تو را هزار پاره و میان صد ها لایه غبار و ابهام به نام خمینی به ما می نمایانند...و مظلوم خمینی و مظلوم پیرمرد و مظلوم تو و مظلوم ما!

می دانی، می دانی که شاید حتی یک نفس هوای تازه، ما را برای این غبار ها را کنار زدن بس باشد..

می دانی که ما ایمان آورده ایم برای آمدنت باید نیمه ی تمام ماه های سالمان را نیمه ی خرداد کنیم...

می دانی که از تو می خواهیم دوباره روح خدا را از جایی شبیه همان دیوارهای خاک خورده ی روحانی جماران بسویمان بفرستی، به سوی تمام ما فرزندان پیرمرد، در ایران و افغانستان و یمن و بحرین و عراق و فلسطین و پاریس و سوریه و ترکیه و آلمان و انگلستان و فرانسه و آمریکا و تااا آخرین آخرهای دنیا،

دوباره خودت را به یاد ما بیاوری و دوباره گرمی خون مان را به جوشش خون حسین (ع) پیوند بزنی..



خطّ نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی



*شهر ظرف مشترک زمان و مکان است در اینجا!




۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۰
مهرا ساعی

بسم الله الرحمن الرحیم

از بدترین سختی های دنیا این است که خوب و بدش همیشه در هم آمیخته. هیچ کدام محض محض نیست.

همین است که فهمیدن سخت است،

 انتخاب کردن سخت است،

کنار آمدن سخت است،

دل کندن هم که از همه لعنتی تر!



اما ترحم برانگیز عادتِ ننگین ماست به این درهمی.
 که خوبِ محضی چون تو هست و ما به همین داشته هایمان مشغول و دل خوشیم...



۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۹
مهرا ساعی

بهانه می آورد که چرا برایم نامه های عاشقانه نمی نویسی؟! تو که واژه باز قهاری هستی! و ایضا اینکه زن ها هم غالبا احساساتشان خوب غلیان دارد!

حواسش نبود که من اصلا قائل به عشقِ واژه بازانه نبودم. حواسش نبود که عاشقانه برایم در ساختن بود، در زیستن!

چقدر تعبیرمان از دوست داشتن از هم دور بود! و آخرش هم تاب نیاورد و ترجیح داد شروع کند به مضطرب شدن و مضطرب ساختن...


#مثلا_واقعی  #مثلا_خیالی


چرا من عشق رایج این روزها را اینقدر بی مفهوم می بینم؟ چرا تصویر و انتظارم از عشق در اوج تر از فانتزی های سقف دار این روز هاست؟ چرا من اینقدر چشم در عمل آدم ها دارم تا بتوانم باورشان کنم؟ من حالم خوب است؟


۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۴
مهرا ساعی

من و تاب آوردن این میل شدید به طغیان! بارالها رحمی بفرما، فرجی برسان...


۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۷
مهرا ساعی

از وقتی که از پیرمرد شنیده بود استغفار فقط برای گناه نیست، مدام دنبال خلوتی می گشت که به قول پیرمرد جبران کند. انگار می خواست همه ی استغفار های نکرده ی یک عمرش را قضا کند! پیرمرد گفته بود استغفار آهنگ توحید است! یعنی خدایا من انقدر کوچکم که هر کاری کنم باز هم کم می آورم، تازه اگر هنر کنم و غلط نکنم! تو تنها کسی هستی که می توانی برایم   خطا و کمش را جبران کنی.

با خودش فکر کرد چقدر پیرمرد دل نشین است! همین است که حرف های دل نشین هم می زند. یا از کجا معلوم که برعکسش؟!! ولش کن! به هر حال مهم این بود که این همه وقت پیرمرد در میان شان بود و او این را نفهمیده بود و حالا که فهمیده بود دیگر فلسفه بافی نمیخواست. همین بود که در همان دم آرزو کرد کاش پیرمرد بیشتر بماند. لااقل به اندازه همه ی روزهایی که او از دستش داده بود. در دلش چیز عجیبی حس می کرد. احساس تعلقی به این روح پر جذبه. متحیر بود که نکند عشق همین باشد؟ همین که دلش می خواست دائم به پیرمرد فکر کند. همین که تا از او شنیده بود جوان باید به استغفار مداومت کند، تسبیح دانه ریز جگری رنگی قایم کرده بود زیر کاپشنش و مترصد هر کوچکترین فرصتی بود که دست بسراند روی مهره هایش! و الا که عمه نوری هم همیشه همین را بهشان امر کرده بود! با این حال باز هم عجیب بود! این که نشد عشق! عشق بین زن و مرد است. یا ته تهش بین مادر و بچه را شنیده بود که بگویند عشق. اما کی تا امروز عاشق و دلداده ی یک پیرمرد شده بود! هیچ کس! لابد هرکه می فهمید خوب دستش می انداخت!! اصلا چطور باید به بقیه حالی می کرد که رابطه ی میان او و پیر، از جنس عشق است؟ لابد می گفتند این دیگر چه جور عشقی است؟! 

همه ی این ها چه اهمیتی داشت اگر او خودش آن معنای نغز و لطیف را با جانش چشیده بود؟ 

یک لحظه فکری شد اگر واقعا این همان عشق موعود باشد و او اکنون دچارش شده باشد، نکند بعد از این از عشق های دیگر محروم بماند؟؟ نکند هیچ وقت نتواند عشق زنی را در دلش جا بدهد؟؟

استغفرالله ربی و اتوب الیه! عشق که بخیل نیست دیوانه! حالا هول نکن زود! آآآآآ .. پس معلوم شد عاشق نیستی اصلا که یه معشوق نیومده هول از دست دادن بقیه افتاد به سرت!

و در دلش حسرت خورد که کی می شود که او هم بتواند عشق بی بدیل و بی هول و هراسی را در قلبش تجربه کند؟.. اصلا شاید محبت پیرمرد معبری بود برای رسیدن به همین!

کی می دانست؟

به هر حال و هرچه که بود دلش نمی خواست این حس خاصش را به پیر از دست بدهد. پیش از این در رابطه های زیادی با احساسات رو به رو شده بود اما این بار نوعش- با آنکه نمی شناختش- خیلی متفاوت بود. خیال این که عشق راستین بالاخره گریبان او را هم گرفته باشد، از هر حس خوبی در این دنیا نشئه ترش می کرد..



۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۹
مهرا ساعی

باران باران باران..

چه طور می توانم این سال را دوست نداشته باشم وقتی که از اولین ثانیه ی شروعش همین طور بی وقفه دارد می بارد؟!


دوست داشتن باران برای من از جنس این حس های عاشقانه و دونفره و این ها نیست. از جنس احساسات مذهبی هم نیست ( باران که می آید تو می آیی و ... ) . من در شهر باران بزرگ شده ام. باران برای من معنای وطن است. احساس امنیت و  آرامش است. آهنگ تمام خاندان و رگ و ریشه و همه ی روز های سرگذشت ننه نبات است.  معنای معنا دار بودن است...


#خدایا_تو_را_شکر_آنگونه_که_شایسته_ات_باشد

توضیح : فقط شمال ایران نیست که باران دارد :)

۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۸
مهرا ساعی